روانشناسي عمومي

 

زندگي نمايشنامه‌اي است كه انسان در آن هم بازيگر است و هم تماشاگر!

                                                                                                          "لائوتسو"

مقدمه

انسان همواره موضوع دانشورزي خويشتن بوده، و با توسل به روي آوردهاي گونا گون، خود و رفتار خويش را بررسي، طبقه بندي، توضيح و تبيين نموده ‌است. قدمت بررسي نظام رواني و رفتار يا به عبارت ديگر رفتار شناسي انسان شايد به اندازه قدمت تاريخ حيات بشري باشد.

تا سال 1879 بررسي رفتار انسان يا انسان شناسي بخشي از مباحث فلسفه بوده و تحت عنوان علم النفس مورد بررسي قرار مي‌گرفت. اين روي آورد مبتني بر ديدگاه‌ها و مفروضه‌هاي فلسفي قرار داشت. بر اساس اين ديدگاه، ماهيت رفتار انسان، روان يا نفس او از ديدگاه كاملا فلسفي مورد بررسي قرار مي‌گرفت. با تأسيس نخستين آزمايشگاه روانشناسي به سال 1879 توسط ويلهلم وونت در دانشگاه لاپزيك آلمان، روانشناسي علمي عملا شكل گرفت. از اين تاريخ به بعد بود كه رفتار انسان از چشم انداز علمي نگريسته شده و روانشناسي عملا از فلسفه جدا شد. با شكل گيري روانشناسي علمي تعبير و تعريف ديگري از انسان و رفتار او ارائه گرديده و مفروضه‌هاي جديدي مورد استفاده قرار گرفت. اگر پيش از اين، روان انسان و ماهيت مجرد يا مادي و پويايي آن موضوع علم النفس در فلسفه بود كه تنها در چارچوب عقلي نگري و نظريه پردازي‌هاي فلسفي مورد بررسي و تحليل قرار مي گرفت، در روانشناسي علمي رفتار عيني انسان و جلوه‌هاي عيني رفتاري او كه تنها در چارچوب روش‌شناسي علمي مي‌توانست بگنجد، موضوع آن قرار گرفت. بدين ترتيب، روانشناسي علمي به عنوان علمي كه رفتار عيني انسان و يا به عبارت ديگر، رفتارها و جلوه‌هاي بيروني فرايندهاي رواني او را بر اساس شيوه‌هاي علمي مورد بررسي قرار مي‌دهد، شكل گرفت.

بنابراين، رواشناسي عبارت است از بررسي علمي رفتار انسان. پاره‌اي از منابع رواشناسي را به عنوان بررسي علمي رفتار و فرايندهاي زهني تعريف نموده است. اين منابع رفتار و فرايند هاي ذهني را از هم تفكيك نموده و در نتيجه روانشناسي را به عنوان علمي كه رفتار و فرايندهاي ذهني را بررسي مي‌كند تعريف نموده‌اند. بر اساس اين روي‌آرودها رفتار و فرايندهاي ذهني به منزله مسايل و پديده‌هاي متفاوتي نگرسته شده‌اند. اما بسياري از روانشناسان بزرگ معاصر رفتار را به منزله مسئله‌اي عام كه در عين حال رفتارها و جلوه‌هاي بيروني و فرايندهاي ذهني آنرا دربر مي‌گيرد، تعريف نموده‌اند. بنابراين، رفتار عبارت است از كنشوري‌ها و فرايندهاي ذهني و رواني انسان، چه اين كنشوري تجلي بيروني داشته و يا نداشته باشد. بدين ترتيب، آنچه موضوع روانشناسي است رفتار انسان به معناي عام كلمه است كه شامل همه انواع كنشوري‌هاي پيدا و پنهان رواني او مي‌شود.

 

اهداف روان‌شناسي

اهداف اصلي تحقيقات روانشناسي به عنوان علمي كه به بررسي علمي رفتار مي‌پردازد، عبارت است از توصيف، تبيين، پيش‌بيني و مهار رفتار و پيامدهاي آن است كه ذيلا ارائه مي‌شوند:

توصيف: منظور از توصيف رفتار و فرايندهاي ذهني بيان واقعيت، مكانيزم‌ها، فرايندها و عوامل حاكم بر آن است. در واقع روانشناسي در وهله نخست واقعيت يك رفتار يا فرايند رواني را آنچنانكه هست شرح دهد تا بتواند به بررسي آن بپردازد.

تبيين: عبارت است از بيان علت يا علل، همبستگي‌ها و يا شرايط رويدادن رفتارها و فرايندهاي ذهني. هدف اصلي تبيين رفتار و فرايندهاي ذهني بيان شرايط، علل و همبستگي بين رويدادها، رفتارها و فرايندهاي رواني است تا در پرتو آن بتوان امكان پيش‌بيني و در نهايت مهار آن‌ها را فراهم نمود.

پيش‌بيني: هدف اصلي از پيش‌بيني رفتارها و فرايندهاي رواني تعيين شرايط و علل رفتارها است تا بر اساس آن بتوان امكان رويدادن و مهار آنها را در آينده تعيين نمود.

مهار: هدف اصلي مهار رفتارها و فرايندهاي رواني كنترل، مهار، كاناليزه سازي و در برخي موارد تسهيل رويدادن رفتارها است. رسالت اصلي روانشناسي شناخت رفتارها و در پي آن، تسهيل رفتارهاي بهنجار و مهار رفتارهاي نابهنجار به منظور تأمين حد اكثر سلامت رواني، بهبود و تسهيل زندگي بشر است.

به طور كلي هدف اساسي بررسي‌هاي و مطالعات روانشناسي، فراهم سازي امكانات و شرايط بهبود زندگي بشر است. و بر اساس اين هدف است كه همه روانشناسان تلاش مي‌نمايند تا در اين كوشش و مجاهده نقشي ايفا نمايند.

 

روش‌هاي پژوهش در روانشناسي

مقدمه

هدف اصلي پژوهش در روانشناسي و همه عرصه‌‌هاي علمي ديگر دستيابي به واقعيت‌ها، رابطه‌ي بين آنها و يافتن پاسخي براي مسئله‌هاي است كه فراروي پژوهشگر قرار مي‌گيرد. بنابراين، پژوهش زماني به هدف خويش نايل مي‌گردد كه مجهولي را كشف نموده و به مسئله‌اي پاسخ داده باشد.

هدف مهم ديگر هر تحقيقي تعميم نتايج آن است. نتايج تحقيقات علمي معمولا بر اساس يافته‌هاي حاصل از بررسي گروه يا گروه‌هاي نمونه تحقيق حاصل مي‌شود. وضعيت ايده‌آل آنست كه همه جامعه آماري مورد بررسي قرار گيرد، اما اين عملا تحقق پذير نيست. بنابراين، هر تحقيقي كه بالاجبار بر پايه يافته‌هاي حاصل از يك گروه محدود بنا مي‌شود، بايد به گونه‌اي اجرا گردد تا تعميم نتايج آن امكان پذير گردد. و اين امر در صورتي مسير خواهد بود كه تحقيق به دقت و بر مبناي روش شناسي مرتبط با آن، طراحي و اجرا شده باشد. بدين ترتيب، تحقيقي كه بتواند به يافته‌هاي منتهي گردد كه قابل تعميم باشد عملا به هدف خويش نايل شده است.

