نياز دوم: امنيت

دومين دسته از نيازهايي كه رفع آنها از انگيزه‌هاي اصلي رفتار انسان است، امنيت است. دستيابي به امنيت عملا بقاي زيستي انسان را تأمين مي‌كند. بدون امنيت، حيات انسان از بسياري جهات به مخاطره خواهد افتاد. نياز امينت تنها امنيت فيزيكي را شامل نمي‌شود، بلكه مجموعه‌اي از مسايل را در بر مي‌گيرد. امنيت فيزيكي، امنيت شغلي، امنيت مالي، امنيت بهداشتي يا صحي و مانند آن.

نياز سوم: تعلق يا دلبستگي

نياز به دوست داشتن و دوست داشته شدن، نياز به پذيرش و پذيرفته شدن، از مهمترين نيازهايي است كه در عين حال بقاي فيزيكي و سلامت رواني انسان را تضمين مي‌كند. شماري از روانشناسان مانند آدلر حتي مقبوليت اجتماعي را يكي از انگيزه‌هاي اصلي رفتار مي‌دانند. اگر كاري و رفتاري مقبوليت اجتماعي فرد را تضمين نكند، انگيزه فرد براي تكرار آن به حد اقل رسيده و آنرا تكرار نخواهد كرد. از سوي ديگر، تحقيقات لورنتس، بالبي و ديگران نشان مي‌دهد كه تعلق يا دلبستگي در سطوح مختلف، در حقيقت مكانيزمي است كه بقاي زيستي و سلامت رواني انسان را تأمين مي‌كند. به همين دليل، انزوا و فقدان تعلق معمولا با اختلالات رواني و مشكلات رفتاري همبستگي دارد. اين نياز شامل مواردي مانند داشتن خانواده، همسر، دوست، تعلقات اجتماعي و فرهنگي و جز آن مي‌شود.                                             

نياز چهارم: احترام يا عزت نفس

چهارمين نياز اساسي انسان احترام است كه به صورت كسب محبوبيت و شهرت مناسب از سوي ديگران و در عين حال احساس ارزش و اعتماد دروني در او و از سوي خود او جلوه گر مي‌شود. در واقع، احترام و عزت نفس كافي بسياري از مشكلات و مسايل فردي و اجتماعي را قابل حل مي‌سازد. چرا كه فرد خود را شايسته زندگي و در نتيجه خود را ملزم به حل آن مي‌داند و زندگي براي او از ارزش برخوردار خواهد بود تا براي آن و حل مشكلات كه در زندگي فراروي او قرار مي‌گيرد، بكوشد. زماني فرد خود را درگير فعاليت‌هاي اجتماعي مي‌نمايد كه رأي و نظر او و اصلا حضور او مورد احترام واقع شود. احترام به نظر و قدرداني از كار فرد است كه انگيزه او را براي فعاليت بيشتر و كوشش بيشتر در جهت پيشبرد فعاليت‌‌هاي فردي و اجتماعي تقويت مي‌كند.

به اعتقاد بسياري از روانشناسان روابط بين فردي، اجتماعي و بازخوردي (feedback) كه فرد از ديگران كسب مي‌كند، مبناي ديدگاه و نظر او را نسبت به خودش شكل مي‌دهد. ديگران و جهان آيينه‌اي است كه ما خويشتن را در آن مي‌بينيم. از سوي ديگر، جهان نيز جلوه‌اي از نگاه ما به آن است. بنابراين، يك رابطه متقابل وجود دارد كه عملا به نظام شخصيتي ما در چارچوب اين تعامل شكل مي‌بخشد.

نياز پنجم: نيازهاي شناختي

نيازهاي شناختي عبارت است از گرايش انسان به درك و دريافت خود و جهان پيرامون او. انسان به صورت فطري به دانستن و شناخت همه چيزهاي قابل شناخت و هر آنچه در حوزه اداراكي او قرار دارد، يافتن پاسخ به هر مسئله‌اي و كشف هر گونه مجهولي در جهان، گرايش دارد. يادگيري، جستجو، كشف، آفرينش و درك جهان از گرايش‌هاي ذاتي انسان است. شناخت نقش مضاعف دارد. از يك سو، ميل فطري انسان به جستجو، كشف و  دريافت جهان درون و بيرون را ارضا مي‌نمايد و از سوي ديگر، او را در تصميم گيري و اقدام به كارها و فعاليت‌هاي مختلف و تعيين اهداف و استراتيژي‌هاي بنيادي در دستيابي به اهداف كلان و كوچك زندگي كمك مي‌كند.

نياز ششم: نيازهاي زيبا شناختي

گرايش به زيبايي و درك و احساس آن از ويژگي‌هاي ديگر انسان است. زيبايي انسان، جهان طبيعت، شب، روز، ماه، خورشيد، يك قطعه شعر، يك قطعه آهنگ، منظره يك تنديس، يا نگاره، زيبايي يك انديشه ناب، زبان، معني، تفكر، رؤيا، و يا حتي يك نگاه، همه، چيزهايي هستند كه نه نيازهاي فيزيكي و مادي بلكه نيازهاي ماوراي مادي او را ارضا مي‌كند. لذت ناشي از برآوردن اين نياز را شايد نتوان با دلايل معمولي توجيه نمود، اما برآوردن آنهاست كه راه را در جهت تحقق آرمان‌هاي بزرگتر و شكوفايي ظرفيت‌هاي انساني انسان هموار مي‌سازد. شايد اين نياز به منظور نزديك نمودن انسان به سوي جهان وحدت، يكتايي و يك تويي آفرينش در او به وديعت نهاده شده است. چرا كه تنها دنياي زيبايي‌ها و زيباها است كه مي‌تواند او را گامي به سوي جهان وحدت و وحدت جهاني به پيش راند؛ وحدت كه مقصد و غايت آفرينش انسان و كيهان است.  

نياز هفتم: خود شكوفايي (نياز بودن)

نياز به خود شكوفايي آخرين نياز از اين سلسله نيازهاي اساسي انسان است. اين نياز هر چه بيشتر برآورده گردد به همان اندازه نيرومندتر مي‌شود. بر اساس ديدگاه مزلو انسان به طور ذاتي و فطري در جهت به فعليت رساندن و تحقق ظرفيت‌ها و توانايي‌هاي بالقوه خويش ميل دارد.

خلاقيت، افزايش گستره و ظرفيت شناختي، لذت بردن از همراهي و هماهنگي با جهان آفرينش، خود را جزئي از جهان ديدن، پذيرش بي قيد و شرط خود و ديگران، تجربه اوج، احساس توحيد يافتگي با هستي و آفرينش و خود را غرقه در يك جهان بزرگتر ديدن، از ويژگيهاي اساسي خودشكوفايي است. به نظر مي‌رسد خودشكوفايي غايت و هدف افرينش است، هدفي كه در صورت برآورده شدن مي‌تواند راه زندگي را با تمام لذت و رنج‌هاي آن، زشتي و زيبايي‌هاي آن براي انسان هموار سازد. در واقع، براي افراد خودشكوفا همه چيز زيبايي است و هرگز چيزي نازيبا در جهان آفرينش وجود ندارد. چرا كه زيبا يا زشت ديدن تابع نوع نگاه انسان به واقعيت‌هاي زندگي است نه خود واقعيت‌ها و چنين ديدگاهي زندگي را تسهيل نموده و راه صعود و سعادت انسان را هموار مي‌سازد.

ويژگيهاي افراد خودشكوفا:


-         آگاهي:

·        درك مؤثر واقعيت

·        ارزيابي‌هاي بديع

·        تجربه اوج

·        آگاهي اخلاقي

·        وحدت دروني و بيروني

-         صداقت:

·        دريافت فلسفي شادي (شوخي)

·        علاقه مندي اجتماعي

·        روابط بين شخصي عميق

·        همدلي و هم احساسي با ديگرن

·        ساختار شخصيتي ليبرال

-         آزادي:

·        نياز به عزلت

·        خود مختاري و استقلال

·        خلاقيت، بدعت

·        خود انگيختگي

-         اعتماد:

·        مسئله محور

·        پذيرش خود، ديگران و طبيعت

·        مقاومت در برابر تحميل‌هاي اجتماعي – هويت انساني

·        حل تناقض‌هاي زندگي


نتيجه گيري:

مزلو و ديدگاه انساني نگري او به انسان و نيازهاي او به عنوان موجود داراي اختيار و در عين حال متكي به اراده خويشتن نگاه مي‌كند. انسان خود سرنوشت خويشتن را در دست دارد و ميتواند بر اساس نوع نياز و نگاه به خويشتن، ديگران، طبيعت و آفرينش، زندگي خويش را نظم داده و فرجام خويش را رقم زند. از سوي ديگر، اين ديدگاه انسان را يك ماشين يا محصول بي معني نمي‌داند، بلكه او را بخشي از يك نظام بزرگتر مي‌داند كه تنها تعلق، همراهي، هماهنگي، درك و احساس همسويي و وحدت با آفرينش است كه زندگي او را معنا بخشيده و امكان تحقق ظرفيت‌هاي او را ميسر مي‌سازد.

