داستان مرگ برای کورکان

با كودك چگونه از مرگ صحبت مى كنيد؟

 

 

دكترهادىشاكر*


توضيح مرگ به كودكان يكى از سخت ترين كارها براى اولياست، بخصوص هنگامى كه خود آنها با غم مرگ عزيزى دست به گريبان هستند. اما مرگ يك بخش غير قابل انكار از زندگى است و چه بخواهيم و چه نخواهيم، از خيلى خردسالى، كودكان نسبت به آن كنجكاو مى شوند و به فهميدن و پرسيدن درباره روشهايى كه احساس غم مربوط به آن را به طور طبيعىنشان بدهد، علاقه مند هستند، روشهايى كه بزرگترها عزادارى مى نامند.

شايد باعث تعجب باشد كه بدانيد حتى كودكان ۲ ساله از مرگ آگاه هستند. كودكان در قصه هايشان يا برنامه هاى تلويزيون از مرگ مى شنوند، يا در اطراف خود حيوانات خانگى يا خيابانى مرده را مى بينند. على رغم اين موارد، هيچ كدام از كودكان مفهوم مرگ را نمى دانند. آنها نمى توانند مفهوم هميشگى بودن مرگ را درك كنند و در عوض، آن را به عنوان يك اتفاق موقت و قابل برگشت در نظر مى گيرند.

آنها تصور مى كنند كه اجساد هنوز مى خورند و مى خوابند و كارهاى هميشگى خود را انجام مى دهند، فقط با اين فرق كه اين كارها را يا در آسمانها و يا در زير خاك انجام مى دهند. حتى وقتى يكى از اوليا يا خواهران و برادران كودك درگذشته است، او نمى تواند اين اتفاق را براى آنها در نظر بگيرد.


كودكان به روشهاى مختلف نسبت به مرگ واكنش نشان مى دهند:

 اصلاً تعجب نكنيد اگر كودك ۲ ساله اى در آموزش مهارت توالت رفتن پسرفت كند يا كودك ۵ ساله اى نخواهد به مهد كودك هميشگى اش برود، چرا كه كودك در جست و جوى علت پريشانى و غمگينى بزرگترها است و مى خواهد بداند چرا برنامه روزمره اش تغيير كرده است. او با خودش فكر مى كند چرا به ناگهان جهان اطرافش اين همه نگران كننده شده است. از سوى ديگر، ممكن است كودكى هم باشد كه اصلاً واكنشى به مرگ نشان ندهد يا گاه گاهى در بين شادى و خوشحالى هاى كودكانه اش به ياد آن بيفتد كه اين هم كاملاً طبيعى است و دليل سنگدلى كودك نيست! اصولاً كودكان اين مفهوم را كم كم و به آهستگى درك مى كنند و نبايد انتظار داشت كه همه موضوع را در يك لحظه يا يك روز بفهمند و حتى بسيارى از آنها تا وقتى كه كاملاً احساس امنيت نكنند، به احساس غم خود اجازه ظهور نمى دهند، يعنى فرايندى كه ممكن است ماهها تا سالها به طول بينجامد، بخصوص اگر مرگ عزيزى را شاهد بوده باشند.بعضى از كودكان رفتارهايى انجام مى دهند كه به نظر عجيب مى رسد. مثل بازيهاى تشييع جنازه يا اداى مردن كسى را درآوردن. اين هم امرى طبيعى است، حتى اگر به نظر بزرگترها غير معقول باشد. بنابراين، اين روش ابراز احساسات در مورد مرگ را نبايد از كودك گرفت.


> احساسات خود را در مورد مرگ توضيح بدهيد. سوگوارى يك قسمت بسيار مهم براى التيام غم مرگ عزيزان است و اين هم در مورد بزرگسالان و هم در مورد خردسالان صادق است كودك را نبايد با سوگوارى شديد، وحشت زده كرد، ولى از طرفى هم نبايد مسأله را بى اهميت جلوه داد. به كودك بايد توضيح داد كه بزرگترها هم نياز به گريه كردن دارند و اينكه ما به خاطر از دست دادن كسى ناراحت هستيم. در غير اين صورت، كودك كنجكاوانه تغييرات خلقى شما را درك مى كند و بخصوص وقتى حس كند مسأله اى وجود دارد، ولى شما سعى در مخفى كردن آن داريد، نگران تر مى شود.


> به سؤالات كودك پاسخ دهيد. كنجكاوى كودكان درباره مرگ يك امر عادى است و نبايد از سؤالات آنها فرار كرد، بلكه بهتر است از فرصت پيش آمده استفاده كرده و به كودك كمك كنيم تا بتواند با مسأله از دست دادن ديگران روبرو بشود.


> جوابهاى آسان و كوتاه عرضه كنيد. كودكان قدرت درك اطلاعات پيچيده و سنگين را ندارند. بنابراين سعى كنيد براى توضيح مرگ وارد جزئيات و بحثهاى پيچيده آن نشويد. آنچه براى كودكان بخصوص زير ۵ سال درك بهترى دارد، توضيح مرگ به عنوان توقف تمام كارهاى جسمانى است. مثلاً به او گفته شود مردن اين گربه يعنى اينكه او ديگر راه نمى رود يا غذا نمى خورد و چيزى را نمى بيند و هيچ دردى را احساس نمى كند و جسم آن ديگر كار نمى كند.