 

مراحل تحقيق در علوم رفتاري (روانشناسي)

طرح مسئله: هر پژوهشي مستلزم وجود مسئله‌اي است. تا زماني كه مسئله‌اي فراروي پژوهشگر قرار نگيرد او نمي‌تواند به پژوهش دست زند. بنابراين، بايد سئوالي باشد تا به منظور دستيابي به پاسخي براي آن پژوهشي صورت گيرد. چرا كه پژوهش چيزي جز جستجوي پاسخي براي مسئله‌اي طرح شده و كشف مجهولي نمي‌باشد.

تدوين فرضيه: دومين گام بنيادي در هر پژوهشي تدوين يك فرضيه مناسب است. فرضيه عملا پاسخي خردمندانه‌ به مسئله‌ي طرح شده و سئوال پژوهش است. اما اين پاسخ در خلاء شكل نمي‌گيرد و بايد بر اساس يافته‌هاي پژوهش‌هاي پيشين تدوين گردد. در برخي موارد اگر ادبيات پژوهش نتواند پژوهشگر را در تدوين فرضيه يا فرضيه‌هاي ياري نمايد، فرضيه بايد بر اساس استنباط دقيق از مسئله و تفكر روش‌مند پيرامون آن تدوين گردد. در غير آن صورت پژوهشگر مجبور است تنها با سئوالي كه فراروي او قرار دارد، تحقيق خوش را آغاز نمايد.

هدف اصلي تدوين فرضيه در هر پژوهشي هدايت پژوهش است. اگر فرضيه خوب و مناسبي تدوين شده باشد فرايند پژوهش در نهايت به پاسخي مناسب براي سئوال پژهش منتهي خواهد شد. اما اگر فرضيه تحقيق مناسب نباشد احتمالا پژوش به بيراهه كشانده خواهد شد. بنابراين، تدوين يك فرضيه مناسب كه بتواند پژوهش را هدايت نمايد در هر پژوهشي از اهميت بنيادي برخوردار است.

گردآوري داده‌ها: سومين گام بنيادي در هر پژوهشي، گردآوري داده‌هاي لازم به منظور آزمون فرضيه است. فرضيه تحقيق بايد بر اساس داده‌هاي گردآوري شده در فرايند تحقيق به آزمون گذاشته شود تا درستي و يا نادرستي آن تأييد و يا رد گردد. بنابراين، گردآوري داده‌هاي مناسب در هر پژوهشي يكي از بنيادي ترين گام‌ها مي‌باشد. داده‌هاي معتبر و قابل اعتماد در هر تحقيقي همواره با استفاده از ابزارهاي مناسب آن به دست مي‌آيد، ابزارهايي كه بتواند داده مورد نياز و مناسب تحقيق را فراهم نمايد.

تحليل داده‌ها: به منظور بررسي فرضيه پژوهش داده‌هاي گردآوري شده بايد تحليل گردند تا در پرتو نتايج آنها و بر اساس شواهد حاصل از آن، بتوان به بررسي فرضيه تحقيق پرداخته و براي مسئله طرح شده پاسخي يافت. معمولا تحليل داده‌هاي گردآوري شده با استفاده از روش‌هاي آماري مناسب و پيشرفته صورت مي‌گيرد.

نتيجه گيري: واپسين گام بنيادي در هر پژوهشي نتيجه گيري از فرايند تحقيق است. يافته‌هاي پژوهش بايد بر اساس شواهد موجود و مباني نظري (نظريه‌هاي بنيادي) لازم تبيين گردد. چرايي اين يافته‌ها بر اساس نتايج حاصل از فرايند تحقيق روشن خواهد شد، چرايي كه تبيين آن، هدف غايي هر پژوهشي است و تبيين آن مي‌تواند پاسخ‌ يا پاسخ‌هاي معتبري را براي مسئله يا مسئله‌هاي تحقيق فراهم نمايد.

يكي از ويژگيهاي هر پژوهش اينست كه به همان اندازه كه مي‌تواند براي مسئله يا مسئله‌هاي پژوهش پاسخ‌هاي لازم را فراهم سازد و بررسي فرضيه‌هاي تدوين شده در پژوهش را تسهيل ‌نمايد، بايد بتواند سئوال‌هاي جديدي را خلق نمايد. پژوهش يك فرايند است. پژوهش با دسترسي به پاسخ يا پاسخ‌هاي براي مسئله‌ها و سئوال‌هاي به فرجام نمي‌رسد. پژوهش آغاز يك فرايند است كه هرگز پايان نمي‌‌پذيرد.

 

روش‌هاي تحقيق:

مشاهده طبيعي  

مشاهده طبيعي روشي است كه در آن محقق بدون دستكاري و دخالت در شرايط و متغيرهاي مؤثر در رويداد يك رفتار به مشاهده و تحقيق مي‌پردازد. اين گونه تحقيقات معمولا در شرايط و محيط طبيعي رويداد رفتار مورد استفاده قرار مي‌گيرد. در اين روش از آيينه يك طرفه، تلسكوپ و حتي حضور در محيط رويداد رفتار استفاده مي‌شود.

بزرگترين امتياز اين روش اينست كه رفتار در يك محيط طبيعي اتفاق مي‌افتد. در اين روش هيچگونه دستكاري و تغيير در شرايط رويداد رفتار صورت نمي‌گيرد و در نتيجه رفتارها اساسا تحت تأثير شرايط و عوامل طبيعي آن روي مي‌دهد. در پاره‌اي از موارد ممكن است استفاده از روش مشاهده طبيعي تنها راه تحقيق باشد، جاهاييكه محقق توان و يا امكان دستكاري و كنترل متغيرها را نداشته باشد مانند واكنش و رفتار مردم پس از يك زلزله و يا اينكه از نظر اخلاقي امكان دستكاري وجود نداشته باشد مانند مشاهده رفتار كودكان و نوزادان به منظور بررسي واكنش آنها در برابر دوري از مادر/مراقب (موضوع دلبستگي)، گرسنگي و يا تشنگي آنها كه نمي‌توان آنها را گرسنه و يا تشنه نگهداشت و يا اينكه آنها را از مادر و يا مراقب‌شان جدا نمود.

روش تحقيق مشاهده‌ طبيعي از سوي ديگر داراي محدوديت‌هايي است كه شايد در پاره‌اي از موارد كارايي آنرا با مشكلاتي همراه مي‌سازد. الف) يكي از اين مشكلات اينست كه محقق در اين روش نمي‌تواند رفتاري را به وجود آورد تا مورد مطالعه قرار دهد، بنابراين، بايد منتظر رويداد طبيعي آن باشد تا خود به خود به وجود آيد. ب) دوم اينكه در اين روش، محقق توان كنترل بسياري از متغيرهاي مزاحم را ندارد و در نتيجه نمي‌تواند هرگز به رابطه علي بين رفتارها دستيابد. ج) و بالاخره اينكه سو گيري مشاهده گر و محقق نيز خطري است كه در اين روش اعتبار داده‌هاي آنرا ممكن است زير سئوال ‌برد. ممكن است محقق تحت تأثير شرايط رويداد رفتار نتواند واقعيت رفتار را آنچنانكه هست مشاهده و ثبت نمايد.

مشاهده رفتار به منظور تحقيق در آزمايشگاه، روش مشاهده‌اي ديگري است كه در تحقيقات روان شناسي مورد استفاده قرار مي‌گيرد. در اين روش سعي مي‌شود كه رفتاري در يك آزمايشگاه به طور طبيعي روي دهد و نتايج آن مورد مشاهده قرار گرفته و ثبت گردد. در اين روش امكان كنترل و مهار متغيرهاي مداخله گر بيشتر است ولي به همان اندازه امكان به وجود آمدن شرايط تصنعي نيز وجود دارد. مطالعات مربوط به خواب يكي از مواردي است كه معمولا در شرايط آزمايشگاهي ولي به صورت طبيعي صورت مي‌گيرد.