در نگاه فرويد و روان تحليلگري به رغم نقش ارزنده آن در شكل بندي يك نظام فكري عميق در هر دو حيطه بنيادي و به كاربسته روانشناسي، كه فرصت و امكانات بي نظير و بديعي را در جهت شناخت ماهيت، مكانيزم‌ها و فرايندها و تحول نظام رواني انسان از يك سو و كشف و ابداع روش‌هاي اصيل، كارآمد و مؤثر در درمان بيماري‌ها و اختلالات رواني فراهم ساخت، انسان همچنان موجود رها شده در برزخ زندگي است. از نظر او انسان موجودي كه اسير نيروهاي ناهشيار مرموزي است كه از هر سو بر آن يورش آورده و نيروهاي رواني و فيزيكي آنرا تحليل برده و سرانجام او را به سمت و سويي مي‌كشاند كه فرجام آن جز يأس و نوميدي نتواند بود. از ديدگاه فرويد و روان تحليلگري انسان موجودي است بيمار كه سناريوي زندگي او را با خامه سياه نوشته‌اند. انسان موجودي است كه در تاريكي بي انتهايي مي‌زييد كه نه خود و نه ديگران به وسعت و عمق آن آگاه است. او دربند و اسير ديو كشاننده‌هايي است كه هر لحظه او را به سمت چيزي مي‌راند و مي‌كشاند كه سرانجام آن جز تباهي و ويراني نيست. چشم اندازي كه او فراروي انسان ترسيم مي‌كند، يكسره تاريكي است و خوف.

رفتاري نگري نيز همچون همتاي خويش، روان تحليلگري، انسان را برده جبر محيط مي‌داند. موجودي بي اختيار، كه سراپا در زنجير شرطي سازي است. او به صورت مشروط زندگي مي‌كند، به صورت مشروط تصميم مي‌گيرد، به صورت مشروط نگاه مي‌كند، به صورت مشروط لذت مي‌برد، به صورت مشروط مي‌خورد، به صورت مشروط شعر مي‌سرايد، به صورت مشروط ازدواج مي‌كند، به صورت مشروط تربيت مي‌كند، به صورت مشروط تربيت مي‌شود ...و به صورت مشروط مي‌ميرد.

اما به رغم همه اين ها، اين ديدگاه دستاوردهاي بي نظيري داشته است كه در بسياري از عرصه‌هاي زندگي فردي و اجتماعي كاربردهاي فراواني دارد. عرصه‌هاي تعليم و تربيه، زندگي شغلي و حرفه‌اي، زندگي زناشويي، درمان بيماري‌هاي رواني، تبليغات، تحقيق و جز آن.

همه اين ديدگاه‌ها به رغم همه كاستي‌هايي كه دارند، دستاوردهاي عظيمي براي بشريت داشته‌اند، دستاوردهايي كه زندگي و نوع نگاه ما آدم‌ها را به زندگي شكل داده است. اما آنچه بايد مورد توجه قرار گيرد اينست كه بسياري از اين ديدگاه‌ها انسان را از زاويه محدودي نگريسته است. و هر كدام آنرا از منظري ديده و در نتيجه دستاوردها و نتيجه گيري‌هاي آنها همواره محدود و تنگ نظرانه بوده است. آنچه لازم است كه بشر امروز به منظور تأمين سعادت خويشتن در همآوايي با جهان آفرينش به آن دستيازد، نگاه جامع و همه جانبه به انسان است. او را نه به عنوان موجود وامانده و جدا از ديگران و طبيعت بلكه به منزله بخشي از يك كل به آن نگاه شود؛ كلي كه در عين كليت، فرديت همه اعضاي آفرينش را نيز تأمين مي‌كند و راه را در جهت رسيدن به وحدت كه مقصد نهايي آفرينش است هموار مي‌سازد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تحول رواني

مقدمه

رفتار و نظام رواني در طول زمان يكسان و تابع فرايندها و مكانيزم‌هاي ثابت نمي‌باشند، بلكه همواره با تحولات و تغييرات بنيادي زيادي همراه مي‌باشد. اين تغييرات و تحولات عملا همه فرايند تحول را پوشش مي‌دهند. بنابراين، بايد همه فرايندهاي رواني را ضرورتا از زاويه تحولي نگاه كرد. چرا كه ماهيت نظام رواني و رفتار ماهيت تحولي است؛ لهذا، هرگز رفتاري و يا فرايندي در همه مقاطع ثابت نمي‌باشند و همواره دوره‌ها و مراحل مختلفي را پشت سر مي‌گذارند.

تحول رواني اساسا بر اساس تعامل‌ها، تعارض‌ها و تقابل‌هايي بنا شده است كه ميان فرد، نيازها، كشاننده‌ها و خواست‌هاي او با جهان پيرامون او اتفاق مي‌افتد. اين تعامل‌ها، تعارض‌هاي و تقابل‌ها عملا مبنا و سنگ بناي تحول رواني را فراهم مي‌سازد. بنابراين، تحول رواني حاصل تعامل و تقابل نيروهاي رواني و جهان بيروني است كه گذار از مراحل مختلف تحولي را ميسر مي‌سازد. 

در اين بخش از يادداشت‌ها، نخست به بررسي عوامل تحول رواني و سپس فرايند تحول رواني را از سه چشم انداز تحول عاطفي – اجتماعي، شناختي و اخلاقي مورد بررسي قرار خواهد گرفت.

 

عوامل تحول رواني

تحول رواني در خلاء اتفاق نمي‌افتد بلكه فرايندي است كه تابع عوامل مختلفي است كه هر كدام در اين فرايند نقش دارند. به رغم نقش همه اين عوامل در فرايند تحول رواني، واقعيت اينست كه همه اين عوامل در يك رابطه در هم تنيده و شبكه وار در اين فرايند نقش دارند، به گونه‌اي كه هرگز نمي‌توان فرايند تحول رواني را به يكي از اين عوامل تقليل داد. در حقيقت در يك نگاه جامع به اين فرايند، همه اين عوامل لازم است كه نقش شانرا در اين فرايند ايفا نمايند.

اينكه هر يك از اين عوامل را به اختصار مورد بررسي قرار مي‌دهيم:

•        رسش (Maturation): رسش عبارت است از پختگي و رسيدگي زيستي.  به عبارت ديگر، انسان بايد از لحاظ زيستي آمادگي لازم را براي دريافت برخي از تجربيات و انجام پاره‌اي از فعاليت‌ها به دست آورد تا بتواند در انجام آن توفيق حاصل نمايد. بدون رسش زيستي امكان از سرگزراندن فرايند تحول امكان پذير نيست. مانند هماهنگي بين فضاي ديدن و گرفتن كه در حدود چهار و نيم ماهگي حاصل مي‌شود. زيرا پيش از آن از نظر عصبي كودك به آمادگي لازم نرسيده است تا بتواند آنچه را كه مي‌بيند بگيرد. تنها پس از چهار و نيم ماهگي است كه در پي حصول پختگي عصبي لازم توانايي گرفتن آنچه را مي‌بيند به دست خواهد آورد. بهترين معيار شايد براي نقش رسيدگي زيستي نقش زمان در بروز و ظهور برخي از فعاليت‌ها و كنشوري‌هاي كودك و افراد انساني در جريان فرايند تحول است. بنابراين، بدون رسش زيستي هيچ كدام از اين عوامل به تنهايي نمي‌توانند رفتارهاي انسان را توجيه نمايد.

•        تجربه (Experience): تجربه يعني رفتار و عملي كه از روي نيت و قصد خاص و به منظور دستيابي به هدف خاصي صورت مي‌گيرد. به عبارت ديگر، تجربه عبارت است از يك عمل هدفمندانه. تجربه دومين عامل اساسي در فرايند تحول رواني است. تجربه مي‌تواند ظرفيت و استعداد زيستي را كه با رسش براي فرد حاصل شده است به فعليت رساند.

تجربه براي فرد فرصتي فراهم مي‌آورد تابه كسب ويژگي‌هاي اشيا و در عين حال هماهنگي اعمال بپردازد. در واقع تجربه است كه از سويي براي فرد فرصتي فراهم مي‌آورد تا به غناي ساختها و روان بنه‌هاي شناختي خويش پرداخته و از سوي ديگر، به رسش زيستي و پختگي عصبي فرد كمك مي‌كند.

•        انتقال يا تفويض اجتماعي ( Social Transmission): منظور از انتقال يا تفويض اجتماعي انتقال تجربيات، دانش و مهارت‌هاي مختلف زندگي و علمي به افراد از رهگذر عوامل اجتماعي و در يك چهارچوب اجتماعي و روابط بين فردي است. بسياري از مهارت‌ها، تجربيات و دانش تنها توسط كوشش‌هاي خود فرد قابل حصول نيست، بلكه در چارچوب روابط اجتماعي قابل ارائه و عرضه مي‌باشد و روابط اجتماعي امكان انتقال آنها را براي فرد ميسر مي‌سازد. انتقال اجتماعي عملا براي فرد فرصتي را فراهم مي‌سازد تا بتواند به غناي شبكه‌اي از ساختهاي شناختي و رواني خويش بپردازد. به همين دليل است كه بسياري از تحقيقات تفاوت معني داري را بين كودكان روستايي و شهري و يا به عبارت ديگر، كساني كه در محيط غني از محرك‌هاي فرهنگي و شرايط پيچيده زندگي كرده‌اند و كساني كه در محيط فقير از نظر محرك‌هاي فرهنگي و شرايط ساده زندگي كرده‌اند نشان مي‌دهد. مثلا، دسيتابي به نگهداري ذهني عدد در كودكان شهري اروپايي و ايراني تقريبا در سنين مشابه همدگير، يعني حدود هفت و نيم سالگي، حاصل مي‌شود، ولي همين تحقيقات نشان مي‌دهد كه كودكان روستاهاي دور دست ايراني با حدود چهار سال تأخير به نگهداري ذهني عدد يعني در حدود 10 تا 11 سالگي دست مي‌يابند. براي هر دو گروه از كودكان شرايط زيستي و امكان تجربه مشابهي فراهم بوده، اگر چه شرايط شهري فرصت‌هاي تجربه بيشتري را فراهم مي‌سازد، اما تفاوت اصلي آنها تنها در امكان انتقال اجتماعي است كه براي كودكان شهري از غناي بيشتري برخوردار است.