> كودكان نياز دارند در مورد خودشان اطلاعاتى داشته باشند. ممكن است بپرسند كه «من كى مى ميرم؟» كه در جواب بهتر است گفته شود «هيچ كس نمى داند كه كى كسى مى ميرد، ولى بيشتر ما زمان خيلى خيلى زيادى زندگى مى كنيم. من مطمئنم كه تو تا وقتى كه خيلى پير بشوى، زندگى مى كنى.» يا ممكن است كودك بپرسد: «مامان، تو كى مى ميرى؟» اين سؤال معمولاً براى اوليا خيلى تكان دهنده است. عملاً منظور كودك از اين نوع سؤال اين است كه آيا تو از من مراقبت مى كنى و يا چه كسى بعد از اين از من مراقبت مى كند، بنابراين بهتر است به كودك گفته شود «مامان قوى و سالم است و خيلى خيلى وقت زيادى، پيش تو خواهد ماند.» حتى به كودكان زير ۵ سال توصيه مى شود اوليا بگويند «مامان نمى ميرد»، «بابا نمى ميرد».

 بنابراين اگر اينگونه جواب بدهيم كه «فرزند عزيزم همه ما يك روزى مى ميريم» براى كودك مانند اين است كه بگوييم ما همين امروز مى ميريم

 

واژه هاى مسأله ساز

در بخش نخست مقاله، به چگونگى نگاه كودكان به مقوله مرگ و اينكه آنها نمى توانند مفهوم هميشگى بودن مرگ را درك كنند و در عوض، آن را به عنوان يك اتفاق موقت و قابل برگشت در نظر مى گيرند، اشاره شد. و همچنين نكته هايى براى ايجاد ارتباط مناسب با كودكان مطرح شد. در بخش پايانى ، ساير نكات مهم در اين زمينه مورد بررسى قرار مى گيرد.

> از عبارت هايى كه به يك امرخوب اشاره مى كند، پرهيزكنيد.
عبارت هاى معمول بزرگترها درمورد مرگ مثل «درآرامش استراحت كردن» يا «خواب ابدى» يا «رفتن به يك جاى دور» براى خردسالان بسيارگيج كننده است.
پس نگوييد كه «پدربزرگ خوابيده است» يا «به يك جاى دوررفته است». كودك ممكن است با اين توضيحات از رفتن به تختخواب نگران بشود و فكركند كه او هم ممكن است بخوابد و ديگر برنگردد، يا اگر شما به خريد و كار برويد، فكركند كه شما هم برنمى گرديد. مرگ را هرچه قابل لمس تر براى او توضيح بدهيد مثلاً بگوييد: «پدربزرگ خيلى خيلى پيرشده بود و بدن اش قادر به كاركردن نبود» اگر پدربزرگ قبل از مرگ مريض بوده اطمينان حاصل كنيد كه كودك بفهمد مريض شدن مثل سرماخوردن معنى مردن نمى دهد. به او توضيح بدهيد كه اين مريضى ها نمى تواند كسى را بكشد.


> درمورد كاربرد واژه هاى خداوند و بهشت با احتياط كامل رفتاركنيد. دقت كنيد اين مفاهيم را براى يك كودك ۵ساله يا حتى كوچكتر به كار مى بريد و هدف شما اين است كه او را آرام كنيد. پس مراقب باشيد او را بيشتر گيج و مضطرب نكنيد.
براى مثال اگر بگوييد «مادربزرگ الآن خيلى خوشحال است چون توى بهشت است» كودك فكرمى كند «چطور مادربزرگ واقعاً خوشحال است اگر همه كسانى كه دور و برمن هستند، اين همه ناراحتند؟!» يا مثلاً بگوييد كه «عمو آنقدر خوب بود كه خداوند او را پيش خودش برد.» كودك فكرمى كند اگر خدا عمو را پيش خودش برده چون خوب بوده پس ممكن است مامان، من يا هركس خوب ديگرى را نيز پيش خودش ببرد!!» يا «اگر من هم خيلى خوب باشم مى توانم برم پيش خداوند و بابابزرگ را ببينم» يا اينكه «سعى كنم كه بچه بدى باشم تا بتوانم بيشتر پيش بابا و مامان بمانم!» بنابراين عبارتى به كار ببريد كه او را نگران تر نسازد. مثلاً بگوييد: «ما خيلى ناراحتيم كه بابابزرگ ديگر پيش ما نيست و ما خيلى دلتنگ او مى شويم ولى اين خوب است كه بدانى او الآن پيش خداوند است.»


