تفا وت ها یی فردی

هوش و تفاوت های فردی.

هردو گر یک نام دارد در سخن

                                             لیک فرق است این حسن تا آن حسن

"هرکسی را بهر کاری ساختند

                                            میل آن را در دلش انداختند

همچنان که سهل شد ما را حضر

                                           سهل باشد قوم دیگر را سفر

آنچنان که عاشقی بر سروری

                                           عاشق است آن خواجه بر آهنگری"

                                                                                               مولوی

" تفا وت های فردی : در آمدی کلی بر هوش فردی و نظریه های مختلف در این باب "

 

موضوع روانشناسی تفاوت های فردی ، شناسایی و مطالعه تفاوت های افراد است.البته هدف روانشناسی تفاوت های فردی به مطالعه نظری تفاوت ها محدود نمی شود بلکه بیشتر جنبه عملی آن را در بر می گیرد. بنابراین، می توان گفت که حوزه روانشناسی تفاوت های فردی بسیار وسیع است. مثلا هم می تواند راهنمایی تحصیلی و شغلی را در برگیرد و هم می تواند جرم شناسی را شامل شود.همچنین سعی می کند که استعدادهای یک فرد را بشناسد و شخصیت او را ، به تبع از توانایی های ارثی و آثار محیط درک کند.که در این چشم انداز معمولا از آزمونها کمک می گیرد.آگاهی از تفاوت های فردی می تواند ما را در حل بسیاری از دشواریها

یاری دهد.وقتی قبول کردیم که انسانها از نظر تواناییهای ذاتی و اکتسابی تفاوت دارند،در پی این نخواهیم بود که از همه رفتارهای یکسانی را انتظار داشته باشیم. وقتی پذیرفتیم که گذشته انسانها متفاوت و در نتیجه نگرشها و علایق آنها به گونه ای دیگر است،هرگز در پی این نخواهیم بودکه رفتارهای یکسانی را در آنها مشاهده کنیم.

در جوامع ابتدایی نیز افراد مشاغل مختلفی را عهده دار می شدند.عده ای طبا بت می کردند،گروهی جان و مال مردم را حفظ می کردند، تعدادی به جادوگری می پرداختند و... .این تقسیم بندیها در همه جوامع ، از جمله در جوامع ایرانیان باستان نیز وجود داشته است. وقتی ما نوشته ها را ورق می زنیم،اشعار و ضرب المثل ها را در نظر می گیریم یا تاریخ را مرور می کنیم، به راحتی در می یابیم که همیشه انسانها می دانستند که قابلیتهای آنها متفاوت است.آنها هر کاری را به هر کسی نمی دادند... .

موثرترین قدم برای توسعه روانشناسی تفاوت های فردی را فرانسیس گالتون برداشت.او با مطالعه افراد مشهور و تلاش در اثبات اینکه نبوغ ارثی است، بر وجود تفاوت های فردی صحه گذاشت.گالتون دو عامل را در ایجاد تفاوت های فردی موثر می دانست: توارث و محیط.

وقتی او پیشنهاد کرد که باید افراد باهوش با ید با یکدیگر ازدواج کنند تا نسل آینده به تدریج اصلاح شود و مخصوصا تأکید کرد که از ازدواج عقب مانده های ذهنی و بیماران روانی جلوگیری به عمل آید، جای تردید باقی نگذاشت که او دقیقا تفاوت های فردی را در نظرمیگیرد.

روانشناسان معتقدند که بین توارث و محیط کنش متقابل وجود دارد. یعنی هیچ یک به تنهایی قادر نیست کاری را از پیش ببرد.نطفه بارور شده نیاز به محیط مناسب دارد تا به رشد خود ادامه دهد. محیط بدون نطفه نیز هرگز موجود زنده ای را به وجود نمی آورد.

       روانشناسان توانسته اند خانواده هایی را پیدا کنند که در آنها استعداد خاصی نسل به نسل

 به ارث رسیده است. همچنین آنها به نوابغی برخورده اند که در اجداد آنها هیچ نبوغی دیده نشده

است.وجود همبستگی بالا بین دوقلوهای یکسان اهمیت نقش توارث، بالا بودن همبستگی بین

ضرایب هوشی دوقلوهای عادی ،مخصوصا دوقلوهای عادی همجنس، نسبت به فرزندان عادی

یک خانواده، اهمیت نقش محیط در رشد تواناییهای ذهنی را به اثبات می رساند.