•        تعادل جويي: تعادل جويي عبارت است از جستجو و كسب دوباره تعادل از دست رفته. هيچ موجودي در خلاء زندگي نمي‌كند، بلكه هر لحظه در محيط زندگي خويش با محرك‌هاي محيطي و در عين حال دروني مختلفي مواجه مي‌شود كه تعال او را به هم مي‌زند. در واقع هر عملي كه توسط فرد انجام مي‌شود، عملا تعادل پيشين فرد را از ميان بر مي‌دارد، تعادلي كه بايد دوباره به دست آورده شود. فرايند تعادل جويي فرايندي است كه همواره در همه لحظات زندگي جريان دارد.

تعادل جويي فرايند و عاملي است كه توحيد بخش همه عوامل ياد شده قبلي است. در واقع، با رسش زيستي، تجربه‌هاي جديد و انتقال اجتماعي همواره تعادل انسان از ميان برداشته مي‌شود كه تنها با فرايند تعادل جويي است كه تعادل از دست رفته دوباره حاصل مي‌شود. اگر امكان تعدل جويي نبود، شايد هرگز تجربه‌اي دوباره تكرار نمي‌شد و انتقال اجتماعي اثر نمي‌گذاشت. بنابراين، اين فرايند تعادل جويي است كه امكان فعاليت و اثر بخشي اين عوامل را در همه لحظات زندگي ميسر مي‌سازد و فرايند تحول رواني را تسهيل مي‌كند.

تحول رواني – اجتماعي

(ديدگاه اريكسون)

 

تحول رواني اجتماعي متشكل از 8 مرحله است كه از تولد تا مرگ ادامه مي‌يابد. فرايند تحول بر اساس اين ديدگاه مبتني بر تعارض‌هايي است كه انسان در هر مرحله از تحول با آن مواجه شده و بايد آنرا حل كند. گذار از يك مرحله به مرحله ديگر مستلزم گشايش در بحران و تعارض‌هايي است كه در هر مرحله بايد طي شود. بنابراين، هر مرحله بر مبناي مراحل قبلي بنا مي‌شود. از سوي ديگر، اگر اين تعارض‌ها در مرحله‌اي حل نگردد، در مراحل بعدي به مشكلات و نابهنجاريهاي رواني منتهي خواهد شد. از سوي ديگر، اين تعارض‌ها معلول روابط او با ديگران و محيط پيرامون اوست. در واقع اجتماع و ديگران است كه او را در حل اين تعارض‌ها كمك نموده و يا اينكه او را با ناكامي مواجه خواهد ساخت. بنابراين، در واقع، فرايند تحول در يك چارچوب اجتماعي اتفاق مي‌افتد و اين اجتماع است كه او را در اين فرايند ياري نموده و يا او را با ناكامي مواجه خواهد ساخت.

مراحل تحول:

مرحله اول: نوزادي و دوره اول كودكي (اعتماد در برابر عدم اعتماد - تولد – 18 ماهگي)

كودك در آغاز زندگي در همه جنبه‌هاي زندگي نياز به حمايت دارد. فرايند دلبستگي كه به صورت خودكار و فطري از آغاز كودكي شكل مي‌گيرد عملا تأمين كننده اين حمايت است و زمينه ساز دستيابي به اعتماد به دنياي پيرامون او. چرا كه بدون حمايت، بقاي كودك به خطر خواهد افتاد. آنچه در اين ميان از ارزش بنيادي برخوردار است فرايند اعتماد است كه بايد كودك بتواند بدان دست يابد. در واقع اعتماد است كه كودك را براي زندگي در جهان متغير و متحول آماده مي سازد. اگر كودك بخواهد در دنياي پيرامون خودش به جستجو بپردازد و اگر بخواهد با ديگران رابطه برقرار كند مستلزم اينست كه بتواند اعتماد كند. بنابراين، "اعتماد در مقابل عدم اعتماد" تعارضي است كه كودك با آن در اين دوره مواجه مي شود و بايد به گشايشي در آن نايل آيد.

اعتماد در كودك توسط و بر اساس رابطه كودك با مادر يا كسي كه از او مراقبت مي‌كند ايجاد مي‌شود. اگر مادر يا مراقبت كننده كودك، يعني كسي كه از او مراقبت و پرستاري مي‌كند، به درستي و در زمان معين و به صورت منظم به نيازهاي كودك پاسخ گويد و به نشانه‌هاي رفتاري و دلبستگي و علاقه مندي‌هاي او پاسخ دهد، بي ترديد در او احساس اعتماد به وجود خواهد آمد. او ياد خواهد گرفت كه مي‌شود به جامعه، دنيا و محيط پيرامون اعتماد نمود. اما اگر مادر يا مراقبت كننده كودك نتواند و يا نخواهد به درستي و به صورت منظم و دقيق به نيازهاي كودك پاسخ گويد، او نمي‌تواند به دنياي اطرافش در رفع نيازمنديهاي خويش و رفع تهديدهاي كه او با آن مواجه مي‌شود اعتماد كند. اين مسئله عملا زندگي آينده او را تحت تأثير قرار خواهد داد. او بعدا در زندگي بزرگسالي نيز دچار مشكل خواهد شد و عملا مراحل بعدي تحول را به صورت عادي و يهنجار طي نخواهد توانست، چرا كه اعتماد سنگ بناي روابط بعدي او با ديگران و مبناي رويارويي او با محيط و اجتماع خواهد بود .

مرحله دوم: دوره دوم كودكي (استقلال عمل در مقابل شرم و ترديد - از 18 ماهگي – 3 سالگي)

با آغاز راه رفتن و به تنهايي عمل كردن، كودك وارد دومين مرحله از تحول خويش مي‌شود. در اين مرحله تعارضي كه پيش روي او قرار دارد عبارت است از: "استقلال عمل در مقابل شرم و ترديد". اگر كودك در مرحله اول به خوبي توانسته باشد بر تعارض آن مرحله غلبه نمايد، در اين مرحله قادر خواهد بود تا به خود مختاري لازم دست يابد. در واقع، مهمترين نياز و وظيفه او دستيابي به استقلال عمل است. او راه رفتن را ياد گرفته است و ميخواهد، خود، بدون اتكا به ديگران عمل كند. بنابراين، مهمترين چالش پيش روي او اينست كه اعمال نا پخته و ناكامل او از سوي ديگران، به ويژه افرادي كه در زندگي او از اهميت بيشتري و اساسي‌تري برخوردارند، مانند پدر و مادر، با سرزنش و انتقاد مواجه گردد. ايجاد شرم و يا شرمگين كردن كودك در مقابل رفتارهاي خام و بي‌مهارتي‌هاي او باعث خواهد شد تا او نتواند به خودمختاري و اعتماد به نفس لازم دست پيدا كند. از دست دادن اعتماد به نفس و اتكاي پيش از حد به ديگران باعث مي شود تا نتواند به خوبي از عهده تكاليفي برآيد كه خود مي خواهد آنها را يه عهده گيرد. در نتيجه او همواره با ترديدهايي در مقابل رفتارهاي خويش مواجه و از رفتارهاي ناشيانه و بي مهارتي هاي خويش احساس شرم و ترديد خواهد نمود.

بنابراين، مهمترين وظيفه او در اين مرحله غلبه بر اين تعارض است.  اگر در اين وظيفه توفيق حاصل كند در آينده و در مراحل بعدي خواهد توانست بر تعارض هاي بعدي غلبه نمايد و اگر در اين مرحله با شكست مواجه شود نخواهد توانست به استقلال عمل لازم دست يابد. او همواره از هر اقدامي خواهد ترسيد چرا كه مي ترسد مبادا با انتقاد ديگران مواجه شده و در نتيجه شرمسار گردد. اينست كه همواره با ترديد زندگي و عمل مي‌كند. بنابراين، در اين مرحله وظيفه والدين و ديگر اطرافيان كودك است كه نه تنها با او در مقابل ناشيانگي و بي مهارتي‌هايش، با مدارا عمل كنند و او را مورد تمسخر و تحقير قرار ندهند، بلكه او را در برابر مشكلاتي كه روبرو مي‌شود ياري نمايند تا ياد بگيرد كه در آينده به تنهايي عمل كرده و مشكلات پيش رويش را اصلاح نمايد.