> منتظر واكنش هاى مختلفى ازسوى كودك باشيد. كودكان علاوه بر احساس غم درباره مرگ، احساس گناه يا خشم نيز پيدامى كنند. بخصوص اگر متوفى يك فرد نزديك خانواده باشد.
مثلاً كودك ممكن است فكركند خواهرش به خاطر حسادت هاى او مرده است يا چون او خواهرش را كتك مى زده و اذيت مى كرده، مرده است و از اين احساس به احساس گناه شديد برسد.
گاهى ممكن است كودك نسبت به متوفى خشمگين بشود كه چرا او را ترك كرده و رفته، يا حتى نسبت به شما، پزشكان و پرستاران احساس خشم كند.
ازسوى ديگر كودك ممكن است با بروز رفتارى كاملاً بى تفاوت شما را متعجب كند مثلاً بگويد«حالا كه بابا پيش ما نيست، من راحت تر مى توانم بازى كنم!» از اينگونه عبارات تعجب نكنيد و آنها را به حساب ناتوانى كودك از درك مفهوم پيچيده مرگ بگذاريد.
كودكان نمى توانند آنطور كه بزرگترها معنى و اثر مرگ را درك مى كنند، اين موضوع را درك كنند، بنابراين چنين كودكانى سنگدل و بى احساس نيستند.

> انتظار تكرار سؤالات كودك را داشته باشيد. سؤالات تكرارى درمورد مرگ و توضيح علائم غم و ناراحتى براى كودك ممكن است مدت ها به طور بينجامد. حتى با بزرگترشدن وى و رشد مهارت هاى شناختى او، سؤالات تازه ترى مطرح مى شود.
نگران نباشيد كه توضيحات شما ناقص بوده، چرا كه سؤالات تكرارى كودكان يك امر طبيعى است. تنها كارى كه بايد بكنيد اين است كه با صبر هرچه تمامتر به آنها پاسخ دهيد.

 

> به كودك كمك كنيد خاطرات خوب فرد فوت شده را به ياد بياورد. صحبت از شيرينى با او بودن و اجازه تعريف از گذشته دادن به كودك خيلى آرامش مى دهد. كودكان به روش هاى قابل لمس براى سوگوارى نيازمند هستند، بنابراين به جاى شركت درمراسم تدفين، كودك زير۵سال مى تواند در خانه شمع روشن كند يا يك آواز براى فرد درگذشته بخواند، تصوير او را بكشد يا در مراسم ديگر سوگوارى شركت داده شود.
دادن يك وسيله از فرد فوت شده به كودك، براى ايجاد احساس آرامش در او بسيار مؤثر است؛ مثلاً مى توان يك گردنبند از مادربزرگ را دراتاقش گذاشت.

> گاهى اوقات مادر به علت سقط جنين بيمار، دچار سوگ مى شود. دراين موارد كودك نيز نگران مادر مى شود حتى بدون اينكه بداند حاملگى و تولد چه معنى مى دهد. او ممكن است احساس گناه كند و يا به سوگ ازدست رفتن نقش خواهر يا برادر بزرگترشدن خودش بنشيند كه شما ازقبل به او وعده داده بوديد. دراين مواقع، كودك احتياج دارد مطمئن بشود اينگونه مرگ و مير خيلى نادر است، بخصوص اگر شما قصد باردارى ديگرى داريد. به كودك بايد توضيح داد «بچه فوت شده به اندازه كافى بزرگ نشده بود كه بتواند به دنيا بيايد و بيرون شكم مامان زندگى كند». به كودك خود اجازه بدهيد با كشيدن يك نقاشى يا درست كردن يك كاردستى دراين باره سوگوارى خود را نشان بدهد.

> درمواقعى كه از تلويزيون يك حادثه را مشاهده مى كنيد، كودك شما اضطراب و نگرانى شما را درك مى كند. بنابراين به او بگوييد «از اينكه مردم ناراحت شده اند و با سختى روبه رو هستند من هم ناراحت هستم. ولى دركنار تو، كودكم، خواهم بود و از تو مراقبت خواهم كرد.»


> سعى كنيد كه كودك هرچه زودتر به زندگى هميشگى و روزمره اش برگردد، فعاليت ها و برنامه هاى هميشگى به كودك كمك مى كند كه زودتر احساس امنيت و آرامش كند.


> در شرايط دشوارى كه خود شما ازيك غم بزرگ دررنج هستيد، انتظار رفتاركامل و بدون اشكال ازخود نداشته باشيد. دراين مواقع، ممكن است شما جلوى كودك گريه كنيد يا جواب سؤالات او را در وهله اول نداشته باشيد كه اينها همه طبيعى است. بنابراين از دوستان و اقوام كمك بخواهيد و به ياد داشته باشيد هرچه شما به خودتان بيشتر كمك كنيد تا با مسأله سوگ كنار بياييد، به كودكتان نيز بيشتر مى توانيد يارى برسانيد

تاثیر قصه

 

قصه گفتن براي تكامل مغز نوزاد لازم است

http://www.irna.ir/fa/news

 


متخصصان روان شناسي ، قصه گفتن را براي تكامل مغز نوزادان و كودكان لازم مي دانند و مي‌گويند: با قصه‌گويي ، علاوه بر شناساندن صداي والدين ، صحبت كردن براي كودك راحت مي‌شود و كلمات را صحيح و كامل ادا مي‌كند