وقتی ضرایب هوشی فرزندان مشاغل مختلف را در نظر می گیریم آشکارا بین آنها تفاوت می

بینیم و این تفاوت به نفع فرزندان مشاغل بالا و به ضرر فرزندان مشاغل پایین است. بنابراین،

جای تردید باقی نمی ماند که محیط نقش اساسی در رشد هوش دارد. (1)

 

    اصطلاح محیط به هر گونه تاثیری اطلاق می شود که فرد بعد از آنکه الگوی موروثی را از

طریق پلاسمای نطفه دریا فت کرد با آن برخورد پیدا می کند. محیط شامل اثر تربیت،یادگیری

کوشش و خطایی، تاثیر خانه، مدرسه، همسایگان، زمین بازی، آب و هوا و هر چیز دیگری

است که حواس ما را به نحوی تحریک می کند. حال اگر بخواهیم بدانیم در کجا اثر وراثت تمام

و تاثیر محیط آغاز می شود؟ و اهمیت هر کدام در هر موقعیت چقدر است؟

می توان گفت که پاسخ این پرسش ها تا اندازه ای نظری است، یعنی تاثیر نسبی وراثت و محیط

برای هر صفت یا حالتی و از فردی به فرد دیگر متفاوت است. همچنین بهتر است بدانیم که

وراثت و محیط نیرو های وابسته به یکدیگرند. در برخی از محیط ها تعیین اثرهای یکی آسانتر

از دیگری است. در برخی موارد اثرها بر وراثت به طور روشن تسلط دارد. در موارد دیگر

محیط عامل غالب است.

 

هوش یکی از مباحث اصلی و مهم روانشناسی است و به طور کامل در کتاب های دیگر درباره آن صحبت شده است. ولی در اینجا سعی خواهد شد به تعریف مختصری از آن و نظریه های مختلفی که در این باره وجود دارد پرداخته شود.

 

روانشناسان زیادی درباره هوش و آزمونهای آن کار کرده اند ولی تا کنون هیچ کدام نتوانسته اند

تعریفی که مورد قبول همه پژوهشگران قرار گیردارائه دهند. خیلی مشکل است که در یک

تعریف تمام جنبه های هوش را در نظر گرفت زیرا هوش کیفیتی قابل رویت و احساس شدنی

نیست بلکه یک صفت فرضی و یک مفهوم انتزاعی و مجرد است و آنچه مورد مطالعه قرار می

گیرد خود هوش نیست بلکه آثار آن است. به علاوه هوش یک استعداد نیست بلکه مجموعه

استعدادها است و حافظه،دقت،یادگیری و ادراک و غیره در آن اثر دارد و این صفت از فردی به

فرد دیگر فرق می کند.

 

          متداولترین تعریف هوش عبارت است از: " شایستگی و استعداد یادگیری افراد".بعضی

هوش را استعداد کلی و قدرت استفاده از تجربیات و برخی مانند "پیاژه" توانایی سازگاری و

انطباق با محیط تعریف کرده اند. " وکسلر" روان شناس آمریکایی هوش را این طور تعریف می

کند:" مجموعه شایستگی های فرد در تفکر عاقلانه، رفتار منطقی و سودمند و اقدام موثر در

سازش با محیط ". "بینه" روانشناس فرانسوی می گوید:" هوش آن چیزی که آزمونهای هوشی آن

را می سنجد" (فکر می کنم اگر به این تعریف جمله ای اضافه شود مفهوم آن بهتر درک می شود)

<< هوش آن چیزی است که آزمونهای هوشی آن را می سنجد و باعث می شود که افراد عقب

مانده ذهنی را از افراد طبیعی و با هوش متمایز کند>>.

به طوری که ملاحظه می شود در هر یک از این تعاریف بر جنبه های خاصی از هوش تاکید شده

است. که اگر در تعاریف هوش سه جنبه را رعایت کرده و آن را در تعاریف بگنجانیم تعریف

تقریبا کاملی بدست میآید:

1-    توانایی و استعداد کافی برای یادگیری و درک امور.