مرحله سوم: سن بازي (ابتكار در مقابل احساس خطا و تقصير - از 3 سالگي – 6 سالگي)

در سومين مرحله از تحول رواني اجتماعي، كودك با تعارض "ابتكار در مقابل احساس خطا و تقصير" مواجه مي‌شود. كودك در اين مرحله تمايل دارد كه خود به ابتكار دست زند و به فعاليت‌هاي هدفدار بپردازد و آنرا به انجام رساند. اگر او مرحله‌هاي قبلي را به خوبي گذرانده باشد، اينك مي‌تواند به ابتكار و فعاليت‌هايي دست زند كه مستلزم اتكاي به خويشتن است و از سوي ديگر، ممكن است كه در عمل و اقدامات خويش دچار خطاهاي شود كه اگر با انتقاد و سرزنش مواجه گردد، منجر به احساس خطا و تقصير خواهد شد. و در واقع، در او اين احساس به وجود خواهد آمد كه او مسئول اين مشكلات و خطا ها است، خطاهايي كه به هيج وجه قابل اغماض نيست. به وجود آمدن احساس خطا باعث خواهد شد تا او از ابتكار و اقداماتي كه ممكن است گاهي به خطاهاي بينجامد، اجتناب كند. اما اگر ديگران، به ويژه والدين و اطرافيان او را حمايت كنند و به جاي انتقاد او را راهنمايي كند او با اعتماد به نفس بيشتر و با اطمينان بيشتر به فعاليت خواهد پرداخت. كودك در صورتي مي‌تواند در آينده به ابتكار و خلاقيت دست زند كه بتواند نسبت به جهاني كه در آن زندگي مي كند اعتماد داشته باشد كه نه تنها او را در مقابل اشتباهاتش سرزنش نخواهند كرد، بلكه او را در مقابل رفتارهاي كامل و بي عيبش تشويق و خطاهاي او را اصلاح خواهند كرد. در اين صورت است كه او مي‌تواند وارد مراحل بعدي تحول شده و با تعارض‌هاي كه پي در پي و در همه لحظات زندگي با آن مواجه مي‌شود مبارزه نموده و آنها را حل نمايد.

مرحله چهارم: سن مكتب (تحقق عمل در مقابل احساس كهتري) (7 تا 10 سالگي)

مهمترين وظيفه كودك در اين دوره آمادگي براي ورود به دنياي بزرگسالان است. به منظور ورود به دنياي بزرگسالان و قبول مسئوليت و بر آمدن از عهده آن، تمرين و فراگيري دانش و مهارت هاي لازم براي ورود به دنياي آنها و انجام آن مسئوليت ها ضروري است. در چنين موقعيتي، همواره خطر فروغلطيدن در دام احساس كهتري وجود دارد. به عبارت ديگر، كودك بايد بر تعارضي غلبه نمايد كه در اين دوره با آن مواجه مي شود، تعارض ميان توليد و احساس كهتري.

كودك در اين مرحله بيشتر از پيش نسبت به نقش خويش به عنوان يك فرد، فردي كه بايد مسئوليت هاي خويش را خود به عهده بگيرد و آنرا به انجام رساند، آگاهي مي يابد. اين آگاهي او را از دنياي بازي و آرزوهاي كودكانه جدا نموده و وارد دنيايي مي كند كه بايد براي به عهده گرفتن مسئوليت هايي كه بعدا در مراحل بزرگسالي به آنها نياز دارد، آمادگي هاي لازم را كسب نمايد. دستيابي به اين آمادگي مستلزم به عهده گرفتن مسئوليت ها و نقش هايي است كه بايد جا نشين بازي گردد.    سئوال هايي اساسي كه فراروي كودك قرار دارد اينست كه آيا او به خوبي از عهده اين مسئوليت ها بر مي آيد و آيا او به خوبي كارها و مسئوليت هايي را كه به عهده دارد به انجام مي رساند يا نه.

كودك در اين مرحله به توانايي هاي مجهز مي شود كه او را در انجام اين مسئوليت ها بيشتر ياري مي رساند. او توانايي استدالال منطقي را كسب نموده و به درك مفهوم زمان، مكان، فضا و ... نايل آمده است. از سوي ديگر، او ممكن است به علت دستيابي بيشتر به آگاهي و هشياري نسبت به خويشتن در برابر ديگران به نافرماني و طغيان روي آورد كه تنها بازشناسي و به رسميت شناختن او به عنوان يك فرد مستقل كه وظايفي را به عهده دارد، گذار از اين مرحله را تسهيل مي كند. بنابراين، او بايد به فرصتي دستيابد تا هم فرصت كودكانه زندگي كردن را داشته باشد و هم فرصت تمرين مسئوليت پذيري را. چرا كه تنها تعادل بين وظايفي كه بايد در آينده به عهده بگيرد و مسئوليت هاي مربوط به آنها و در عين حال فراهم سازي فرصت هاي بازي و كودكي است كه از او يك فرد متعادل خواهد ساخت و زمينه دستيابي او را به اين مسئوليت ها تسهيل خواهد نمود.

مرحله پنجم: نوجواني ( احراز هويت در برابر پراكندگي نقش) (10 تا 18 سالگي)

با گذر از مرحله چهارم و ورود به دنياي نوجواني كودك يكبار ديگر به ارزيابي خويشتن به عنوان يك فرد مستقل مي پردازد، فردي كه بايد توانايي هاي خويش را از نو ارزيابي نموده و به سازمان دهي مجدد در هويت و نقش هاي خويش بپردازد. او در اين مرحله وظيفه دارد تا به نقش يا نقش هاي خويش آگاهي يافته و به درك و دريافت هاي صحيحي از خويشتن نايل آيد. در اين صورت او مي تواند به هويت تعريف شده اي دست يابد.

با ظهور طليعه نوجواني كودك به توانايي هاي شناختي و عاطفي متفاوت و نيرومندي مجهز مي گردد، توانايي هايي كه همه آنچه را او تا كنون بنا كرده است به يكباره زير سئوال مي برد. كودك در دوره پيشين، دوره مكتب، بيشتر به تبعيت و پيروي مي پرداخت تا زمينه هاي آموزش و كسب مهارت هاي لازم براي ورود به دنياي بزرگسالي و به عهده گرفتن مسئوليت ها و ايفاي نقش ها را براي او فراهم سازد. اما در اين مرحله با تغييرات هورموني در سطح فيزيكي و دستيابي به ظرفيت هاي شناختي بيشتر و نيرومند تر، ورود به دوره انتزاعي، كودك تغييرات سريع و در عين حال نيرومندي در خويش مي بيند، تغييراتي كه بسياري از اكتسابهاي او را در طول دوره قبلي به زير سئوال برده و او را وا مي دارد تا به تعريف مجدد و دوباره از هويت، نقش ها و توانايي هاي خويش بپردازد، تعاريفي كه با شرايط جديد كه او با آن مواجه شده است هماهنگ باشد.

نوجوان به منظور دستيابي به يك هويت تعريف شده جديد، بايد نقش هاي زيادي را امتحان نموده و  تا سرانجام به نقش دلخواه و متناسب با شرايط و ظرفيت هاي خويشتن نايل آيد. بنابراين، در اين مرحله او با تعارض "احراز هويت در برابر پراكندگي نقش" مواجه مي باشد، تعارضي كه با احراز هويت و اكتساب نقش يا نقش هاي مشخص به گشايش خواهد انجاميد. آنچه در گشايش اين تعارض آنها را ياري مي رساند، نقش تسهيل كننده جامعه و ديگران است كه فرصت لازم را براي او فراهم مي سازد تا به اين هويت دستيابد و بتواند به يك بازسازي مجدد از هويت جديد خويشتن در چارچوب ظرفيت هاي جديد و پرتوان خويش نايل آيد. اما پاره اي از افراد ممكن است ديرتر از ديگران و برخي ديگر ممكن است هرگز به هويت تعريف شده‌اي دست نيابد و تا آخر عمر با پراكندگي نقش سر كنند. تنها دستيابي به يك نقش است كه گذار از مراحل بعدي را تسهيل مي كند.

مرحله ششم: بزرگسالي اول (ديگر آميزي در مقابل مردم گريزي (انزوا طلبي) – 18 تا 40 سالگي)

با كسب هويت و تعريف مجدد خويشتن در قالب نقش هاي خاص خويش در زندگي، در اين مرحله جوان با تعارض دستيابي به صميميت و امكان مردم آميزي، يعني يك رابطه نزديك شخصي در مقابل انزوا و مردم گريزي، به عبارت ديگر، جدا افتادن از ديگران و فقدان برخورداري از يك رابطه صميمانه و عاطفي نزديك با فرد يا افرادي دست و پنجه نرم مي كند. آنچه در اين مرحله از اهيمت فزاينده اي برخوردار است، تعادل بين انزوا و صميميت است. چرا كه درجاتي از انزوا و تنهايي و يا فرورفتن در دنياي خويشتن و جدايي از ديگران و در عين حال داشتن يك رابطه صميمانه مطمئن به فرد كمك خواهد كرد تا يك رابطه سالم عاشقانه را تجربه كند و بتواند فقدان هايي را كه به ناگاه و به دور از اختيار فرد روي مي دهد تاب آورد. چرا كه فرو غلطيدن در دام صميميت مطلق و يا انزواي مطلق ظرفيت سازشي فرد را به شدت كاهش مي دهد و در نتيجه رابطه او از حالت متعادل خارج خواهد شد. در اين صورت است كه جوان مي تواند ظرفيت پيگيري تعهدات شخصي و اجتماعي يا به عبارت ديگر، پيگيري بي كم و كاست ارزش ها را به عهده بگيرد و زمينه تشكيل خانواده و در نهايت ادامه نسل بشر را در سطح فردي و اجتماعي تضمين و تأمين نمايد. و از سوي ديگر، او مي تواند با داشتن ظرفيت مردم آميزي وارد اجتماع شده و نقش سازنده اي را در آن ايفا نمايد. خطري كه ممكن است در اين مرحله جوان را تهديد نمايد عبارت است از فرو غلطيدن در انزوا و مردم گريزي كه امكان ايفاي نقش بزرگسالي را در سطح فردي، خانوادگي و اجتماعي از او مي گيرد.