 

دكتر"نرگس كچوئي " روان شناس، در گفت و گو با ايرنا گفت: والدين براين باورند كه نوزاد هيچ چيز را متوجه نمي‌شود و لازم نيست با او حرف بزنند، اين در حالي كه مغز نوزاد آماده براي پذيرش و يادگيري است و دوست دارد صداي والدين خود را بشنود و با محيط آشنا شود

وي گفت : والدين حتما بايد نام اشيا ، غذا،اسباب‌بازي و يا هرچيز ديگري را كه به نوزاد مي‌دهند براي او بگويند و زماني كه كودك سعي مي‌كند به هر لفظي كلمه را ادا كند صحبت كردن او را قطع نكنند و اجازه دهند آن گونه كه راحت است آن را تلفظ كند

 

وي بااشاره به اينكه نوزادان به صداي افراد مونث بهترين پاسخ را مي‌دهند ، افزود : مطالعات نشان داده است كه صحبت با زبان كودك ، باعث تاخير در تكامل گفتار نمي‌شود ، اما والدين بايد سعي كنند در صحبت با كودك تركيبي از لغات بزرگسالان را با صداي بچه گانه مورد استفاده قرار دهند

 

كچوئي گفت : در واقع با اين عمل بسترسازي مناسبي را براي كودك در اداي صحيح كلمات فراهم كرده‌ايم

دكتر "محمود رسالتي" روان شناس نيز با اشاره به اينكه از چهار ماهگي به بعد، پنج حس نوزاد از تعامل و واكنش بيشتري برخوردار مي‌شود، گفت :بينايي كودكان بعد ازچهارماهگي در حال افزايش است به طوري كه توانايي پي‌گيري اجسام متحرك را از خود نشان مي‌دهد

 

وي افزود : والدين بايد بعد از چند ماه فضاي اتاق كودك را تغيير دهند و او را با ديگر فضاهاي بيرون از خانه و ديگر افراد خانواه آشنا كنند

وي اضافه كرد: كودكان علاقه‌مند به ديدن عكسهايي با رنگهاي شاد و پيچيده مي باشند بنابر اين بايد براي آنها كتابهاي داستاني تهيه شود كه رنگي وبا تصويرهاي بزرگ باشد زيرا اين عمل باعث افزايش آشنايي و عكس العمل كودك مي‌شود

 

رسالتي با اشاره به اينكه حس شنوايي كودك نسبت به تكلم او حساس‌تر است، گفت:كودك دوست دارد صداهاي مختلف را بشنود و در مقابل آنها بسته به علاقه عكس العمل نشان مي‌دهد به طوري كه حتي آنها را تقليد مي‌كند و منتظر تشويق والدين مي‌ماند

رسالتي گفت: والدين بايد حس چشايي فرزندان خود را تحريك كنند و بشناسند زيرا برخي از كودكان نسبت به يك سري از غذاها و طعم‌ها آلرژي دارند كه اين خود باعث بيماري و بيقراري كودكان مي‌شود

 

وي افزود : درباره حس لامسه كودكان بايد اجازه داد آنها همه چيز را در خصوص زبري ، نرمي ، گرماو سرما احساس كنند تا بتوانند در مقابل آنها عكس العمل نشان بدهند

وي اضافه كرد : اولين پله براي بيدار و فعال كردن اين حس در نوزادان نوازش و در آغوش گرفتن آنها است زيرا با اين عمل به او اين احساس منتقل مي شود كه او را دوست دارند و جايش امن است

 

قصه و تأثير آن در تربيت كودكان

http://www.urmiacity.com

 

اين مطلب در چهار قسمت ارائه مي شود.

 

( قسمت اول )

در كشور ما به رغم وجود گنجينه هاي علم و معرفت و داستآنها و افسانه هاي زيبا و آموزنده، اوليا و مربيان بيشترين وقت خود را به مسائل آموزشي كودكان اختصاص مي دهند و دانش آموزان نيز در خانه و مدرسه بيشتر اوقات خود را صرف يادگيري هاي غير فعال كرده، از سختي و خشكي دروس و اضطراب امتحان و نمره رنج مي برند. بدين ترتيب اغلب اوليا و مربيان از هدف اصلي تعليم و تربيت كه پرورش انسان هاي خلاق، مبتكر و كارآمد است، باز مي مانند.

هدف از ذكر اين مطالب آشنايي شما با روش هاي قصه خواني و قصه گويي براي كودكان دبستاني است كه نقش بسزايي در رشد و شكوفايي خلاقيت در كودكان دارد.

ادبيات كودكان چيست؟

ادبيات كودكان شامل قصه، شعر، نمايش، افسانه و داستان است. ادبيات كودكان عبارت است از تلاشي هنرمندانه در قالب كلام، براي هدايت كودك به سوي رشد، با زبان و شيوه اي مناسب و در خور فهم او. به بياني ديگر، ادبيات عبارت است از چگونگي تعبير و بيان احساسات، عواطف و افكار به وسيله ي كلمات در اشكال و صورت هاي گوناگون.