2-    هماهنگی و سازش با محیط .

3-    بهره برداری از تجربیات گذشته ،به کار بردن قضاوت و استدلال صحیح و پیدا کردن راه حل منطقی در مواجه شدن با مشکلات.

 

نکته قابل ذکر اینکه در اعمال عالی هوش باید به سه جنبه دیگر فهم و ادراک، ابداع و ابتکار،

 

و انتقاد توجه داشت. افرادی که هر سه جنبه را به طور متعادل و قوی دارند نادر و جزء

 

نوابغ هستند.

 

باید خاطر نشان شود که حد ثابت و قطعی بین عقب ماندگی ذهنی و هوش طبیعی وجود ندارد.

 

همه ما در مقایسه با افراد باهوش و نابغه عقب مانده هستیم( مثلا مقایسه یک فرد عادی با انیشتین)

 

پس کیفیت زندگی را نمیتوان فقط با هوش تنها سنجید و هنوز نمی دانیم چه ارتباطی بین هوش و

 

رفتار سازشی وجود دارد و افراد در چه درجه هوشی بطور کامل می توانند از عهده برنامه های

 

زندگی بر آمده و تطبیق با محیط را انجام می دهند.

 

         هوش را می توان با آزمونهای مختلف البته به طور مفید ولی نه به طور کامل ارزیابی

 

کرد. آزمونها باید اعتبار و روایی کامل داشته و میزان شده برای سن، جنس ، کشور، سنت و

 

زبان های مختلف باشد.(2)

 

در میان بزرگان علم روانشناسی ،نام دوتن ،به دلیل کشف وسیله برای اندازه گیری توانایی ها یی

 

که تا آن زمان اندازه گیری آنها امکان پذیر نبود، مقام خاصی را پیدا کرده است.

 

یکی از این دو تن هرمن ابینگهاوس؛ روانشناس آلمانی، و دیگری آلفرد بینه، روانشناس فرانسوی

 

است.وسیله اندازه گیری هوش ، به معنای امروزی کلمه را مدیون آلفرد بینه هستیم.این وسیله که

 

اصطلاحا آزمون هوشی نامیده می شود، عبارت است از تعدادی سوال و مسائل کم و بیش پیچیده

 

که آنها را از آزمودنیها می پرسند و با مقایسه نتایج، تفاوت های فردی را معلوم می کنند. برای

 

تهیه آزمون های هوشی ابتدا هوش را تعریف می کنند و بعد بر اساس آن تعریف مواد آزمون را

 

فراهم می آورند. در هر صورت، نتایج آزمون های هوش باید با یک معیار خارجی همبستگی

 

نشان دهد. در عمل سه نوع معیار قبول شده است :رشد،سازگاری با موقعیتهای تازه و عاملی که

 

در همه فعالیتها وارد عمل می شود و موجودیت آن از طریق مشاهده همبستگی مثبت بین همه

 

فعالیتها به اثبات می رسد(هوش کلی).

 

آزمون بینه عملا یک میانگین بدست می داد، یعنی تلویحا هوش کلی را اندازه می گرفت. بعد از

 

بینه اسپیرمن ادعا کرد که هوش از یک عامل کلی و عوامل اختصاصی تشکیل می شود. می توان

 

افراد زیادی را پیدا کرد که از نظر هوش کلی یکسان باشند اما از نظر عوامل اختصاصی ،یعنی؛

 

موفقیت در کارهای مختلف، تفاوت داشته باشد. بعد از اسپیرمن تعدادی از روانشناسان به وجود

 

یک سلسله مراتب در هوش قایل شدند: هوش کلی، عوامل گروهی و عوامل اختصاصی. ترستون

 

معتقد شد که عوامل تشکیل دهنده هوش عبارتند از: کلامی، عددی، تجسم فضایی، حافظه،

 

استدلال، سیالی کلامی و سرعت ادراک. بدیهی است که موفقیت در یک آزمون معین به وجود

 

تعدادی از این عوامل و چگونگی ترکیب آنها بستگی دارد که خود می تواند وجود تفاوت های

 

فردی را موجب شود. فرد دیگری که در مورد عوامل تشکیل دهنده هوش نظر داده، گیلفورد،

 

روانشناس آمریکایی است. او معتقد است که هوش از 120 عامل تشکیل می شود.