مرحله هفتم: بزرگسالي ميانه (پديدآورندگي در مقابل راكد ماندگي) (40 تا 65 سالگي)

اگر جوان بزرگسال در دستيابي به صميميت و مردم آميزي به توفيقي دست يابد، و تعارض مرحله قبلي را حل نمايد وارد مرحله بعدي ميشود. در اين مرحله او با آزمون "پديدآورندگي در مقابل راكدماندگي" رويارو مي شود. منظور از پديدآورندگي ايجاد و هدايت نسل ديگر از جامعه است. تنها داشتن فرزند كافي نيست، بلكه تربيت آنها به نحوي كه او توانسته باشد از آنها شهروندان مسئول و كارآمد ساخته باشد، بيش از پيش داراي ارزش است. بنابراين، پديدآورندگي تنها و صرف با داشتن فرزند حاصل نخواهد شد، بلگه هدايت و تربيت آنها است كه او را در اين مرحله با توفيق قرين خواهد ساخت. به عبارت ديگر، ايفاي يك تكليف و به پايان رساندن يك مسئوليت است كه او را راضي خواهد نمود.

از سوي ديگر، در اين مرحله بزرگسال به درك و دريافت هاي بهتر و منطقي تري از واقعيت نايل مي آيد و خود ميانبيني او نسبت به دوره هاي پيشين بيشتر از پيش به ميان واگرايي مي انجامد و او قادر خواهد بود تا واقعيت را بهتر از گذشته درك نموده و خويش را با آن همساز سازد. او در عين حال در اين مرحله به تحكيم رابطه خويش با ديگران خواهد پرداخت و آنرا از غناي بيشتري برخوردار خواهد ساخت. از سوي ديگر، او با واقع بيني بهتري به زندگي و برنامه هاي آن نگاه خواهد كرد و ممكن است به برنامه ريزي مجدد بپردازد. چرا كه او به نتيجه خواهد رسيد كه ديگر فرصتي براي رؤيا پردازي هاي جواني نيست و با بايد با درك واقعيت و محدوديت زماني و عمر خويش به برنامه ريزي مجدد بپردازد و تعهداتي نو را روي دست گيرد.

مرحله هشتم: پيري (شكفتگي و رشد يافتگي در مقابل نوميدي – 65 سالگي به بعد)

در اين مرحله از زندگي و تحول رواني، انسان وارد عرصه پيري مي شود. آنچه در اين مرحله انسان با آن رويارو مي شود، نحوه بازبيني او به زندگي است. چگونه زيسته است؟ نسبت به گذشته متأسف است و يا اينكه از آن راضي است، اين نحوه موضع گيري و بازخورد او است كه تعيين كننده نگاه او به آينده اي كه رو به پايان است، مي باشد. اگر در مراحل قبلي با موفقيت زيسته باشد، در اين مرحله با موفقيت، وحدت و تمامت شخصي به آينده چشم خواهد دوخت و به استقبال فقدان ها و مرگ رفته و هر آنچه روي دهد را با آغوش باز استقبال خواهد كرد. او مرك را نه به عنوان پايان زندگي بلكه به منزله فرجامي از يك فرايند خواهد ديد كه خود به يك فرايند ديگر خواهد انجاميد.  اما اگر مراحل قبلي را با موفقيت نزيسته باشد و تعارض هاي قبلي را به خوبي حل نكرده باشد، اينك باقي مانده ذندگي را  با تأسف بر گذشته و نوميدي به سرخواهد برد. او كه اينكه بايد با ضعف و ناتواني پيري بايد زندگي را به سر آورد، و بالاجبار به ديگران تكيه نمايد، بيش از گذشته با نوميدي و پرخاشگري عمل خواهد نمود و اين اتكا را به منزله يك ناكامي ديگر در عرصه زندگي كه سراسر ناكامي بوده است، خواهد ديد و تنها افسردگي و نا اميدي است كه وجه مشخصه و بارز زندگي او خواهد بود.

از سوي ديگر، تا حد بسيار زيادي نگاه به پيري تابع فرهنگ نيز مي باشد. در جوامعي كه پيري را بر اساس تجربيات كه سالمندان در دست دارند، به منزله خردمندي مي بينند، مواجهه با پيري و فرايند پايان يافتن زندگي را براي سالمندان آسان تر خواهد ساخت. ولي در جوامعي كه پيري به منزله تقليل ظرفيت هاي عقلاني و بدني تلقي مي شود و پيران را نه به منزله فرزانگاني كه راهبر جوانان و جامعه باشند بلكه به منزله كساني و افرادي ناتواني مي پندارند كه سربار جامعه هستند و بايد از سر ترحم با آن مواجهه صورت پذيرد، در اين صورت پيري فاجعه اي خواهد بود كه مقابله با آن مستلزم كوشش و صرف نيروي فراواني مي باشد و معمولا قرين با توفيق هم نمي باشد. در اين صورت است كه نوميدي و تأسف سراسر زندگي او را در بر خواهد گرفت. چرا كه پيري و مرگ پايان نمايشنامه اي است كه همچنانكه با يك تراژدي آغاز شد، با يك تراژدي تلخ تر  به فرجام خواهد رسيد.

 

 

 

تحول شناختي

ديدگاه پياژه تحول شناختي يا فرايند تحول و تغييرات حاكم بر نظام شناختي را از آغاز تا پايان آن مورد بررسي قرار مي‌دهد. اين نظريه تحول هوش و شناخت را از يك ديدگاه تحولي مورد بررسي قرار داده و همه دوره‌ها و مراحل آنرا به دقت زير نظر قرار داده است. پيشگام اين نظريه ژان پياژه (Jean Piaget) روانشناس سويسي است كه براي نخستين بار هوش و شناخت را از يك ديدگاه تحولي و مطابق با روش باليني ويژه كه خود آنرا ابداع نمود، مورد بررسي قرار داد.

هوش از نظر پياژه عبارت است از ظرفيت سازش و انطباق با جهان و محيط متغير پيرامون هر ارگانيزم. به اعتقاد او همه ارگانيزم ها و همه موجودات جاندار، هوشمند و داراي ظرفيت سازشي مي باشند.

پياژه معتقد است كه انسان در آغاز تولد تنها به مجموعه اي از ظرفيت هاي زيستي – ظرفيت واكنش در مقابل محركهاي بيروني، يا بازتاب ها، مجهز مي باشد، بازتاب‌ هايي كه نهايتا به اولين وران بنه ها يا طرح هاي كنش و واكنش رفتاري تبديل مي شود. بر اساس ديدگاه پيازه انسان خود، به تدريج نظام شناختي خويش را بنا مي كند، نظامي كه نقطه آغاز آن بازتاب هاي رفتاري است.  بنابراين، نخستين ساخت هاي شناختي، روان بنه ها، از تمايزيافتگي بازتابها به وجود مي آيند و سنگ بناي نظام شناختي و تحول آن را تشكيل مي دهند.

فرايند تحول شناختي بر اثر دو مكانيزم دورن سازي و برون سازي كنشها و واكنشهاي روان بنه ها، شكل گرفته و ادامه مي يابد. دورن سازي و برون سازي در خدمت سازش يافتگي و يا انطباق ارگانيزم با جهان خارج و يا محيط پيرامون آن مي باشد. ارگانيزم به منظور تأمين بقاي خويش، به سازش يافتگي و انطباق با محيط پيرامون خويش نياز دارد، سازش يافتگي كه تابع درون سازي و برون سازي است.

دورن سازي عبارت است از ادخال و جذب خصوصيت و ويژگيهاي اشياي بروني در روان بنه به منظور درك و دريافت آنها و برون سازي عبارت است از انطباق و تنظيم روان بنه بر اساس نيازمندي ها و شرايط محيطي و محركهاي كه روان بنه با آن مواجه مي شود. عملا فرايند درون سازي و برون سازي است كه امكان سازش ارگانيزم با جهان بيروني و زمينه تحول رواني را فراهم مي سازد. چرا كه غنا و تحول در  روان بنه ها و ساختهاي شناختي است كه گذار از يك دوره به دوره ديگر و از يك مرحله به مرحله ديگر يا تحول شناختي را امكان پذير مي سازد.