 

روش آزمايشگاهي و تجربي

اين روش تحقيق همواره به منظور كنترل بيشتر بر متغيرهاي مورد بررسي و در عين حال كنترل متغيرهاي مزاحم در تحقيقات روانشناسي مورد استفاده قرار مي‌گيرد. در اين روش هميشه حد اقل يك گروه آزمايشي و يك گروه كنترل وجود دارد. دستيابي به روابط علي در اين روش نسبت به روش‌هاي ديگر بيشتر امكان پذير است. چرا كه همواره مي‌توان نقش يك يا چند متغير مشخص را به عنوان متغير تأثير گذار يا مستقل بر يك يا چند متغير وابسته و تأثيرپذير مورد بررسي قرار داد. در اين روش همواره متغير مستقل مورد دستكاري قرار مي‌گيرد تا تأثير آن بر متغير وابسته مشخص گردد.

بزرگترين امتياز اين روش كنترل و مهار متغيرهاي تحقيق و متغير يا متغيرهاي مزاحم است كه ميتوان نقش و تأثير آنها را بر متغيرهاي ديگر مورد بررسي قرار داد.

بزرگترين محدوديت اين روش تحقيق اينست كه اين نوع تحقيقات در شرايط مصنوعي صورت مي‌گيرد و در نتيجه تعميم نتايج آن بر گروه‌هاي مشابه بايد با احتياط بسيار زياد صورت گيرد.

 

روش تحقيق موردي (باليني)

در اين روش معمولا يك يا بيشتر شركت كننده در تحقيق حضور دارند. اين روش معمولا به منظور بررسي‌هاي عميق روانشناختي صورت مي‌گيرد. در اين روش كوشش مي‌شود تا متغير يا متغيرهاي مورد بررسي عميقا مورد بررسي قرار گيرند. شركت كنندگان در تحقيقات موردي در برخي اوقات مدت زمان زيادي تحت بررسي قرار مي‌گيرند و تاريخچه زندگي و شرايط تحولي رفتارهاي آنها به دقت مورد بررسي قرار مي‌گيرد تا نقش و تأثير متغيرهاي مورد بررسي مشخص گردد. اين روش معمولا در فرايند درمان بيماري‌هاي رواني و يا بررسي فرايند تحول رفتارها مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

بزرگترين امتياز اين روش اينست كه با استفاده از آن ميتوان به عمق پروسه تحول دست يافت و نقش و تأثير هر يك از متغيرهاي مؤثر را بر متغيرهاي وابسته به دقت تعيين نمود.

محدوديت اين روش نيز آن است كه به خاطر اندك بودن گروه مورد بررسي، تعميم آن به ساير موارد در برخي موارد مستلزم احياط زياد است. چرا كه نتايج به دست آمده از يك گروه كوچك را بر همه جمعيت مورد بررسي نمي‌توان به آساني تعميم داد. از سوي ديگر، شايد محقق تحت تأثير شرايط خاص قرار گيرد و نتواند به صورت واقع بينانه به بررسي متغيرهاي مورد بررسي بپردازد.

 

 

 

سروي (آمايش)

اين روش كه معمولا با استفاده از پرسشنامه و يا مصاحبه‌هاي ساخت‌دار يا نيمه ساخت‌دار مورد استفاده قرار مي‌گيرد، ميتواند به منظور بررسي مسايل روانشناختي و يا اجتماعي در گروه‌هاي كلان اجتماعي مورد استفاده قرار ‌گيرد. اين روش معمولا به منظور نظر سنجي و بررسي متغيرهاي خاصي در يك جمعيت كلان صورت مي‌گيرد.

در اين روش معمولا متغير يا متغيرهاي مورد بررسي با استفاده از پرسشنامه و يا مصاحبه در يك جمعيت كلان بررسي مي‌گردد. پرسشنامه‌ها در اين روش معمولا به دقت طراحي مي‌شوند. انتخاب سئوال‌ها به گونه‌اي صورت مي‌گيرد تا بتواند متغير مورد بررسي را به دقت پوشش داده و ارزيابي نمايد. مصاحبه نيز در اين روش معمولا مصاحبه ساخت دار و يا نيمه ساخت‌دار است. در اين نوع مصاحبه‌ها معمولا پرسش‌ها از پيش تعيين مي‌شوند، ولي امكان بررسي و گسترش پرسش‌ها همواره وجود دارد.

بزرگترين امتياز اين روش انيست كه مي‌توان با استفاده از آن، به جمعيت‌هاي كلان دست يافت و در عين حال متغيرهاي مورد بررسي را در گروه يا گروه‌هاي بزرگ مورد بررسي قرار داد. در نتيجه اين روش پژوهش، تعميم نتايج و خلق نظريه‌هايي را كه هدف نهايي هر تحقيقي است، تسهيل مي‌نمايد. از سوي ديگر، ميتوان مسئله مورد نظر را براي مدت زمان طولاني تعقيب و پيگيري نمود.

اما بزرگترين محدوديت اين روش اينست كه ممكن است شركت كنندگان در اين تحقيقات به سئوالهاي مطرح شده به دقت پاسخ ندهند و يا اينكه پاسخ‌هاي غير واقعي دهند. بنابراين، تعميم نتايج اين گونه بررسي‌ها به جمعيت يا جمعيت‌هاي مورد مطالعه، بايد با احتياط كامل صورت گيرد.

 

 

 

 

 

 

 

ديدگاه‌هاي روانشناسي

مقدمه

انسان به منزله بازيگر و در عين حال تماشاگر، بزرگترين ارزيابي كننده خود و رفتار خويشتن در طول تاريخ بوده و به خلق آراء و نظريات بي‌شماري درباره انسان و رفتار او مبادرت ورزيده است. اين نظريات تا پيش از شكل گيري روانشناسي علمي (1879) عمدتا بر اساس روش شناسي فلسفي و عرفاني شكل مي‌گرفتند. نخستين نظريه‌هاي علمي روانشناسي عملا در اواخر قرن 19 و اوايل قرن 20 ارائه گرديد.

نظريه‌پردازان روانشناسي همواره كوشش نموده‌اند تا به طرح ديدگاه‌ها و نظريه‌هاي جامعي بپردازند تا انسان را از همه زواياي پيدا و پنهان آن بررسي، توصيف و رفتارهاي او را تبيين نمايند. اين نظريه‌ها معمولا همه جنبه‌هاي بهنجار و نابهنجار رفتار را مطمح نظر قرار مي‌دادند. اما نظريه‌هاي اخير و معاصر روانشناسي معمولا تلاش مي‌كنند تا به جنبه‌هاي خاصي از مسايل مربوط به رفتار انسان بپردازند. اين نظريه‌ها كه اصطلاحا نظريات كوتاه برد گفته مي‌شوند، هرگز پوشش همه جانبه ساختار رواني و رفتارهاي انسان را مد نظر قرار نمي‌دهند.