 

اجرای هر نوع آزمونی برروی تعداد تقریبا زیادی از افراد، که طبق اصول نمونه برداری انتخاب

 

شده اند، نشان می دهد که تعداد بسیار کمی از آنها نمرات پایین و تعداد بسیار کمی نمرات بالا و

 

اکثریت نمرات متوسط به دست می آورند. گروهی که ضریب هوشی آنها کمتر از 70 است جزء

 

عقب مانده های ذهنی و گروه دیگری که ضریب هوشی آنها بیشتر از 110 است جزء افراد با

 

هوش به حساب می آیند. بنابراین، از نظر هوش بین کودکان تفاوت های آشکار وجود دارد.(3)

 

که در این باره ،یعنی عقب مانده های ذهنی و افراد بسیار باهوش مطالب زیاد و فوق العاده جذابی

 

وجود دارد که شاید بیان آنها کمی ملال آور باشد و ربط چندانی به موضوع اصلی مقاله نداشته

 

باشد . پس بهتر است به نظریه های تازه ای در باب هوش بپردازیم ، و در آخر هم یک تست

 

هوش نسبتا ساده همراه با پاسخهای آن آورده می شود که برای تنوع و سرگرمی بد نخواهد بود.!!

 

    " نظریه های تازه در باب هوش "

 

          نخست هاوارد گاردنر نظریه هوش چند گانه را برای مقابله مستقیم یا به قول خودش دیدگاه

 

کلاسیک هوش که آن را همان تفکر منطقی می دانست ،تدارک دید. گاردنر تلاش می کند برای

 

نقش های گوناگون مردمان در فرهنگ های گوناگون تبیینی بدست دهد.

 

او معتقد است که این گوناگونی را با فقط یک هوش زیر بنایی نمی توان تبیین کرد؛

 

 بلکه حداقل هفت نوع هوش و در هر انسانی آمیزه های متفاوتی از آنها در کارند .( گاردنر بر آن

 

است که هوش همان توانایی حل مسأله یا آفرینش های ارزشمند نزد جامعه معین است.)

 

آندرسن درصدد تبیین جنبه های گوناگون هوش است- نه فقط موضوع تفاوت های فردی بلکه

 

چگونگی افزایش توان های شناختی بر اثر رشد،عملکرد توان های اختصاصی و همچنین وجود

 

توان های همگانی و یکسان در بین مردم، نظیر دیدن اشیا در سه بعد. بنابراین برای تبیین این

 

جنبه ها به وجود یک سازو کار پردازشی زیربنایی معادل هوش عمومی  اسپیرمن ، همراه با

 

پردازشگرهای ویژه ای که با تفکر گزاره یی و عملکردهای دیداری و فضایی سرو کار دارند

 

قائل می شود. وجود توان های همگانی همسان را با مفهوم " دستگاههای مستقل " که عملکردشان

 

درگرو پدیده رسش است تبیین می کند.

 

نظریه سه وجهی اشتنبرگ ،بر این باور بنا شده که نظریه های پیشین نه نادرست بلکه ناقص و

 

ناکامل است. سه خرده نظریه در آن مطرح می شود: نظریه مولفه ای (ناظر به سازوکارهای

 

پردازشگری درونی)؛ خرده نظریه تجربه نگر( تجربه شخص با هر تکلیف و موقعیت) و خرده

 

نظریه ی بافت نگر( رابطه بین محیط خارجی و هوش شخص).

 

نظریه زیست - بوم شناختی سوسی با پیش کشیدن نقش گسترده تری برای بافت، نظریه اشتنبرگ

 

را وسعت می دهد. سوسی ضمن رد استعداد عمومی واحد برای حل مسئله به صورت انتزاعی ،

 

هوش را وابسته به چند استعداد شناختی می شمارد. گرچه این استعداد ها را دارای بنیان زیستی

 

می داند، لیکن جلوه گری آنها را وابسته به دانش و معلومات اکتسابی شخص در هر زمینه به

 

شمار می آورد. به این ترتیب در نظریه او دانش و اطلاعات نقش حساسی در هوش پیدا می کند .