فرايند تحول از نظر پياژه داراي سه دوره است كه هر دوره خود داراي مراحل مختلفي مي باشد. دوره هاي تحول شناختي قرار ذيلند:

•        دوره حسي – حركتي (تولد – 2 سالگي)

در آغاز تولد، انسان تنها به بازتاب هايي مجهز است كه كه در مقابل محرك هاي جهان بيروني به كار مي افتد. اين بازتاب ها كه نتيجه و حاصل ظرفيت هاي زيستي ارگانيزم است، تدريجا زمينه شكل گيري ساختهاي شناختي، روان بنه‌ها، را فراهم مي سازد. اولين روان بنه ها از تمايز يافتگي اين بازتابها به وجود مي آيند و زمينه عمليات ذهني را فراهم مي سازند. از سوي ديگر، ارگانيزم، انسان، به كشاننده و يا غريزه جستجو گري نيز مجهز مي باشد كه باعث مي شود دايما در صدد كشف جهان بيروني و دورني خويش بپردازد.

ويژگي اساسي اين دوره اين است كه شناخت جهان توسط كودك بر اساس احساس و حركتهاي او صورت مي گيرد. به عبارت ديگر، جهان و ادراك او از جهان عبارت است از آنچه او احساس مي كند و يا انجام مي دهد. او فراتر از انجام دادن و احساس كردن ظرفيت ادراكي و يا شناختي ديگري ندارد. كودك در اين دوره نمي تواند اشيا و رويدادها را به مفاهيم دروني تبديل نمايد. ظرفيت حفظي كودك در اين دوره محدود به ظرفيت بازشناسي است. او تنها مي تواند بر اساس احساس و حركت خويشتن، جهان و اشياي بيرون از خويشتن را مورد بازشناسي قرار دهد. اما نمي تواند آنها را با ياد بسپارد تا در زمان مقتضي به ياد آورد.

يكي از بزرگترين كشف هاي كودك در اين دوره تمايز وسيله از هدف است كه در سال اول زندگي اتفاق مي افتد. قبل از اين كودك قارد نبود كه بين وسيله و هدف تمايز قايل شود و از وسيله براي رسيدن به هدف استفاده نمايد.

دومين كشف بزرگ كودك در اين دوره شيء دايم يا بقاي اشيا در صورت غيبت آن از حوزه حسي و يا ديداري او است كه در حدود 9 تا 10 ماهگي براي او حاصل مي شود. اگر شيء و يا چيزي از حوزه ديداري او غايب شود، او ديگر آنرا جستجو نمي كند، چرا كه فكر نمي كند كه در صورت غيبت آن از حوزه احساسي و ديداري او، آن شيء همچنان موجود باشد. اما پس از اين سن است كه او در مي يابد كه اگر شيء از حوزه ديداري او خارج گردد، همچنان از بقا برخوردار خواهد بود.

يكي ديگر از خصوصيات اين دوره تجهيز او به فعاليت هاي رمزي است كه از حدود 18 ماهگي اتفاق آغاز مي شود. در اين سن است كه كودك به تدريج به زبان به منزله نمادهاي كه مي توانند مفاهيم را بازنمايي كنند مجهز مي شوند. همچنين، تقليد در غياب الگو از ديگر فعاليت هاي نمادي است كه در اين دوره سني براي كودك حاصل مي شود. بازي رمزي يكي ديگر از فعاليت نمادي است كه در اين دوره براي او حاصل مي شود.

 

•        دوره عملياتي عيني (2 – 12 سالگي)

پس از دوره حسي – حركتي و در حدود 2 سالگي دوره عمليات عيني آغاز مي شود. آنچه باعث تمايز اين دوره از دوره قبلي مي شود، اينست كه در اين دوره كودك مي تواند به طور منطقي اما درباره اشياي عيني به عمليات ذهني و شناختي بپردازد. اين دوره خود به دو نيمدوره پيش عملياتي و عمليات عيني تقسيم مي شود:

v    نيمدوره پيش عملياتي (2 تا 7 سالگي)

در اين نيمدوره كودك استفاده از عمليات منطقي را آغاز مي كند، معهذا، هنوز كودك تحت تأثير تأثرات بصري قرار دارد و اساسا استدلال و تفكر او شهودي است. به عنوان مثال، كودك در اين نميدوره مي تواند اشيا را بر اساس تنها يكي از ويژگيهاي آن طبقه بندي نمايد، اما همه جنبه هاي آنرا نمي تواند در نظر گرفته و بر اساس آنها به طبقه بندي بپردازد. در اين نيمدوره كودك مي تواند اشيا را با تصويرهاي ذهني و در چارچوب كلمات بازنمايي نموده و از نمادها استفاده نمايد. به عنوان مثال اگر از كودك پرسيده شود كه اگر 3 تا گربه باشد و 5 تا سگ، كدام بيشتر است او خواهد گفت كه تعداد سگ ها بيشتر است. اما اگر از او پرسيده شود كه تعداد سگ ها بيشتر است يا تعداد حيوانات، او خواهد گفت كه تعداد سگها. چرا كه او تنها آنچه را وجود دارد مي تواند ببيند و بر آن اساس استدلال نمايد و تفكر او بيشتر تابع ويژگيهاي شهودي اشيا است.

يكي از ويژگيهاي اين دوره غلبه خود ميان بيني بر جهان بيني و تفكر كودك است. او نمي تواند جهان، رويدادها و اشيا را آنچنانكه هست و يا از ديدگاه ديگران ببيند. او تنها قادر است كه جهان را از ديدگاه خويشتن ديده و زاويه ديد خويش را بر همه تعميم دهد.

v    نيمدوره علميات عيني (7 تا 12 سالگي)

در اين نيمدوره كودك مي تواند به صورت منطقي بينديشد. و از روشهاي منطقي استفاده نمايد. منطق طبقه بندي و رديف كردن از مهمترين دستاوردهايي است كه در اين دوره به دست مي آورد.

منطق طبقه بندي: بر اساس اين منطق كودك مي تواند اشيا را بر اساس ويژگي يا ويژگيهاي آن، مانند اندازه يا طول، و ديگر ويژگيهاي آنها طبقه بندي نمايد و سلسله آنرا از جز به كل ادامه دهد.

منطق رديف كردن: كودك مي تواند اشيا را بر اساس يكي از ويژگيهاي آن مثلا طول، رديف نمايد. مثلا از كوچك به بزرگ و يا غيره.

يكي از بزرگترين دستاوردهاي كودك و شايد بزرگترين آنها نگهداري ذهني مي باشد. نگهداري ذهني، يعني ظرفيت درك ثبات و پيوستگي فيزيكي اشيا به دنبال پديدآيي تغييراتي در ترتيبات فيزيكي در آنها. نگهداري ذهني مبتني بر سه اصل: اين هماني، بازگشت پذيري و جبران، مي باشد.

در اين نيمدوره خود ميان بيني در تفكر كودك تا حد زيادي به ميان واگرايي مي انجامد. به عبارت ديگر، كودك قادر است واقعيت اشيا را آنچنانكه هست درك كند و يا اينكه واقعيت ها را از ديدگاه ديگران درك كند. در نيمدوره اول خودميان بيني بر ديدگاه و تفكر كودك غلبه داشت، اما در اين نيمدوره ميان واگرايي بيشتر بر تفكر او حاكم است. و او مي تواند جهان را از ديدگاه ديگران نيز ببيند.

•        دوره عمليات صوري (12 تا 15 سالگي)

در اين دوره كودك وارد دوره عمليات صوري مي شود. دوره عمليات صوري دوره اي است كه كودك مي تواند در چارچوب فرض ها، احتمالات و بدون در نظر گرفتن اشيا بينديشد. به عبارت ديگر، استدلال كودك در اين دوره مبتني بر قياس و فرض ها است. او مي تواند بر اساس قياس موارد به همديگر، كه بر اساس شباهت هاي آنها صورت مي گيرد، به نتايج مورد نظر دست يابد.

از سوي ديگر، در دوره عمليات عيني كودك در استدلال خويش معمولا همه جوانب و متغيرها را در نظر نمي گيرد ولي در دوره عمليات صوري، او مي تواند همه جوانب و متغيرهاي تأثير گذار را در استدلال خويش مد نظر قرار دهد. به عنوان مثال، اگر در دوره قبلي كودك مي توانست تنها بر اساس يكي از ويژگيهاي اشيا به استدلال بپردازد، در اين دوره مي تواند بر اساس در نظر گرفتن همه ويژگيهاي آنها به استدلال بپردازد.

در اين دوره بلوغ و تغييرات سريع فيزيولوژيك، تفكر كودك را تحت تأثير قرار مي دهد. اگر در دوره قبلي خودميان بيني كودك به تدريج به خود ميان واگرايي گراييده بود، اينكه بار ديگر تفكر او تحت تأثير خودميان بيني جديد و ويژه اين دوره قرار مي گيرد. افكار رستاخيزي از ويژگيهاي خودميان بيني اين دوره است. به عبارت ديگر، نوجوان ما اينكه در جستجوي تغييرات بسيار بنيادي و سريع در جهان و در نظم آن است تا بتواند جهان ايده آل خويش را به وجود آورد. خود ميان بيني نوجوان با ورود به دنياي كار و به عهده گرفتن تكاليف مربوط به زندگي بزرگسالي و واقعيت هاي عيني زندگي، به تدريج به ميان واگرايي مي گرايد.