به هر روي، به رغم وجود تفاوت‌ها و اختلاف‌هاي روش شناختي و محتوايي در اين ديدگاه‌ها، مخرج مشترك همه آنها تبيين رفتار و توصيف ساختار رواني انسان است، چه اينكه يك ديدگاه همه جانبه باشد و يا محدود. معهذا، امروزه روانشناسان معاصر بيشتر به ديدگاه‌هاي التقاطي گرايش دارند تا ديدگاه‌هاي منفرد. به عبارت ديگر، رواشناسان معاصر معتقدند كه ساختار رواني انسان و رفتار او يك پديده چند وجهي است كه هرگز ديدگاه واحدي نمي‌تواند آنرا پوشش دهد. بنابراين مي‌توان با التقاط و آميزش ديدگاه‌هاي مختلف به بررسي همه جانبه انسان پرداخت. در واقع، هر ديدگاهي قطعه‌اي از معماي انسان را مي‌تواند ارائه دهد كه تنها با كنار هم چيدن همه آنها مي‌توان به تصوير كامل و واقعي آن دست يافت. اين تصوير جامع در روانشناسي تنها با ديدگاه‌هاي التقاطي يا تركيبي قابل ترسيم مي‌باشد. در واقع، دغدغه‌ي اصلي همه روانشناسان بزرگ، توصيف و تبيين نظام رواني و رفتار انسان بوده است. عملا اين دغدغه‌ها بود كه به شكل گيري روي‌آوردهاي كوچك و بزرگي منتهي گرديد.

آيا نظام رواني انسان از پيش ساخته شده و تعين يافته است و ما هيچ اراده‌اي در شكل گيري ساختار رواني و رفتارهاي خويش نداريم؟ آيا انسان، مقهور نيروهاي دروني و زيستي خويش و يا جبر محيط و طبيعت است؟ يا اينكه انسان خود سازنده خويشتن و حاكم بر سرنوشت خود و در نتيجه مسئول رفتارهاي خويش مي‌باشد؟ اينها پرسش‌هايي هستند كه روانشناسي در طول تاريخ پر فراز و نشيب خويش كوشش نموده است بدانها پاسخ دهد.

در اين بخش از يادداشت‌ها، كوشش مي‌شود تا به اختصار ديدگاه‌هايي از روانشناسي كه افزون بر ايجاد يك انقلاب در روانشناسي، داراي تأثيرات ماندگار در نگاه انسان معاصر نسبت به انسان و سرنوشت او بودند، ارائه گردد.

 

 

روان‌ تحليلگري

روان‌تحليلگري چشم اندازي است به انسان، كه با نام فرويد گره خورده است. اين ديدگاه شايد نخستين ديگاه جامعي است كه از آغاز قرن بيستم تا كنون در حوزه روانشناسي مطرح شده و همچنان از جايگاه برجسته‌اي برخوردار مي‌باشد. روان تحليل گري ديدگاهي است كه نه تنها روانشناسي، بلكه بسياري از حوزه‌هاي علوم انساني را تحت تأثير قرار داده است.

افزون بر آن، روان تحليل گري نه تنها در حوزه تحقيقات بنيادي، بلكه در حوزه كابردي نيز نقش ماندگاري داشته است. در واقع فرويد با خلق و تدوين نظريه‌اي جامع، كوشش نمود ساختار و فرايندهاي رواني و مكانيزم‌هاي شكل گيري رفتارها و استمرار آنها را در انسان ترسيم نمايد. از سوي ديگر، اين ديدگاه توانست با ابداع روشهاي بديع درمانگري براي درمان بيماري‌هايي كه انسان‌ها تحت تأثير شرايط تحميل شده همواره مجبور به تحمل آن بوده‌اند، به التيام آنها بپردازد.

مشخصه‌هاي بارز اين ديدگاه تأكيد آن بر ناهشياري و نقش آن در رفتار بشر از سويي و پويا نگري نظام رواني و رفتاري انسان از سوي ديگر مي‌باشد. در واقع اين مشخصات است كه اين ديدگاه را از ديگر ديدگاه معاصر و كنوني روانشناسي متمايز مي‌سازد.

در اين بخش كوشش مي‌شود در وهله نخست، ساختار نظام رواني و سپس فرايند تحول رواني را مورد بررسي قرار دهيم.

ساختار شخصيت يا پايگاه‌هاي رواني: بن، من و فرامن

بن: نخستين پايگاه رواني و به عبارت ديگر، اولين بخش از شخصيت كه از آغاز تولد وجود دارد، بن (id) مي‌باشد. بن ساختاري است ناهشيار و حاوي مجموعه‌اي از نيروهاي غريزي كه داراي منشأ زيستي مي‌باشند. دو مؤلفه بنيادي اين پايگاه رواني، كشاننده (drive) زندگي و كشاننده مرگ است. كشاننده زندگي انسان را به سمت سازندگي، حيات مي‌كشاند. در حاليكه كشاننده مرگ انسان را به سوي مرگ و تخريب‌گري سوق مي‌دهد. كشاننده زندگي انرژي خود را از ليبيدو (libido) مي‌گيرد. ليبيدو انرژي است با ماهيت اساسا جنسي به معناي عام كمله. منظور از آن جنسيت بزرگسالانه نيست بلكه انرژي است كه توليد، زايش و ساختن را به پيش مي‌راند.

افزون بر آن، بخشي از محتواي بن را خاطرات سركوب شده و ناهشيار دوره‌‌هاي مختلف زندگي به ويژه دوران كودكي تشكيل مي‌دهند، خاطراتي كه ورود آنها به هشياري يكپارچگي نظام رواني را به مخاطره افگنده و به سمت گسستگي به پيش مي‌راند. بنابراين، اين خاطرات همواره در سطح ناهشيار حفظ مي‌شوند.

كنشوري بن همواره داراي ماهيت ناهشيار مي‌باشد. به عبارت ديگر، انسان هرگز نمي‌تواند نسبت به كنشوري، كشش‌ها و كوشش‌هاي آن آگاه گردد. آنچه را ما مي‌توانيم دريابيم تنها جلوه‌هاي رفتاري بروني آن است. از سوي ديگر، كنشوري بن اساسا تابع اصل لذت (pleasure principle) است. به عبارت ديگر، بن همواره در جستجوي لذت و ارضاي نيازهايي است كه داراي ماهيت زيستي است؛ نيازهايي كه در عمل ادامه حيات را تضمين مي‌كند. معهذا، بن در كنشوري خود هيچ محدوديتي را تحمل نمي‌تواند كرد. فقدان مهار و لجام گسستگي در ارضاي نيازها و كسب لذت در كنشوري بن، تماميت و بقاي ارگانيزم، انسان را، با خطر مواجه مي‌سازد. چرا كه واقعيت‌هاي جهان بيروني و محدوديت‌هاي محيطي و اخلاقي به ارضاي بدون قيد و شرط و بي چون و چراي نيازها اجازه نمي‌دهد. بدين جهت است كه به منظور حفظ يكپارچگي نظام رواني و تضمين بقاي آن و تأمين سازش يافتگي آن با محيط متغير پيرامونش، بخشي از بن جدا شده و دومين پايگاه رواني، من (ego)، را به وجود مي‌آورد.

من: دومين پايگاه رواني يا ساختار شخصيت من مي‌باشد. من بخشي از بن است كه در مواجهه با واقعيت‌ها و محدوديت‌هاي محيطي و به منظور حفظ سازش‌يافتگي انسان با محيط بيروني، از آن جدا شده و پايگاه جديدي را به وجود مي‌آورد. از آنجا كه من اساسا بخشي از بن مي‌باشد، انرژي خود را از آن مي‌گيرد، ولي بر خلاف بن داراي محتواي ساخت يافته و قانونمند مي‌باشد. محاسبه گري، معامله گري و نگاه به واقعيت، معيارهاي بنيادي كنشوري من است، تا بر اساس آن بتواند با تأمين حد اكثر سازش‌يافتگي انسان با استلزام‌هاي محيط متغير بروني، خواسته‌هاي بن را نيز برآورده سازد.