ادبيات، كودك را در همه ي اوقات زندگي پرورش مي دهد و باعث مسرت خاطر، وسعت تخيل و قوت تصور او مي شود و نيز نيروي ابتكار و ابداع به او مي بخشد. داستآنها و اشعاري كه كودكان مي خوانند و مي شنوند اثري عميق در فكر و روحيه ي آنان مي گذارد و ايشان را براي رويارويي با مسائل رشد و معاشرت با ديگران آماده مي سازد و نيز در درك و فهم مشكلات زندگي آنان را ياري مي كند.

ادبيات كودك، به ويژه در زمينه هاي زبان آموزي و آموختن كلمات تازه به كودكان، نقش قاطعي دارد.

هدف هاي برنامه ي ادبيات كودكان در آموزش و پرورش دوره ي ابتدايي عبارت اند از:

1-    كمك به پرورش قدرت بيان و عواطف و افكار كودكان.

2-    تقويت و پرورش نيروي تخيل در كودكان.

3-    تحريك قوه ي ابتكار و ابداع در كودكان.

4-    ايجاد عشق و علاقه به ادبيات در كودكان.

در تعريف ادبيات كودكان مي توان گفت: مجموعه ي نوشته ها، سروده ها و گفتارهايي است كه از طرف بزرگسالان جامعه براي استفاده ي خردسالان فراهم مي آيد، يا خردسالان خود خالق آن هستند.

5-    رشد اعتماد به نفس كودك و علاقه مند ساختن او به آزادي و عدالت اجتماعي.

6-  برآورده كردن نيازهاي عاطفي كودك و آماده ساختن او براي دريافت پيام هاي اخلاقي و انساني و شهروندي خوب بودن.

 تأثير قصه در كودكان

داستان و قصه نقش بسيار مهمي در تكوين شخصيت كودك دارد. از طريق قصه ها و داستان هاي خوب، كودك به بسياري از ارزش هاي اخلاقي پي مي برد. پايداري، شجاعت، نوع دوستي، اميدواري، آزادگي، جوانمردي، طرفداري از حق و حقيقت و استقامت در مقابل زور و ستم ارزش هايي هستند كه هسته ي مركزي بسياري از قصه ها و داستآنها را تشكيل مي دهند.

پرورش حس زيبايي شناسي در كودك، متوجه ساختن كودك به دنيايي كه اطرافش را فرا گرفته، پرورش عادات مفيد در كودك، تشويق حس استقلال طلبي و خلاقيت كودك هدف هاي اصلي طرح قصه هاي خوب براي كودكان است.

انتخاب قصه هاي مناسب

مسئله ي انتخاب كردن قصه، با توجه به انبوه موادي كه در اختيار قصه گوست، به ويژه براي قصه گوهاي تازه كار و مبتدي، مشكلي اساسي است. حتي بهترين و برجسته ترين قصه گوهاي حرفه اي هم قادر به گفتن هر داستاني نيستند. قصه گو، قهرمانان خود را از قصه هايي مي سازد كه با شخصيت خاص و سبك او متناسب باشند. قصه گوي تازه كار، ابتدا بايد سعي كند كه ويژگي هاي شخصيت و سبك گويش خود را ارزيابي كند. سپس از خودش بپرسد: چه نوع داستان هايي را مي توانم مؤثر و خوب بيان كنم؟ چگونه مي توانم شخصيت خود را با قصه هماهنگ كنم تا هر دو بتوانيم با شنونده ارتباط برقرار كنيم؟

پس از آن كه قصه گو كار انتخاب كردن را تمام كرد، وارد مرحله ي آماده كردن داستان براي گفتن مي شود كه از مهم ترين گام هايي است كه در جهت به كار گرفتن فن قصه گويي برداشته مي شود. قصه گو بايد به خاطر داشته باشد كه كار او از بر كردن يا از رو خواندن نيست، بلكه كار او قصه گفتن است كه مانند تجربه اي يگانه باقي مي ماند.

از بر كردن قصه اغلب نخستين مانعي است كه راه سير طبيعي و خودانگيخته ي يك قصه گويي موفق را سد مي كند. قاعده ي درست اين است كه هرگز نبايد داستاني را براي «گفتن» به خاطر سپرد، بلكه با توجه به ساختمان قصه، به خاطر سپردن طرح آن كافي است.

انتخاب و آماده كردن داستان، نخستين گام ها در راه پيشبرد هنر قصه گويي است و هنر قصه گويي بر آنها استوار مي شود. قصه گوهاي مبتدي و تازه كار به زودي متوجه مي شوند زماني را كه براي رسيدن به اين مرحله از رشد سپري كرده اند، سرمايه گذاري مفيدي بوده است.

آماده كردن ذهن و بيان ، در ارائه ي موفقيت آميز يك قصه مهم ترين مُتغيّر به شمار مي آيد. بدون اين انتخاب و آماده كردن بسيار دقيق، قصه گو نبايد انتظار به دست آوردن يك تجربه ي موفق را داشته باشد.

ادامه دارد ...