 

این نظریه ها علیرغم تفاوت هایشان دارای نقاط مشترک نیز هستند. آنها همگی وجود بنیان

 

زیستی را برای هوش منظور می دارند:

 

یکی آن را سازو کار پردازش زیر بنایی و اولیه می شمارد. دیگری آن را مجموعه ای می داند از

 

چند هوش یا دستگاه مستقل یا استعدادهای شناختی. علاوه بر این ، در هر سه نظریه بر بافتی که

 

شخص در آن فعالیت می کند تاکید و تکیه می شود.

 

منظور از بافت ، عوامل محیطی اثر گذار بر هوش است. به این ترتیب امروزه بررسی درباره

 

هوش در کاوشگری میان تعامل های پیچیده ی بین عوامل محیطی و زیستی که پژوهش های

 

روانشناختی بر آنها متمرکز شده تداوم پیدا می کند.(4)

 

حال به نظر شما ، تعاملات محیطی – هوشی و یا حتی شخصیتی که همه بر موضوع تفاوت های

 

فردی دلالت دارند ، چگونه میان افراد مختلف این تفاوت ها را میتوان تشخیص داد؟

 

 "تست هوش"

 1-چگونه مي توان يك زرافه را داخل يخچال قرار داد؟:
پاسخ درست اين است:در يخچال را باز كنيد و زرافه را داخل آن قرار دهيد و سپس در يخچال را ببندید.h
اين سوال به ما ياد مي دهد براي كارهاي ساده نبايد دنبال راه حلهاي پيچيده بگرديم:
2-چگونه مي توان يك فيل را داخل يخچال قرار داد؟:
در يخچال راباز كنيد و فيل را در آن قرار دهيد و سپس در يخچال را ببنديد......نه اين پاسخ اشتباه است!پاسخ درست اين است در يخچال را باز كنيد زرافه را بيرون بياوريد و فيل را در يخچال بگذاريد و سپس در يخچال را ببنديد
اين سوال به ما ياد مي دهد براي حل مساله به فعاليتهاي قبلي نيز فكر كنيم
3-شير(سلطان جنگل)تمامي حيوانات را به يك گردهمايي فرا مي خواند تمام حيوانات بجز يكي در اين گردهمايي شركت مي كنند.حيواني كه غايب بوده كدام است؟
پاسخ درست اين است:فيل.چون فيل داخل يخچال بوده و نمي توانسته در گردهمايي شركت كند:
اين سوال به ما ياد مي دهد كه در حل مساله نبايد فرضيات قبلي را فراموش كنيم.بسيار خوب اگر به 3 سوال پاسخ درست نداده ايد هنوز يه دونه شانس ديگر دارید!!!
4-شما بايد از يك رودخانه عبور كنيد اين رودخانه محل زندگي تمساح هاست.:Confused چگونه از آن عبور مي كنيد؟
پاسخ درست اين است:با شنا از رودخانه عبور مي كنيد چون تمام تمساحها در گردهمايي حيوانات هستند و خطري شما را تهديد نمي كند.اين سوال به ما ياد مي دهد كه از اشتباهات گذشته پند بگيريم.

منابع:

1- روان شناسی تفاوت های فردی – حمزه گنجی – 1369 صفحات 13-72 با تلخیص.

 

2-وراثت در برابر محیط و هوش و استعداد – جزوه روانشناسی عمومی – ص 96و 75.

 

3- هوش و تفاوت های فردی – همان منبع( حمزه گنجی) – صفحات 121-139 با تلخیص.

 

4- نظریه های تازه در باب هوش –روانشناسی هیلگارد – ص 449 .

 

5- هوش و استعداد – از وب سایت ایلیا هوش – ص 5 .

 

 

تفاوت هایی زنان ومردان

تفاوت های زنان و مردان از نظر شیوه های ارتباطی

 روان شناسی زن و مرد  ( قسمت سوم )


در قسمت قبل تفاوت های زن و مرد از نظر ادارک  پرداختیم . اینک در ادامه می خوانیم...