من اساسا بخش سازمان يافته نظام رواني و شخصيت است كه شامل كنش‌ها و وظايف دفاعي، ادراكي، شناختي و اجرايي مي‌باشد. اگر چه قسمت اعظم كنشوري من ناهشيار است، اما بخش‌هايي از آن داراي ويژگي هشياري مي‌باشد.

نقش اصلي من تسهيل ارضاي نيازهاي بن است. او مي‌كوشد تا بين خواسته‌هاي بن و واقعيت‌ها و محدوديت‌هاي محيطي و فرامن (super ego) سازش و آشتي ايجاد كند تا نيازهاي بن بدون به مخاطره افتادن يكپارچگي نظام رواني ارضا گردد. بنابراين، من بر اساس اصل واقعيت (reality principle) عمل مي‌كند. من كوشش مي‌كند تا با در نظر گرفتن واقعيت‌هاي موجود محيطي از يك سو و محدوديت‌هاي فرامني از سوي ديگر، امكان ارضاي نيازهاي بن را برآوزده سازد.

چنانكه يادآوري شد، بخش عمده كنشوري من به صورت ناهشيار مي‌باشد. به كار بستن مكانيزم‌هاي دفاعي (defense mechanism) بخشي از كنشوري من را تشكيل مي‌دهد كه اساسا داراي ماهيت ناهشيار است. مكانيزم‌هاي دفاعي استراتيژي‌ها و ترفندهايي هستند كه به منظور سد نمودن منظومه‌اي از اضطراب‌ها كه داراي خاستگاه‌هاي مختلف مي‌باشند و بر من هجوم مي‌آورند، مورد استفاده قرار مي‌گيرند.

من نيز مانند بن تابع ارزشهاي اخلاقي نمي‌باشد و نقش آن تسهيل ارضاي نيازهاي بن و فراهم سازي امكان دسترسي او به لذت است. اما من همواره كوشش مي‌كند تا بن در خلال دستيبابي به لذت و ارضاي نيازهاي خويش، تماميت شخصيت و نظام رواني را به مخاطره نيفكند. بنابراين، نقش اصلي من مديريت كنشوري بن در ارضاي نيازهاي آن و در عين حال حصول اطمينان از انطباق آن با شرايط محيطي است تا آنرا از روياروي با خطرات احتمالي برحذر دارد.

فرامن: فرامن سومين بخش از ساختار شخصيت و پايگاه رواني است كه داراي ماهيت عمدتا ناهشيار و در عين حال ساخت يافته و سازمان داده شده مي‌باشد. فرامن متشكل از دو بخش اساسي است: من آرماني (ideal ego) و وجدان (conscience). من آرماني در واقع الگويي است كه انسان به صورت ناهشيار، همواره آرزو دارد باشد. او همواره همه رفتارهاي خويش را بر اساس محك من ايده آل مي‌سنجد و سعي مي‌كند تا فاصله خويش را با آن كم كند. وجدان بخشي از فرامن است كه نقش اصلي آن ممانعت و نقد كشاننده‌ها، خيال پردازي‌ها، احساسات و كنشوري انسان است. در واقع، وجدان كوشش مي‌كند تا همه رفتارها و كنشوري هشيار و ناهشيار انسان را بر اساس معيارهاي اخلاقي و نظام‌هاي ارزشي ناهشيار تنظيم نمايد و به او اجازه تخطي از آنها را ندهد. بنابراين، نقش فرامن به عنوان يك پايگاه اخلاقي - رواني رويارويي با خواسته‌هاي بن است. فرامن كوشش مي‌كند تا همواره بر اساس نظام اخلاقي، ارزشي و محرمات اجتماعي و فرهنگي رفتار انسان و كنش‌هاي بن را مورد داوري قرار دهد.

محيط پيرامون انسان متشكل از واقعيت‌هاي فيزيكي، فرهنگي و نظام‌هاي اخلاقي است. من به عنوان يك پايگاه رواني كه نقش آن ايجاد سازش بين نظام رواني و محيط پيرامون آن مي‌باشد، در مواجهه با نظام‌هاي ارزشي هشيار و ناهشيار كه تنظيم كننده رفتار مي‌باشد، در كنشوري خويش مجبور به رعايت آن مي‌باشد. اما ساختار من اساسا اخلاقي و ارزشي نمي‌باشد. بنابراين، من توان ارزيابي و قضاوت اخلاقي و تنظيم رفتارها بر اساس اين نظامهاي ارزشي را ندارد و نمي‌تواند رفتارها را بر اساس يك چارچوب ارزشي و اخلاقي محك زند. اما از سوي ديگر، نظام‌هاي ارزشي و اخلاقي كه محك ارزيابي رفتار است بخشي از واقعيت‌هاي پيراموني مي‌باشد كه گريز از آن امكان پذير نتواند بود. در نتيجه، يكبار ديگر، به منظور حفظ سازش‌يافتگي نظام رواني با واقعيت‌هاي پيراموني و حفظ يكپارچگي آن، بخشي از من جدا شده و سومين پايگاه رواني، فرامن (super ego) را به وجود مي‌آورد. بنابراين، فرامن پايگاه رواني است كه نقش آن ارزيابي رفتار بر اساس نظام‌هاي ارزشي ناهشياري است كه از گذشته به ارث مي‌رسد. بدين ترتيب، فرامن از لحظ ساختاري داراي ماهيت ارزشي است و كنشوري آن هم تابع ارزشهاي اخلاقي ناهشيار مي‌باشد.

كنشوري فرامن اساسا ناهشيار است و معمولا در صورت تبعيت من از ارزشهاي اخلاقي به صورت احساس رضايت و در صورت تخطي از آنها به صورت احساس گناه نمود پيدا مي‌كند. احساس رضايت و احساس گناه مكانيزم‌هاي هستند كه فرامن به منظور تنظيم و مهار رفتار انسان مورد استفاده قرار مي‌دهد.

مكانيزم‌هاي دفاعي: مكانيزم‌هاي دفاعي استراتيژي‌ها و ترفندهايي مي‌باشند كه توسط من در مواجهه با مخاطرات مختلف و به منظور سد بندي در مقابل اضطرابهاي مختلف به كار گرفته مي‌شوند. اين اضطراب‌ها كه معمولا توسط من و به منظور محافظت از يكپارچگي شخصيت و نظام رواني به كار مي‌افتد، داراي سه خاستگاه مختلف مي‌باشند: الف) اضطراب اخلاقي فرامني. اين نوع اضطراب‌ها معمولا زماني فعال مي‌شوند كه تعارضي بين بن و فرامن به وقوع بپيوندد. ب) اضطراب‌هاي واقعي. اين نوع اضطراب‌ها معمولا از خطرات واقعي جهان پيرامون فرد ناشي مي‌شود، هنگاميكه من در مقابل خطرات محيطي قرار مي‌گيرد. و ج) اضطراب ناشي از قدرت كشاننده‌ها وقتي بين كشاننده‌هاي مختلف بن تعارضي به وقوع مي‌پيوندد.