 

 

برگشت به مقالاتخانه  

     طراحي صفحات توسط سايت كودكان دات او آر جي  ، هر نوع كپي برداري پيگرد قانوني دارد

تصور قالبی

تصورات قالبی

16 08 2008
Ads by Google
آسیای میانه
منابع خبری منطقه خبر ایران و جهان
CentralAsiaOnline.com/fa/



 

 

نــــــــکـــــــــته:

 

این مطلب براساس «زمینه روانشناسی هیلگارد» نوشته شده است.

 

 

در کتاب «زمینه روانشناسی هیلگارد»، بخش «رفتار اجتماعی»، «خبرپردازی اجتماعی»، در قسمت «تصورات قالبی» آمده است که:

«طرحواره های مربوط به گروههای مشخص (مانند سیاهان، شرقیها، زنان موبور، یا مردان کوتاه قد) معمولاً «تصورات قالبی» نامیده می شوند».

و در ادامه به این مورد اشاره دارد که این تصورات قالبی منجر به یک سری سوگیریهائی از جانب سایر افراد جامعه می گردند.

به دنبال این توضیح، جهت روشن شدن مطلب، مثالی نیز آورده شده است که به شرح زیر است:

«بعضی از دانشجویان نواحی روستایی آمریکا که در مدارس عالی شهر نیویورک درس می خوانند، در چند هفته اول حضور خود در دانشکده، فکر می کنند که تمام اهالی نیویورک یهودی و همه یهودیها اهل نیویورکند. این تصور قالبی الزاماً ناشی از هیچگونه سوء نیتی نیست. دانشجوی جدید هنوز آنقدر کاتولیک اهل نیویورک یا یهودی تگزاسی ندیده است تا بتواند محیط اجتماعی را به مقولات یا طرحواره های دقیقتر یا ظریفتری تقسیم کند. بسیاری از تصورات قالبی از موارد «خوش خیم» اند و با فراهم آمدن تجربه بیشتر کنار گذاشته می شوند».

در این کتاب، در پایان این مبحث به پنج شرط عمده اشاره شده است که باید فراهم باشند تا افراد شروع به کنار گذاشتن پیشداوری های خود کنند. از آنجائیکه یکی از مواردی که از جانب اجتماع مورد پیشداوری قرار می گیرد و در همین بخش نیز به آن اشاره شده است مسئله همجنسگرائی است، من در اینجا این پنج شرط را به همراه یک سری توضیح اضافه در ارتباط با مسئله همجنسگرایان می آورم. این پنج شرط عبارتند از:

«نخستین شرط همپایه بودن شرکت کنندگان است. برای اینکه طرحواره ها تغییر کنند باید در معرض تأثیر داده های تازه قرار گیرند. این امر نمی تواند در شرایطی صورت بگیرد که نقشهای مردم در تعامل با یکدیگر باز هم به تقویت تصورات قالبی بیانجامد – مثلاً در مواردی که متخصص سفیدپوست فقط با سیاهانی مراوده دارد که از لحاظ حرفه ای در سطح پایینتری قرار دارند».

پس با توجه به این شرط می بینیم که جهت زدودن پیشداوریها نسبت به جامعه همجنسگرا نیز باید از یک طرف اطلاعات تازه علمی را در اختیار جامعه قرار دهیم و از طرف دیگر به این مسئله نیز توجه داشته باشیم که نقشهای مردم در تعامل با یکدیگر منجر به تقویت تصورات قالبی نگردند. مثلاً یک دلیل اینکه درگذشته محققین فکر می کردند همجنسگرایان مشکل روانی دارند این بود که جهت انجام تحقیقات خود فقط به سراغ همجنسگرایانی می رفتند که به روانشناس مراجعه می نمودند یا در بیمارستانهای روانی بستری بودند در حالیکه وقتی دامنه تحقیقات خود را به افراد سالم در جامعه تغییر دادند متوجه شدند که همجنسگرایان از نظر روانی با دیگر مردم جامعه هیچ تفاوتی ندارند. و یا مثلاً یک عده، حتی خود همجنسگرایان، فکر می کنند گی ها یک عده بچه سوسول قرتی هستند و یا لزبینها همه تیپ های پسرانه دارند. چنانچه ما بیاییم تصاویر مختلفی از گی ها و لزبینهای مختلف جهان را به مردم نشان دهیم آنوقت این تصور قالبی را از ذهن آنها دور خواهیم نمود. من یکبار عکس چند گی را به یکی از افراد فامیل خود نشان دادم. جالب اینجا بود که هرکدام را می دید که عینک آفتابی به چشم زده می گفت این تابلوست که یک گی هستش و بقیه را که می دید با تعجب می گفت اینها گی هستند؟!

«شرط دوم وجود امکانات بالقوه برای آشنایی فردی است. امکان دارد که کسی چندین سال با فرد دیگری تماس روزمره داشته باشد، ولی هیچگونه شناخت شخصی از او نداشته باشد – نکته ای که مشخه تماس بین افراد نژادهای مختلف است. پژوهشها حاکی از آن است که وقتی زنان خانه دار سیاه و سفید که در یک مجتمع آپارتمانی زندگی می کنند در شرایطی گرد هم آیند که فرصتی برای آشناییهای شخصی فراهم گردد، پذیرش متقابل آنها بیشتر می شود (دویچ و کالینز، 1951). در تحقیقات دیگر نیز نتایج مشابهی به دست آمده است (همیلتون و بیشاپ، 1976)».