شیوه های ارتباطی

استنباط بیشتر افراد از کلمه :«ارتباط » تنها ارتباط گفتاری است و بیشتر افراد درباره تفاوت مرد و زن  ، در شیوه ی ارتباط های گفتاری پنداشت های قالبی دارند. مانند این که زنان پر حرف تر از مردان هستند ، مردان از اصطلاحات بیشتر استفاده می کنند و زنان لطیف تر سخن می گویند. هر چند پژوهش ها ، برخی از این پنداشت ها را تأیید می کند ولی بسیاری از این پنداشت ها از واقعیت به دور است.

افزون بر آن ما می توانیم بدون استفاده از کلمات، با یکدیگر ارتباط برقرار کنیم . حالات چهره ما ، لبخندها و اخم ها ، ارتباط های غیرکلامی برقرار می نمایند. دختران از همان اوان کودکی برتری کلامی را نسبت به پسران نشان می دهند . در صحبت کردن ، هم از کلمات بهتری استفاده می کنند و هم روان تر سخن می گویند. سیالی کلام نیز در آنها بهتر است . منطقه کلامی در نیمکره چپ مغز ، درناحیه بورکا و ورنیکه می باشد و تحقیقات نشان داده است در زنان نیمکره چپ مغز غالب است. در اینجا به چهار قسمت الگوهای حرف زدن، کیفیت صدا، کلمات ویژه ، و عبارات و محتوای سخن می پردازیم.

تحقیقات نشان می دهند که زن ها و مردها از روش های متفاوتی برای نشان دادن گوش کردن خود استفاده می کنند. زن ها در حین گوش دادن بیشتر سر تکان می دهند و از کلماتی مانند آهان، بله و... استفاده می کنند و مقصودشان نیز از استفاده این کلمات این است که «دارم به حرف های شما گوش می دهم». ولی مردها کمتر این حرکات را انجام می دهند و بیشتر زمانی از این اصوات و کلمات استفاده می کنند که بخواهند توافق خود را اعلام نمایند.


الگوهای حرف زدن

باور عموم افراد بر آن است که زنان به طور کلی پر حرف تر از مردانند. آنها می توانند ساعت ها تلفنی یا حضوری با افراد صحبت کنند و تمایلی به سکوت کردن ندارند. اما به اعتقاد سوایکر ( 1975) مردان بیشتر حرف می زنند. جالب اینجاست که دختران جوان بیش از پسران جوان حرف می زنند ، که این خود توانایی گفتاری بیشتر آنها را نشان می دهند. ولی در گروه های مختلط جنسی بزرگسالان، مردان راحت تر و بهتر سخن می گویند ، شاید بتوان این امر را به مسائل اجتماعی ربط داد. یکی دیگر از دلایلی که باعث می شود زنان پر حرف به نظر برسند ، این است که مطالب را با جزئیات کامل تشریح می نمایند و این امر ناشی از نوع نگرش و دید جزئی آنها نسبت به مطالب است.

کلمات و عبارات

زنان و مردان با وجودی که از کلمات مشابه استفاده می کنند ولی حرف یکدیگر را نمی فهمند. کلماتی که ما به کار می بریم دارای دو قسمت هستند:

1- پیام 2- فراپیام. اطلاعاتی که به وسیله معانی کلمات منتقل می شوند «پیام» و آنچه درباره روابط مخابره می شوند ، تلقی در قبال یکدیگر، موقعیت و حرفی که می زنیم، حالت چهره و وضعیت بدنی ما در هنگام صحبت کردن ، «فراپیام» را تشکیل می دهند. در حالی که کلمات اطلاعاتی را منتقل می سازند، طرز سخن ما ، بلندی صدا، سرعت حرف زدن، لحن و ادای کلمات و تأکیدها ، ذهنیت ما را مشخص می سازند؛ حالتی که به مخاطب ما می فهماند عصبانی هستیم، یا احساس دوستانه داریم و می خواهیم صمیمی تر شویم همان فراپیام است. پژوهش ها نشان داده اند زن ها بیشتر از پیام به فراپیام اهمیت می دهند. در حالی که برای مردها خود پیام اهمیت بیشتری دارد.