بايد به ياد سپرد كه خودميان بيني هرگز به صفر نمي رسد. اگر چه در هر دوره اي خود ميان بيني از نوع آن دوره بر رفتار و تفكر انسان غلبه دارد و با به پايان رسيدن اين دوره ها به تدريج به ميان واگرايي مي انجامد، اما هر گز به طور كلي به ميان واگرايي كامل نمي رسد و هرگز انسان از آن رهايي نخواهد يافت.

نتيجه گيري

تحول شناختي از نظر پياژه با رسيدن به دوره انتزاعي عملا به پايان مي رسد. معهذا، در سراسر زندگي ساختهاي شناختي كه زيربناي نظام رواني انسان است، همواره به غناي بيشتري دست يافته و به اعتقاد نو پيازه اي ها تحول نرم افزاري آن ادامه مي يابد. چرا كه انسان در همه مراحل زندگي با محيط متغير و محرك هاي فراواني مواجه مي شود و اين تغييرات مستلزم انطباق و سازش يافتگي مكرر است و  جز در پرتو تغييرات ظريف در ساختهاي شناختي كه به گسترش آنها كمك مي كند، حاصل نتواند شد.

 

تحول داوري اخلاقي

"آنچنان زندگي كنيد كه بتوانيد در آينه به خود نگاه كنيد"!

                                                                                                دكتر پريرخ دادستان

 

مقدمه

اخلاق به عنوان توصيف ارزشي رفتار انسان همانند ديگر ابعاد و جنبه‌هاي رفتاري تابع اصول و مكانيزم‌هاي تحول رواني است. به عبارت ديگر، اخلاق نيز همانند شناخت و تفكر از فرايند تحول برخوردارد است و به تدريج از اين مراحل عبور مي‌نمايد.

اخلاق چيست و معيار اخلاقي بودن رفتار كدام است؟ چگونه مي‌توان يك رفتارهاي اخلاقي را مورد قضاوت قرار داد و معيار و اصول قضاوت اخلاقي چيست؟ اينها سئوال‌هاي است كه از دير باز فيلسوفان اخلاق و روانشناسان كوشش كرده‌اند به آن پاسخ گويند. آنچه روانشناسان به آن پرداخته‌اند بررسي معيارها و فرايند تحول قضاوت اخلاقي است. چرا كه تنها قضاوت اخلاقي و معيارهاي اين قضاوت است كه از ديدگاه روانشناسي به عنوان يك گرايش علمي قابل بررسي است. اصول و ارزش‌هاي اخلاقي مسايلي هستند كه منابع و خاستگاهي به جز علم دارد. قلمرو اخلاق از قلمرو علم جدا است. علم اگر به بررسي اخلاق بپردازد، تنها مي‌تواند آن را به منزله يك پديده انساني مانند هر پديده رفتاري ديگر مورد بررسي قرار دهد. علم توانايي قضاوت درباره اخلاق و ارزشهاي اخلاقي را ندارد. منابع و خاستگاه اخلاق دين و ارزش‌هاي عام بشري است كه در بيرون از قلمرو علم قرار دارند. اما قضاوت اخلاقي داراي ماهيت متفاوت از ارزش‌ها و اصول اخلاقي است و بيشتر جنبه شناختي دارد و به همين جهت مي‌تواند از ديدگاه علمي و يا فلسفي مورد ارزيابي قرار گيرد.

تحول داوري اخلاقي چيست؟

تحول داوري اخلاقي فرايندي است كه طي آن ارزشها و معيارهاي رفتار مورد انتظار جامعه توسط فرد انساني دروني مي‌شود. به عبارت ديگر، تحول داوري اخلاقي فرايندي است كه از طريق آن ارزش‌ها و معيارهاي مورد انتظار جامعه بخشي از سيستم انگيزشي فرد را شده و به منزله راهنماي رفتار او عمل مي‌كند. بنابراين، ارزش‌هاي درني شده همواره جهت دهنده و هدايت كننده رفتار آدمي است چه اينكه ديگران و جامعه حضور داشته باشد و يا نه. عملا اين ارزشها حتي در غياب فشار تحميل شده از سوي ديگران، يا افكار عمومي، مي‌تواند راهنماي رفتار او باشد.

در اين ياد داشت‌ها كوشش مي‌شود تا ديدگاه‌هاي مختلف روانشناختي در ارتباط با تحول داوري اخلاقي مورد بررسي قرار گيرد. ديدگاه روان تحليلگري، رفتاري نگري و يادگيري اجتماعي و ديدگاه پياژه و كهلبرگ به اختصار مورد بررسي قرار مي‌گيرد.

 

 

روان تحليلگري

روان تحليلگري براي نظام رواني انسان سه پايگاه را تعريف كرده است كه عبارتند از: بن، من و فرامن (به ديدگاه روان تحليلگري مراجه شود). پايگاه فرامن پايگاهي است كه كنش اساس آن ارزيابي رفتارها بر حسب آرمانهايي كه بايد نظام رواني بر آن اساس بنا شود و ارزش‌ها و اصولي كه بايد در رفتارهاي فرد رعايت شود، مي‌باشد. فرامن داراي دو بخش است: من آرماني و وجدان. من آرماني تعيين كننده غايت تحول شخصيت و بايدها و نبايدهاي رفتاري است. آنچه فرد بايد آن باشد و آنچه بايد بدان دست يابد. اما وجدان مرجعي است براي داوري و قضاوت در مورد رفتارهاي انجام شده فرد و يا آنچه را بايد به انجام رساند. وجدان است كه معيار داوري رفتار افراد را تشكيل مي‌دهد.

از ديدگاه روان تحليلگري فرامن در حدود چهار سالگي به بعد شكل مي‌گيرد و از همين زمان است كه عملا رفتارها و قضاوت اخلاقي در كودكان قابل رديابي است. فرامن وارث عقده اديپ است. و عقده اديپ در حدود چهار سالگي به انحلال مي‌گرايد كه ثمره آن تولد و شكل گيري فرامن است. فرامن از دروني كردن ارزشهاي اخلاقي والدين و بر اساس همانند سازي كودك با آنان تشكل مي‌يابد. بنابراين، معيارهاي قضاوت اخلاقي كودك ارزشهاي دروني شده‌ي است كه فرامن را تشكيل مي‌دهد. فرامن عملا با ايجاد احساس رضايت و احساس گناه در پي بروز رفتارهاي خاص، فرد را نسبت به نتايج رفتارها و اينكه اين رفتارها تابع معيارها و ارزشهاي اخلاقي بوده يا نه، اگاه مي‌سازد.

بنابراين، تحول داوري اخلاقي بر اساس اين ديدگاه تابع تحول پايگاه ‌هاي رواني يا ساختار شخصيت است، ساختاري كه كنشوري آن اساسا ناهشيار است.

 

ديدگاه رفتاري نگري و ياد گيري اجتماعي

رفتاري نگري اساسا يك ديدگاه تحولي نيست و نگاه آن به ساختار و فرايندهاي رواني يك نگاه تحولي نمي‌باشد. بر اساس اين ديدگاه، اصول و ارزشهاي اخلاقي كه معيار قضاوت اخلاقي براي كودكان مي‌باشد، مبتني بر شرطي سازي است و تحت تأثير شرايط محيطي شكل مي‌گيرد. اصولا رفتاري كه منجر به پاداش شود اخلاقي و رفتاري كه به تنبيه منتهي گردد، غير اخلاقي مي‌باشد. چرا كه رفتارها در خلاء اتفاق نمي‌افتد بلكه در يك بافت اجتماعي و در تقابل با ديگران روي مي‌دهد.

بر طبق اين ديدگاه، رفتارها بر اساس و توسط مكانيزم‌هاي شرطي سازي شكل مي‌گيرند. رفتاري كه به پاداش منتهي گردد، تكرار شده و در نهايت به يك عادت تبديل خواهد شد و رفتارهايي كه به تنبيه منتهي شود، تكرار نخواهد شد و امكان تكرار آن كاهش خواهد يافت. در نتيجه، بر طبق اين ديدگاه، رفتارهايي كه به تنبيه منتهي گردد، از نظر فرد غير اخلاقي و رفتارهايي كه به پاداش منجر شود، اخلاقي خواهد بود. بنابراين، معيار قضاوت اخلاقي نتيجه رفتار است، و يا به عبارت ديگر، تنبيه و پاداشي كه رفتار در پي خواهد داشت. از سوي ديگر، اين رفتارها و قضاوت درباره آن تابع شرايط محيطي و عوامل بيروني است و در آن ارزشهاي دروني و جهان شمول و يا فردي جايگاهي ندارد.

يادگيري اجتماعي اما، افزون بر نتايج و پيامدهاي مستقيم رفتار كه ممكن است به تنبيه و يا پاداش منتهي گردد، عامل دومي را وارد ميدان مي‌كند و آن عبارت است از يادگيري بر اساس الگوهاي قابل مشاهده و دخالت عناصر و فرايندهاي شناختي در پروسه يادگيري و شكل گيري رفتار. به هر حال، بر اساس اين ديدگاه نيز معيار قضاوت اخلاقي و ارزشهاي اخلاقي از بيرون تعيين مي‌شود. و در حقيقت اين عوامل بيروني و به عبارت ديگر، عوامل اجتماعي است كه تعيين كننده ارزشهاي اخلاقي هستند و ارزشهاي دروني و فردي در اين فرايند هيچ نقشي ندارد  (براي مطالعه بيشتر به بخش ديدگاه‌هاي روانشناختي، رفتاري نگري و يادگيري اجتماعي مراجعه كنيد).