این مورد هم دقیقاً در مورد همجنسگرایان صدق می کند. بسیاری از مردم دگرجنسگرا با دهها همجنسگرا در فامیل، همسایگی، محیط کار، دانشگاه، باشگاه و … در تماس هستند ولی به دلیل عدم شناخت نسبت به این افراد و به دلیل سکوت آن افراد، نسبت به این موضوع اطلاعی ندارند. و به همین دلیل هم هست که فکر می کنند یک همجنسگرا باید آدم خاصی باشد و چون به ذهنشان نمی رسد که یکی از همین اطرافیان خود آنها، که انسان خوبی هم هست، یک همجنسگرا، که بنا به تصور اشتباه آنها یک انسان منحرف است، باشد، لذا این تصور را دارند که در جامعه آنها همجنسگرا وجود ندارد و اگر هم وجود دارد فردی است دچار انحراف اخلاقی یا با شکل و شمایلی خاص.

«شرط سوم این است که فرد متعصب با افرادی که تصورات قالبی ندارند تماس داشته باشد. حتی وقتی امکان آشنایی شخصی با افراد گروههای دیگر برای ما فراهم نباشد باز هم ممکن است طرحواره های ما بر اثر تماس با افرادی که رفتاری مغایر با تصورات غالبی ما دارند تغییر کنند، به ویژه آنکه این افراد وضع و حالی شبیه خود ما داشته باشند. کارگر سفید پوستی که متوجه می شود همکاران سیاه پوستش در بسیاری از خواسته ها، شکایتها، و نگرشهای خود نسبت به کارفرما شبیه او هستند، شروع به کنار گذاشتن تصورات قالبی خود از سیاهپوستان می کند (بلانچارد، ویگل و کوک، 1975). (والبته این امر در مورد تصورات قالبی سیاهان از سفیدپستان نیز صادق است). با آمادگی بیشتری که مردان و زنان همجنسباز برای افشای راز خود نشان می دهند، بسیاری از مردم نیز می آموزند که تصورات قالبی سنتی از افراد همجنسباز فقط در مورد تعداد قلیلی از این افراد صادق است. در فیلمها و نمایشنامه های تلویزیونی اخیر نیز تمایلی در جهت ارائه تصویرهای غیرقالبی از مردان و زنان همجنسباز دیده می شود».

«سه شرط یاد شده به این صورت تحقق می یابند که طرحواره های قالبی به طور مکرر و برای مدتی طولانی در معرض داده های تازه و مغایر با آن طرحواره ها قرار گیرند. در سایه تجارب مکرر است که ما بر تمایل طبیعی خود به نادیده گرفتن داده های تازه یا تفسیر مجدد این داده ها در قالب طرحواره های فعلی خود غلبه می کنیم. در دو شرط باقیمانده بیشتر عوامل اجتماعی کاهش دهنده پیشداوری در مدار توجه است تا طرحواره های شناختی».

«شرط چهارم به لزوم حمایت اجتماعی از تماسهای درون گروهی اشاره دارد. احتمال اینکه تماس گروهی به کاهش پیشداوری بیانجامد وقتی بیشتر است که محیط اجتماعی مشوق برابری، رفتار عادلانه، و تماسهای درون گروهی باشد. آموزگاری که پس از لغو جدایی نژادی در یک مدرسه به شاگردانش الغا می کند که کار کردن با آنان بلایی است ضروری که به آنان تحمیل شده است، با این عمل خود یک محیط اجتماعی مغایر با تغییر مطلوب در نگرشها به وجود می آورد. به همین سیاق، تماس بین دو فرد از دو گروه مختلف هنگامی در کاهش پیشداوری آنان بیشتر مؤثر خواهد بود که دوستان و خانواده های آنان مشوق این تماس باشند. این شرط به نقش هنجارهای اجتماعی در تغییر نگرشها تأکید دارد».

این مسئله در مورد همجنسگرایان نیز بارها اتفاق افتاده است. افرادی که از نزدیک با یک همجنسگرا در ارتباط بوده و در شرایطی به دور از تصورات قالبی خود به گرایش وی پی برده اند، به مرور زمان متوجه شده اند که تصورات آنها نسبت به همجنسگرائی و افراد همجنسگرا اشتباه و ساخته ذهن آنها بوده است. از طرفی بسیاری از افرادی که همجنسگرائی را تنها در ارتباط جنسی و همجنسگرایان را تنها در فیلمهای پورونو دیده اند، فراموش کرده اند که در اصل این خود آنها هستند که ذهنشان محدود به مسائل جنسی بوده و فقط به دنبال سکس هستند، به همین دلیل هم همجنسگرایان را تنها در چنین فضائی دیده اند. درحالیکه عکس این حالت هم برای عده ای دیگر اتفاق افتاده؛ بسیاری از افرادی که اهل ورزش هستند، می گویند اگر می خواهید همجنسگرایان را ببینید به کلابها و باشگاههای ورزشی بروید، چون همجنسگرایان اهل ورزشند و در باشگاهها می توان آنها را به وفور دید و یافت.