زنان برای بیان احساسات به خود حق می دهند از انواع صفات عالی و مبالغه آمیز استفاده کنند و احساسات خود را غلیظ جلوه دهند. مثلاً می گویند:« توهیچ وقت به فکر ما نبودی» « تو همیشه دیر می آیی» « صد بار به شما گفتم». زن محدودیتی در استفاده از لغات نمی بیند در صورتی که مردان این کلمات را واقعی پنداشته و واکنش نامناسب نشان می دهند. مثلاً می گویند « در یک ماه گذشته فقط یک شب دیر آمدم ».

 زنان بیشتر از مردان، هنگام گفتگو با همجنسان خود به صورت آنان خیره می شوند. زمانی که دو زن با یکدیگر صحبت می کنند معمولاً به چشمان همدیگر نگاه می کنند، اما هنگامی که دو مرد با یکدیگر گفتگو می کنند، هر یک به نقطه ای چند سانتی متر بالای گوش طرف مقابل نگاه می کنند.

تحقیقات نشان می دهند که زن ها و مردها از روش های متفاوتی برای نشان دادن گوش کردن خود استفاده می کنند. زن ها در حین گوش دادن بیشتر سر تکان می دهند و از کلماتی مانند آهان، بله و... استفاده می کنند و مقصودشان نیز از استفاده این کلمات این است که «دارم به حرف های شما گوش می دهم». ولی مردها کمتر این حرکات را انجام می دهند و بیشتر زمانی از این اصوات و کلمات استفاده می کنند که بخواهند توافق خود را اعلام نمایند. و لذا اکثر اوقات زن ها شکایت می کنند که همسرشان به حرفهایشان گوش نمی دهد و یا حوصله شنیدن حرف های آنها را ندارد. در صورتی که نحوه گوش دادن در زن و مرد متفاوت است.

زنان بیشتر از مردان به گفت و گو در مورد جزئیات علاقه مند هستند ولی برای مردها گفت و شنود در مورد مسائل کلی مثل سیاست، بازار، تاریخ ، کاربرد اشیاء مختلف و ورزش اهمیت بیشتری دارد. معمولاً زن ها وقتی در مورد مسئله ای یا رویدادی گزارش می دهند آن را با جزئیات تشریح می کنند و به شکل زنده نمایش می دهند ولی مردها معمولاً خلاصه ای کوتاه و کلی را در مورد رویدادها ارائه می کنند. برخی پژوهش ها حاکی از این است که زنان بیشتر از مردان درباره چگونگی احساس و عملکرد مردم صحبت می کنند در حالی که مردها درباره ی اشیاء و امور و سیاست، بیشتر صحبت می نمایند . پژوهش ها نشان می دهد 71 درصد زنان و 64 درصد مردان به غیبت کردن می پردازند. از طرف دیگر زنان بیشتر از مردان از کلمات و عباراتی که محتوای احساسی و عاطفی دارند استفاده می کنند و به طور کلی در سخن گفتن از مردان مؤدب ترند.

 زنان معمولاً بیش از مردان لبخند می زنند. بررسی های موجود ، فراوانی لبخند در زنان را دو برابر مردان گزارش کرده است پژوهش ها نشان می دهد که لبخند زنان الزاماً به معنای شاد بودن و یا حالت های عاطفی دوستانه آنها نیست،


ارتباط غیر کلامی

میان زن و مرد از لحاظ رفتارهای غیر کلامی مانند لبخند زدن، وضعیت بدن، و فضای شخصی تفاوت وجود دارد. برای درک این مطلب کافی است صدای تلویزیون را قطع کرده و به مشاهده رفتار غیرکلامی بپردازید. « فرانسز»، معتقد است اهمیت جنبه های غیر کلامی حتی از پیام های کلامی مهمتر است لذا در ذیل به شرح رفتارهای غیر کلامی می پردازیم که عبارت اند از: فضای شخصی، وضعیت بدن، تماس، حالات صورت و توانایی رمزگشایی.


فضای شخصی


منظور از فضای شخصی، فضای نامرئی اطراف هر شخص است که در آن مورد هجوم دیگران قرار می گیرد. انسان از فضای شخصی خود هنگامی آگاه می شود که شخص بیگانه ای به او آنقدر نزدیک می شود که احساس ناراحتی و ناامنی می کند. اندازه ی این فضای شخصی برای زنان و مردان، همچنین در فرهنگ های مختلف متفاوت است. به طور کلی زنان فضای کمتری را در مقایسه با مردان اشغال می کنند و به فاصله کمتری از یکدیگر می نشینند و یا می ایستند. حتی کودکان پیش دبستانی در فاصله کمتری از زنان بزرگسال قرار می گیرند تا از مردان. هال در پژوهش های سال 1984 خود به این نتیجه رسید که رعایت فضای شخصی، از نظر جنسی در میان مردان و زنان متفاوت است.