 استفاده از مكانيزم‌هاي دفاعي به عنوان يكي از كنشوري‌هاي اصلي من، به حل مشكلات و مخاطرات منتهي نمي‌شود؛ بلكه عملا تحريف دريافت‌هاي من نسبت به واقعيت‌ها و مخاطراتي را كه به بروز و ظهور اضطراب‌هاي مختلف مي‌انجامد، در پي دارد. معهذا، استفاده از مكانيزم‌هاي دفاعي اساسا نقش سازشي دارد. چرا كه در بسياري از موقعيت‌ها امكان رفع موانع و مخاطرات اضطراب انگيز امكان پذير نمي‌باشد. بنابراين، تحريف آنها و صورتگري مناسب به منظور كاهش اضطرابهايي كه من در چنين موقعيت‌هايي تجربه مي‌كند اساسا نقش سازشي دارد و تا حدي از بروز و ظهور اختلالات رواني جلوگيري مي كند. اما استفاده بلند مدت و تبديل آنها به استراتيژي‌هاي پايدار و ثابت به منظور حل مسايل و مشكلات فراروي فرد انساني، سازش نايافته و يك اختلال تلقي مي‌شود. چرا كه استفاده مفرط از آنها باعث مي‌شود فرد نتواند واقعيت‌هاي پيرامون خويش را آنگونه كه هستند درك نموده و براي آنها راه حل مناسب جستجو نمايد.

استفاده از مكانيزم‌هاي دفاعي داراي سطوح مختلف مي‌باشد. برخي از اين سطوح بهنجار و برخي ديگر نابهنجار هستند و امكان سازش يافتگي رفتارهاي آنها را به حد اقل مي‌رساند.

 

سطح 1. مكانيزم‌هاي دفاعي روان پريشانه: استفاده از اين مكانيزم‌هاي دفاعي به فرد اجازه مي‌دهد تا واقعيت بيروني را از نو سازمان دهي نمايد و در نتيجه امكان روياروي با واقعيت را از دست مي‌دهد. به همين دليل استفاده كننده از اين مكانيزم‌هاي دفاعي همواره به صورت افراد ديوانه و غير طبيعي به نظر مي‌رسند. اين نوع مكانيزم‌هاي در بيماران روان پريش، در رويا و در دوران كودكي ديده مي‌شود. اين مكانيزم‌هاي دفاعي عبارتند از:

•        انكار (Denial): امتناع از پذيرش واقعيت كه به شدت تهديد كننده است.

•        تحريف (distortion): شكل دهي واقعيت به گونه‌اي كه با نيازهاي دروني فرد سازگار باشد.

•        فرافكني هذياني (delusional projection): هذيان‌ها و بدگماني‌هايي درباره واقعيت بيروني.

سطح 2. مكانيزم‌هاي دفاعي (نابالغانه): مكانيزمهاي دفاعي سطح 2 مكانيزم‌هاي هستند كه معمولا توسط افراد بالغ و نوجوان مورد استفاده قرار مي‌گيرند. اين مكانيزمهاي دفاعي معمولا از پختگي كافي برخوردار نيست و در نتيجه سطح سازش يافتگي افرادي را كه از آن استفاده مي‌كنند در روابط بين فردي و جهان واقعي عملا با مشكل مواجه مي‌سازد. اين مكانيزم‌هاي دفاعي معمولا در حالات افسردگي، اختلالات شخصيت و در دوران نوجواني مورد استفاده قرار مي‌گيرد. مكانيزم‌هاي دفاعي سطح 2 عبارتند از:

•        خيال پردازي (fantasy): گرايش به توسل به خيال پردازي به منظور حل مشكلات داخلي و تعارض‌هاي بيروني.

•        فرافكني (projection): نسبت دادن احساسات غير قابل قبول خود را به ديگران؛ مانند پيشداوري‌ها، حسادت و بدگماني‌ها و ... .

مكانيزم‌هاي دفاعي سطح 3. (روان آزرده‌وار): اين مكانيزم‌هاي دفاعي معمولا توسط افراد بزرگ سال مورد استفاده قرار مي‌گيرند. مكانيزمهاي دفاعي سطح 3 در كوتاه مدت نقش سازشي دارند ولي در دراز مدت و اگر به صورت يك استراتبژي رفتاري نقش ايفا نمايد، سطح سازش‌يافتگي و كنشوري حرفه‌اي، روابط بين فردي و لذت از زندگي را با دشواري‌هايي مواجه مي‌سازد. مكانيزم‌هاي دفاعي سطح 3 عبارتند از:

•        عقلي سازي (intellectualization): جدا سازي احساسات از افكار و ايده‌ها؛ انديشيدن درباره آرزو‌ها به شكل صوري (انتزاعي)، و با استفاده از واژگان عاري از عواطف و خنثي استفاده مي‌كنند و بدون اينكه آن ايده‌ها را عملي كنند.

•        سركوبي (repression): سركوب نمودن ايده‌ها و افكار به ناهشيار و عملا جدا سازي آنها از جنبه‌هاي عاطفي و احساسي آنها.

•        تشكل واكنشي (reaction formation): ايجاد و بروز رفتاري كاملا متفاوت از آنچه فرد احساس مي‌كند و مي‌خواهد.

•        جابجايي (displacement): جدانمودن احساسات از افكار و جهت دادن آنها به سوي مسايل ديگر و يا افراد ديگر كه كمتر تهديد كننده و يا آزاردهنده هستند.

مكانيزم‌هاي سطح 4 (بالغانه): اين دسته از مكانيزم‌هاي دفاعي مكانيزم‌هايي هستند كه معمولا توسط افراد بالغ و در عين حال سازش يافته استفاده مي‌شود. استفاده از اين مكانيزم‌ها معمولا سطح و كيفيت كنشوري فرد را بهبود بخشيده و ميزان سازش يافتگي آنها را افزايش داده و ارتقا مي‌دهد. اين مكانيزم‌ها معمولا براي افراد استفاده كننده آنها لذت آفرين و فرح بخش مي‌باشند و به افراد اجازه مي‌دهد تا افكار و احساسات متعارض خويش را يكپارچه نموده و به صورت مؤثر مورد استفاده قرار دهند. برخي از اين مكانيزم‌هاي دفاعي عبارتند از:

•        تصعيد (sublimation): تبديل يك غريزه، احساس و يا فكر ناخوشايند و منفي به فعاليت‌ها، رفتار و يا احساسات مثبت و قابل قبول.

•        ديگر دوستي (altruism): تقدم ديگران بر خويشتن و رضايت ديگران را بيش از رضايت و منافع خويش در نظر گرفتن.

•        تعويق  يا تأخير (suppression): چشم پوشي از احساسات و يا نيازها به منظور حل واقعيت‌هاي كنوني.

•        پيش بيني يا پيشگامي (anticipation): برنامه ريزي واقع بينانه براي دشواري‌ها و مشكلاتي كه در آينده ممكن است روي دهد.

•        هزله گويي (humor): بيان آشكار ايده‌ها و احساسات (به ويژه آنهايي كه تمركز و يا گفتگو درباره آنها ناخوشايند و يا دشوار است) كه براي ديگران لذت بخش است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رفتاري نگري

دومين ديدگاه بزرگ روانشناختي در ارتباط با شكل گيري و انگيزه‌هاي رفتار، ديدگاه رفتاري نگري است. اگر در ديدگاه روان تحليلگري انگيزه‌هاي ناهشيار علت رفتار است، بر اساس اين ديدگاه علت اصلي رفتار، پاداش‌ها و كيفرهايي است كه ارگانيزم از محيط دريافت مي‌كند. بر طبق اين ديدگاه رفتار ارگانيزم‌ها بر اساس شرايط محيطي شكل مي‌گيرد و انگيزه‌هاي دروني نقش چنداني در شكل گيري رفتارها ندارد.