«شرط پنجم کوششهای تعاونی است. یکی از کارآمدترین عوامل در کاهش پیشداوری وجود موقعیتی است که در آن دو فرد یا دو گروه مجبورند به خاطر دستیابی به یک هدف مطلوب و مشترک با یکدیگر همکاری کنند. این نکته در تحقیق میدانی برجسته ای که در یک اردوی تابستانی پسران 11 – 12 ساله صورت گرفت نشان داده شده است (شریف،1966). افراد اردو ابتدا به دو گروه تقسیم شدند و بعد فرصت داده شد که در هر گروه وفاداری درون گروهی به طور طبیعی رشد کند. وقتی دو گروه در موقعیت رقابت به خاطر دستیابی به پاداش قرار گرفتند اعضای آنها به بددهنی و دعوا و به طور کلی به بدرفتاری با یکدیگر پرداختند. فعالیتهایی که برای دو گروه تنظیم شد، مثلاً سینما رفتن اعضای دو گروه با یکدیگر، نتوانست خصومتی را که بین دو گروه به وجود آمده بود کاهش دهد. چنین موقعیتهایی فقط فرصهای بیشتری برای زد و خورد بین دو گروه فراهم کرد. تنها چیزی که به برقراری مجدد روابط دوستانه بین دو گروه کمک کرد تنظیم هدفهایی بود که هر دو گروه آنها را مهم می دانستند و دستیابی به آنها مستلزم همکاری متقابل بود. با فعالیتهای مشترکی مانند تعمیر منبع آب اردو، گردآوری پول برای اجاره فیلم، و استفاده از طناب برای راه انداختن کامیون آذوقه، از خصومت گروهی کاسته شد و در پایان دوره اردو بین پسرهای دو گروه دوستی به وجود آمد».

مورد بالا دقیقاً نشان می دهد که ما برای شناخت هرچه بیشتر و بهتر همجنسگرایان در جامعه، نیاز به فضائی باز و آزاد داریم تا در چنین فضائی، گرایش انسانها معلوم شود. آنوقت است که نقش همجنسگراها در فعالیتهای اجتماعی و میزان تأثیر مثبت آنها در اجتماع بر دگرجنسگرایان آشکار می گردد. زمانیکه یک دگرجنسگرا بفهمد فلان پزشک، فلان معلم، فلان مهندس، نویسنده، شاعر، نقاش، آرایشگر، خیاط، استاد دانشگاه، نماینده مجلس، مسئول انجمن حمایت از حقوق کودکان و … یک همجنسگرا است، به نقش و تأثیر یک همجنسگرا در اجتماع خود، و کمکی که یک همجنسگرا می تواند به وی و سایر افراد جامعه اش بنماید پی برده و در نتیجه بین این دو گروه نیز ارتباطی دوستانه به وجود خواهد آمد.

«فراهم آوردن موقعیتهایی که حائز پنج شرط یادشده باشند می تواند پیشداوری را حتی در میان متعصبان نژادی افراطی به میزان قابل ملاحظه ای کاهش دهد (کوک، 1970، 1978). چند شرط از این شرایط علاوه بر آنکه پیشداوری را از راه تغییر تصورات قالبی گروهها از یکدیگر کاهش می دهند، تعاملی نیز ایجاد می کنند که به خودی خود پاداش دهنده است و شرکت کنندگان را به تعامل بیشتر در آینده ترغیب می کند. به این ترتیب، هرگاه تعامل گروهی بین پسران اردو پاداشی به دنبال نمی داشت – مثلاً هرگاه کوششهای مشترک آنها برای تعمیر منبع آب یا راه اندازی کامیون آذوقه به جائی نمی رسید – احتمالاً افراد دو گروه به آن زودی با هم دوست نمی شدند».

بهترین مثالی که در تأیید توضیح بالا می توانم بزنم در مورد خود من است. تمام دوستان من، زمانیکه به گرایش من پی بردند به دوستی با من ادامه دادند. حتی در یکی از مکانهای عمومی وقتی عده ای از اطرافیان من متوجه شدند که من می توانم احساس عمیق عاطفی نسبت به همجنس خود داشته باشم، همه به دنبال جلب توجه و نظر من بودند تا عشق و احساس من شامل حال آنها نیز بگردد. این مثال در مورد یکی از دوستان من نیز صدق می کند.

من به وضوح آینده ای روشن را برای همجنسگرایان می بینم که در آن روز، این دگرجنسگرایان هستند که به دنبال برقراری ارتباطی دوستانه با همجنسگرایان و بهره مندی از عشق، دانش، نبوغ و استعداد این قشر از جامعه می باشند. البته این وضع امروز هم در مورد هجنسگرایان وجود دارد، با این تفاوت که دگرجنسگرایان نمی دانند شخصی که با او رو در رو هستند یک همجنسگرا است.