تفاوت های جنسی در وضعیت بدن از همان آغاز زندگی به وجود می آید. زنان در نشستن و یا ایستادن، پاها را در کنار هم قرار می دهند و معمولاً دستان را در برابر سینه قرار می دهند و متمایل به پهلو می نشیند، برعکس مردان پاهای خود را در نشستن و ایستادن بازتر و یا روی هم می گذارند. و دستان خود را نزدیک هم روی پاها قرار می دهند. مردان در نشستن و ایستادن آرامش بیشتری دارند . در حالی که در وضعیت بدن زنان اندکی تنش دیده می شود.


حالات صورت

از لحاظ حالات صورت، زن و مرد با یکدیگر تفاوت دارند.زنان معمولاً بیش از مردان لبخند می زنند. بررسی های موجود ، فراوانی لبخند در زنان را دو برابر مردان گزارش کرده است پژوهش ها نشان می دهد که لبخند زنان الزاماً به معنای شاد بودن و یا حالت های عاطفی دوستانه آنها نیست، لبخند پدران، هنگامی که مطالب خوب به فرزندان خود می گویند و جدی بودن آنها هنگامی که مطالب خنثی و یا نامطبوع می گویند ، قابل مشاهده است. در حالی که لبخند مادران به ماهیت پیام آنها چندان ارتباطی ندارد. به نظر می رسد حالات صورت زنان، اغلب وضعیت عاطفی و هیجانی آنها را فاش نمی کند. تفاوت دیگر زنان با مردان در حالات صورت این است که زنان بیشتر از مردان، هنگام گفتگو با همجنسان خود به صورت آنان خیره می شوند. زمانی که دو زن با یکدیگر صحبت می کنند معمولاً به چشمان همدیگر نگاه می کنند، اما هنگامی که دو مرد با یکدیگر گفتگو می کنند، هر یک به نقطه ای چند سانتی متر بالای گوش طرف مقابل نگاه می کنند.


توانایی رمز گشایی

توانایی رمز گشایی، به معنای حدس زدن احساسات طرف مقابل با مشاهده رفتار غیرکلامی اوست. برای نمونه فردی که این توانایی را دارد، از حالات صورت، وضعیت بدن و حرکات و نیز صدای دوست خود، در می یابد که او خوش و سرحال است یا محزون و افسرده. پژوهش های هال و دیگران نشان می دهد که این توانایی در زنان به مراتب بیش از مردان است. زنان در قضاوت و استنباط هیجانات و عواطف - بویژه از حالات صورت - بسیار توانمندتر از مردان هستند. این توانایی حتی در دختران دبستانی دیده می شود. زناندر رمز گشایی توان بالایی دارند برای مثال در یک جمع و در یک مهمانی اگر آقا از حرف همسرش خوشش نیاید و اشاره کند خانم سریعاً متوجه می شود و مسیر حرف را عوض می کند ولی آقایان کمتر می توانند چنین کاری بکنند.

می توان نتیجه گیری کرد که زنان و مردان، هیچ یک در رفتارهای غیر کلامی خود ناهنجار و غیر طبیعی نیستند بلکه هر دو محصول سالیان سال شرطی شدن رفتاری هستند، اما بیان این نکته ضروری است که مردان می توانند از رفتارهای غیر کلامی و به ویژه توانایی رمزگشایی و خواندن چهره و پی بردن به عواطف و احساسات زنان ، درس هایی بیاموزند. قابل ذکر است که در فرهنگ های مختلف تفاوت های دو جنس در رمزگشایی و خواندن چهره شدت و ضعف دارد.

ادامه دارد ...

در قسمت بعد به تفاوت های زن و مرد از لحاظ خلقی می پردازیم.

منبع : مقدمه ای بر روان شناسی ازدواج

تألیف : زهره رئیسی