 مكانيزم شكل گيري رفتار بر اساس اين ديدگاه بر اساس تقويت، پاداش و كيفر و تنبيه‌هايي كه ارگانيزم در مقابل رفتار خويش دريافت مي‌كند، بنا شده است. در واقع پاداش‌ها و كيفرهايي كه در مقابل اين رفتارها دريافت مي‌شود، ميزان و تكرار يك رفتار را تعيين مي‌كند. اگر رفتاري با پاداش مواجه گردد، تكرار خواهد شد و اگر با كيفر رو برو گردد كاهش خواهد يافت. بنابراين، انگيزه‌هاي دروني در شكل گيري و تكرار آن نقش بارزي ندارد. بنابراين، بر اساس اين ديدگاه رفتارها بر اساس مكانيزم‌هاي شرطي سازي (conditioning) شكل مي‌گيرد. به عبارت ديگر، بروز و استمرار يا كاهش و خاموشي يك رفتار تابع و مشروط به دريافت پاداش يا كيفر از محيط مي‌باشد.

شرطي سازي به دو نوع تقسيم شده است. شرطي سازي كلاسيك و شرطي سازي عامل. بر اساس شرطي سازي كلاسيك محرك‌ها هستند كه به منظور شكل دهي رفتارها استفاده مي‌شوند بي اينكه خود موجود در دريافت آن نقش داشته باشد. در حاليكه در شرطي سازي عامل عامل رفتار نقش اصلي را در دريافت پاداش و كيفر دارد. رفتاري كه او انجام مي‌دهد خود به پيامدهايي خوشايند و نا خوشايند منتهي خواهد شد.  در اين يادداشت‌ها فرايند شرطي سازي و شكل گيري رفتار بر اساس ديدگاه رفتاري نگري به اختصار مورد بررسي قرار مي‌گيرد.

مكانيزم‌هاي شكل دهي رفتار:

شكل گيري رفتار تابع مكانيزم‌هاي ذيل مي‌باشد:

•        تقويت: تقويت (reinforcement) عبارت است از پاداشي كه در مقابل رفتار مورد قبول جامعه يا محيط دريافت مي‌شود. دريافت پاداش معمولا بروز رفتار را افزايش داده و امكان اسمترار آنرا فراهم مي‌سازد. همچنانكه عدم دريافت آن ميزان تكرار رفتار را كاهش مي‌دهد. تقويت به دو صورت مي‌باشد:

·        تقويت مثبت: تقويت مثبت عبارت است ارائه يك محرك لذت بخش يا خوشايند. اگر در مقابل رفتاري به فرد يا ارگانيزم پاداشي ارائه شود كه براي او لذت بخش است، آنرا تقويت مثبت مي‌گوبند.

·        تقويت منفي: تقويت منفي عبارت است از رفع يك محرك ناخوشايند و آزار دهنده. اگر فرد يا ارگانيزم كاري كند و رفتاري بروز دهد و در مقابل آن يك محرك ناخوشايند برداشته شود، فرد آن كار را تكرار خواهد كرد.

در هر دو صورت، تقويت مثبت و منفي به تكرار و افزايش يك رفتار كمك مي‌كند، منتها يكي با ارئه يك محرك و پاداش خوشايند و ديگري با رفع يك محرك ناخوشايند. اما وجه مشترك هر دو اينست كه در نهايت خوشايند هستند و به تكرار رفتار منجر مي‌شوند.

•        كيفر: كيفر (Punishment) يا تنبيه عبارت است از يك محرك ناخوشايند كه در مقابل رفتاري به ارگانيزم داده مي‌شود. به عبارت ديگر، هرگاه رفتاري يك محرك ناخوشايند و يا از دست دادن پاداشي را در پي داشته باشد، آن رفتار با كيفر يا تنبيه مواجه شده است. كيفر يا تنبيه نيز به دو شكل مي‌باشد:

·        كيفر مثبت: كيفر مثبت عبارت است از تنبيه يا محرك ناخوشايندي كه در مقابل رفتاري به ارگانيزم يا فرد ارائه مي‌شود.

·        كيفر منفي: كيفر منفي عبارت است از از دست دادن يك پاداش يا محرك خوشايند و لذت بخش. رفتاري كه يك باعث شود فرد يك پاداش يا چيزي خوشايندي را از دست دهد به صورت منفي كيفر داده شده يا تنبيه شده است.

آنچه بايد مورد توجه قرار گيرد اينست كه هر دو نوع كيفر باعث كاهش رفتار و يا در نهايت خاموشي آن مي‌شود. تنبيه و كيفر در حقيقت مكانيزم‌هاي هستند كه معمولا براي كاهش يا خاموشي رفتاري مورد استفاده قرار مي‌گيرند. اگر رفتاري كيفري در پي داشته باشد معمولا به خاموشي خواهد گراييد و تكرار آن كاهش خواهد يافت.

•        خاموشي: خاموشي (extinction) عبارت است كاهش يا از ميان رفتن يك رفتار نامطلوب بر اثر عدم دريافت پاداش.  بنابراين، به منظور خاموشي و كاهش يك رفتار نامطلوب كه قبلا پاداشي دريافت مي‌كرد كه به تكرار آن مي‌انجاميد، بايد آن پاداش برداشته شود تا رفتار مورد نظر خاموش گردد.

 

آنچه در اين ديدگاه از اهميت برخوردار است نقش محيط در شكل گيري رفتار است. چرا كه تكرار يك رفتار و كاهش آن تابع پاداش و كيفري است كه فرد از محيط دريافت مي‌كند. بنابراين ديدگاه خود فرد نقش چنداني در بروز رفتارها ندارد. او بخواهد يا نخواهد، شرايط محيطي است كه ميزان و شكل رفتار او را تعيين خواهد نمود.

 

يادگيري اجتماعي: (نقش فرايندهاي شناختي)

به رغم اينكه ديدگاه يادگيري اجتماعي مانند ديدگاه رفتاري نگري بر نقش محيط، به ويژه محيط اجتماعي به عنوان يك متغير مؤثر در شكل گيري، تكرار يا خاموشي رفتار اذعان دارد، اما بر نقش و تأثير فرايندهاي شناختي در آن بيشتر تأكيد مي ورزد. بر اساس اين ديدگاه، رفتار انسان تنها تابع پاداش و كيفري كه از محيط بيروني دريافت مي‌شود نيست، بلكه به همان اندازه تابع شناخت و دريافت‌هاي هوشمندانه او از متغيرهاي محيطي و تأثير پيامدهاي آن بر رفتار نيز مي‌باشد. در واقع، فرد انساني با بررسي و مشاهده نتايج رفتار خويش، خود به كاهش يا افزايش آن رفتار خواهد پرداخت. بنابراين، تنها پاداش و كيفر نيست كه در شكل گيري رفتارها مؤثر است بلكه داوري و قضاوت فرد درباره نتايج رفتار خود و ديگران و پيامدهاي آنها نيز متغير مؤثر ديگري است كه در شكل گيري رفتار او نقش اساسي دارد.

مكانيزم‌هاي شكل دهنده رفتار بر اساس اين ديدگاه عبارتند از: فرايندهاي شناختي، مشاهده و تقليد. در حقيقت، مشاهده رفتار ديگران به عنوان الگو و تقليد از آنها به شكل گيري رفتار كمك مي‌كند. براي اينكه رفتاري شكل بگيرد شرايط ذيل بايد فراهم باشند:

•        توجه به الگوي مورد مشاهده و يا تماس نزديك با آن ؛

•        درك و دريافت درست رفتار الگو و به ياد داشتن جزئيات رفتار او:

•        اهميت الگو از نظر مشاهده‌گر؛

•        انجام دادن آن رفتار؛ و بالاخره

•        انگيزه و فرصت كافي براي انجام آن رفتار.

 

 بر اساس اين ديدگاه محيط تنها مي‌تواند الگوهاي رفتاري را فراهم نمايد، اما به تنهايي براي شكل گيري يك رفتار كافي نيست. بنابراين، شناخت و درك از رفتار مورد مشاهده و انگيزه فرد براي انجام دادن و تقليد از آن براي شكل گيري رفتار ضروري است. از سوي ديگر، مهم است كه الگوي مورد نظر براي مشاهده گر از اهميت كافي برخوردار باشد. اگر الگو براي فرد از اهميتي برخوردار نباشد، رفتار او هرگز مورد تقليد قرار نخواهد گرفت و هرگز در فرد مشاهده كننده انگيزه لازم را براي تقليد و انجام آن به وجود نخواهد آورد.

بنابراين، اين ديدگاه به همان اندازه كه بر نقش محيط در شكل گيري رفتار تأكيد دارد، براي نقش خود فرد نيز اهميت قايل است. بر خلاف ديدگاه رفتاري نگري كه انسان و ارگانيزم را مطيع جبر محيط ميدانست، اين ديگاه بر نقش خود او بر سرنوشت و شكل گيري رفتارش اهميت ويژه‌اي قايل است.

 

ديدگاه شناختي

اگر در ديدگاه روان تحليل‌گري ناهشياري و نقش بارز نيروهاي ناهشيار و كشاننده‌ها به عنوان انگيزه‌هاي اصلي رفتار مورد توجه قرار مي‌گرفتند و در ديدگاه رفتاري نگري نقش محيط و محرك‌هاي محيطي برجسته‌تر گرديده بود، ديدگاه شناختي بر نقش برجسته رويدادهاي شناختي به منزله ميانجي (mediator)، در شكل گيري رفتار اصرار مي‌ورزد. از آنجا كه اين رويدادها در حقيقت واسطه بين محرك‌هاي بيروني و رفتار مي‌باشند به آن ميانجي مي‌گويند. منظور از اين رويدادهاي دروني فرايندهاي شناختي مانند ادراك، طبقه بندي، حافظه، بازنمايي معلومات، شناخت عددي، زبان، تفكر،حل مسئله و جز آن است.

طرفداران اين ديدگاه معتقدند كه رفتار انسان تابعي از نحوه ادراك او از جهان و محيط پيرامون اوست. به عبارت ديگر، نحوه ادراك او و طرز معني دادن به محرك‌هاي دريافتي از محيط است كه نوع واكنش انسان به آنها و رفتار او را تعيين مي‌كند. بنابراين، رفتار انسان تنها تابع نيرو‌هاي ناهشيار يا كشاننده‌ها و يا محرك‌هاي محيطي صرف نيست، بلكه رفتار او بر اساس نوع نگاه و جهان‌بيني او تعيين مي‌شود. در حقيقت، فرايندهاي دروني و اساسا شناختي انسان است كه به او در شكل دادن به ادراك و نحوه تلقي او از واقعيت‌ها و محرك‌هاي بيروني تأثير مي‌گذارد. به عنوان نمونه، اگر كسي جهان را سفيد ببيند، انسان اميدوار و خوش بين خواهد بود و اگر او جهان را خاكستري و تاريك ببيند، بي ترديد در دنياي محدود شده خويش فرو غلطيده و واكنش او به جهان و محرك‌هاي بيروني افسرده‌وار خواهد بود. در حقيقت، افسردگي و شادي به عنوان نمونه‌اي از رفتارهاي انسان و به منزله واكنش او به محرك‌هاي بيروني بر اساس نوع نگاه او به خويشتن، جهان و واقعيت‌هاي بيروني شكل مي‌گيرد. فرايندهاي شناختي و تحول آن در فصل‌هاي بعدي مفصلا مورد بررسي قرار خواهند گرفت.

 

ديدگاه انساني نگري

بر اساس ديدگاه‌هاي روان تحليلگري و رفتاري نگري، انسان مقهور جبر نيروهاي دروني با مبناي زيستي، ارثي و محيطي مي‌باشد. همه انگيزه‌هاي رفتاري انسان تابع متغيرها، عوامل و شرايط خارج از كنترل او است. در مقابل اين دو ديدگاه، روي آورد ديگري در روانشناسي وجود دارد كه انسان را از چشم انداز ديگر كه با نقش و رسالت انساني او هماهنگ‌تر مي‌باشد، مورد بررسي قرار مي‌دهد و آن ديدگاه "انساني نگري" است.

يكي از بزرگترين و مؤثرترين ديدگاه‌هاي انساني نگري ديدگاه مزلو (Maslow)، روانشناس امريكايي است. بر خلاف ديدگاه‌هاي ياد شده، مزلو رفتار انسان را تابع اراده خود او مي‌داند. انگيزهاي رفتار ناشي از نيازهاي انساني و زيستي او است و خود او در رفع و برآوردن آن نقش برجسته‌اي دارد. مزلو انگيزه‌هاي اصلي رفتار را تابع نيازهاي مختلف انسان مي‌داند. در واقع برآورده سازي اين نيازها عامل اصلي رفتار انسان است.

 

سلسله مراتب نيازها

او نيازهاي اساسي انسان را طبقه بندي نموده و به چند طبقه اصلي تقسيم نموده است. طبقه بندي نيازها بر اساس نقش آنها در بقاي زيستي، اجتماعي و تحول توانايي‌هاي شناختي و انساني انسان صورت گرفته است. بر اساس ديدگاه مزلو براي گذر از يك طبقه از نيازها به طبقه ديگر، لازم است تا نيازهاي طبقه پيشين برآورده شده باشد. برآورده نشدن نيازهاي طبقات يا لايه‌هاي قبلي ممكن است به نابهنجاري‌هاي روانشناختي منجر گردد. بي‌ترديد، حد اقل تأثير برآورده نشدن اين نيازها اين خواهند بود كه ظرفيت‌ها و توانمندي‌هاي بالقوه او هرگز به فعليت نخواهد رسيد و او از اين ظرفيت‌ها استفاده نخواهد توانست.

 

 

 

 


تعالي

خودشكوفايي

نيازهاي زيباشناختي

نيازهاي شناختي

نيازهاي احترام

نيازهاي تعلق و دلبستگي (عشق)

نيازهاي امنيت

نيازهاي فيزيولوژيك

 شكل 1: سلسله مراتب نيازهاي مزلو

نياز نخست: فيزيولوژيك

نخستين نيازهاي انسان را در اين سلسله مراتب، نيازهاي فيزيولوژيك تشكيل مي‌دهند. نيازهاي فيزيولوژيك نيازهاي مي‌باشند كه بدون رفع آنها هرگز انسان در جهت رفع نيازهاي ديگر برانگيخته نخواهد شد. در واقع، انگيزه‌هاي ديگر و بالاتر تابع برآورده شدن اين سلسله از نيازها مي‌باشد. اين نيازها عبارتند از گرسنگي، تشنگي، هواي تازه، نيازهاي جنسي و مانند آن. در واقع، اين نيازها با به كار افتادن سيستم تعادل حياتي ظهور مي‌كنند. به عنوان مثال، در صورتي كه ميزان قند خون از حد متعادل كمتر باشد نياز به خوردن در انسان برجسته شده و انسان را به سمت رفتارهاي خواهد كشاند كه در جهت رفع اين نيازها مفيد تواند بود. عدم رفع اين نيازها ممكن است بقاي فردي يا جمعي انسان را به مخاطره افگند.