 

ديدگاه پياژه
مطالعات پياژه در مورد قضاوت اخلاقي در کودک اولين بار در سال 1932 انتشار يافت. او معتقد است كه تحول قضاوت اخلاقي عملا تابع تحول شناختي است. به عبارت ديگر، تحول قضاوت اخلاقي نيز مانند تحول شناختي داراي مراحلي است كه همزمان و در تراز واحد با تحول شناختي به انجام مي‌رسد.

پياژه اعتقاد دارد که اخلاق درست مانند هوش, بازي و زبان در خلال مراحل متوالي و به صورتي نظام دار تحول مي يابد هر مرحله متوالي منجر به مرحله بالاتري از آگاهي اخلاقي مي شود و همچنين هر يک از مراحل بستگي به تحول شناختي کودک دارد. بر طبق نظر پياژه پيشرفت در طي اين مراحل تابع تحول شناختي و تجربيات اجتماعي بخصوص با همسالان است. او عقيده دارد که همسالان نسبت به والدين در رشد اخلاقي کودک مشارکت بيشتري دارند . بخاطر اينکه همسالان ديدگاه يکديگر را بهتر مي فهمند.

پياژه و ديگر روانشناسان در بررسي تحول داوري اخلاقي، تنها ظرفيت كودك را در قضاوت و داوري اخلاقي مورد بررسي قرار داده‌اند. در اين بررسي‌ها رفتار اخلاقي مورد توجه قرار نگرفته است. چرا كه تنها قضاوت و داوري اخلاقي است كه مانند تحول شناختي و پا به پاي آن فرايند تحول را طي مي‌كند. رفتار اخلاقي و اينكه آيا فرد خود را به معيارها و ضوابط اخلاقي ملزم مي‌داند يا نه تابع انگيزه‌ها، نيت و ديگر عوامل روانشناختي مي‌باشد. تحول اخلاقي از نظر او تابع تحول شناختي است. چرا شناخت و تحول آن است كه سنگ بناي همه ابعاد و خطوط تحول رواني او را تشكيل مي‌دهد.

 

مراحل تحول داوري اخلاقي:
1-  ناپيروي (منافع و نيازهاي فردي به عنوان معيار نيكي و بدي يا قضاوت اخلاقي) (از تولد تا 5 سالگي)
در اين مرحله دستورها و مقررات اخلاقي در نزد کودک اعتباري ندارد و او تنها از خواسته ها و تمايلات خويش پيروي مي کند . در اين مرحله کودک هيچ گونه احساس تبعيتي از قواعد ندارد، چرا كه هنوز كودك از لحاظ شناختي ظرفيت و توانايي درك مقررات اخلاقي را در چارچوب الگوهاي روابط اجتماعي ندارد. كودك در اين مرحله از نظر شناختي در دوره‌هاي حسي – حركتي و نيمدوره پيش عملياتي قرار دارد. در اين دوره‌ها كودك قادر به درك ارزش‌ها، الگوها و مقررات اجتماعي و اخلاقي كه اساسا وجه انتزاعي دارند نمي‌باشد. آنچه براي كودك از اهميت والايي برخوردار است، تمايلات و نيازهاي خود اوست. از سوي ديگر، خود ميان بيني دوره اول حسي – حركتي و نيمدوره پيش عملياتي و در نتيجه عدم توانايي درك واقعيت‌ها و ديدگاه ديگران آنچنانكه در جهان عيني وجود دارد از ويژگي‌هاي اين دوره است. كودكي كه اسير خود ميان بيني است و قادر به درك ديدگاه ديگران و واقعيت‌ها نمي‌باشد، نمي‌تواند رفتارها را بر اساس قواعد، مقررات و الگوهاي اخلاقي پذيرفته شده اجتماعي مورد قضاوت قرار دهد.

 2 - ديگر پيروي (واقع گرايي اخلاقي و مرجعيت منابع و قدرت‌هاي بيروني) ( تقريبا 5 سالگي تا حدود 8 و 9 سالگي)

در مرحله ديگر پيروي، يا واقع گرايي اخلاقي كودك اساسا تابع قواعد و مقررات اخلاقي است كه از بيرون و توسط بزرگترها براي او تدوين مي‌شود. اطاعت از مرج قدرت و مرجع تقنيني اصل اساسي قضاوت‌هاي اخلاقي او است. بنابراين، قوانين و مقررات يا معيارهاي اخلاقي كه توسط بزرگترها و جامعه ارائه مي‌شود، عملا معيار و مباني رفتار اخلاقي براي كودكان است. كودك خوب و يا بد بودن معيار قضاوت اخلاقي كودك است و اين بدي و خوبي بر اساس قوانين و مقررات اخلاقي تنظيم شده بزرگترها سنجيده مي‌شود.  از نظر كودك در اين دوره معيارها و مقررات تنظيم شده بزرگسالان حالت قطعي دارند، به نحوي كه احترام آنها ضروري و حتمي است.

كودك در اين دوره از نظر شناختي در دوره عمليات عيني قرار دارد. كودك در اين مرحله مجهز به ظرفيت‌هاي شناختي و منطق عيني مي‌باشد، و در نتيجه تمام گستره تفكر او تابع عينيت جهان خارج است. از سوي ديگر، چون تفكر او تابع ظرفيت‌هاي شناختي و تحول شناختي است از نظر تحول داوري اخلاقي نيز تابع عينيت و جهان خارج است. اينست كه معيار قضاوت‌هاي اخلاقي كودك عملا مقررات تنظيم شده از بيرون است بي اينكه خود و معيارهاي خلق شده توسط خود وي معياري براي قضاوت اخلاقي باشد. از سوي ديگر، خود ميان بيني اين دوره كه بيشتر تابع و اسير عينيت جهان خارج است بر تفكر، ديدگاه و قضاوت او تأثير مي‌گذارد.

3 - خود پيروي ( نسبي گرايي اخلاقي و تبعيت از معيارهاي دروني) (10 الي 11 سالگي به بعد)
كودك در اين مرحله به تدريج وارد نسبي گرايي اخلاقي مي‌شود. به عبارت ديگر، براي او تنها منابع بيروني به عنوان مرجع اخلاقي و قضاوت نيست، بلكه معيارها و قضاوت خودش نيز در اين فرايند دخيل مي‌باشد. بنابراين، اخلاق خود پيروي بر اساس درک متقابل استوار است. به عبارت ديگر، معيار ارزيابي و قضاوت اخلاقي او آن مجموعه از ستورات اخلاقي است كه تأمين كننده جهان بيروني و دروني او يا منافع ديگران و خود او باشد. بدين ترتيب، بين دنياي دروني و قوانين دروني خود با دنياي بيروني و قوانين خارجي نوعي کنش و واکنش متقابل برقرار مي سازد.
در اين دوره اطاعت از مرجع قدرت الزامي نمي‌باشد و کودک تنها به اعمال و پيامد هاي ظاهري رفتار توجه ندارد، بلکه انگيزه ها , نيت ها, احساسات و ديدگاه هاي ديگران را  نيز در رفتار آنها مورد توجه قرار مي دهد. در اين مرحله کودکان بزرگتر و نوجوانان هنگام وضع کردن و تغيير دادن مقررات از معيارهاي مبتني بر عدالت جمعي استفاده مي کنند که (معامله به مثل)  ناميده مي شود. آنها به همان اندازه که به رفاه خودشان اهميت مي دهند براي رفاه ديگران نيز اهميت قائل هستند (قانون طلايي) آنچه مي خواهيد که مردم به شما کنند شما نيز بديشان همان کنيد.

كودك در اين مرحله از نظر تحول شناختي وارد دوره عمليات انتزاعي مي‌شود، و جهان تفكر او از قيد و بند عينيت جهان خارج خارج شده و وارد عرصه جهان انتزاعي شده است. بنابراين، او مي‌تواند در اين مرحله به معيارهاي فراتر از جهان بيرون، يعني معيارهاي خلق شده توسط خويشتن نيز بينديشد و آنها را معيار قضاوت اخلاقي خويش قرار دهد.

 

ديدگاه كهلبرگ

ديدگاه كهلبرگ در ارتباط با تحول داوري اخلاقي شبيه ديدگاه پياژه است. او در حقيقت پس از طرح ديدگاه تحول شناختي پياژه و تحول قضاوت اخلاقي، ديدگاه خويش را بنا نهاد. ديدگاه او عملا مبتني بر دستاوردهاي تحقيقات و ديدگاه تحول شناختي پياژه است. به هر حال، كهلبرگ نيز به قضاوت اخلاقي يك نگاه تحولي دارد. به اساس ديدگاه كهلبرگ تحول قضاوت اخلاقي داراي مراحل مختلفي است كه در توازي با تحول شناختي فرد تحول مي‌يابد. بر اساس ديدگاه كهلبرگ، تحول قضاوت اخلاقي از نياز محوري كودك آغاز شده و تا رسيدن به اصول جهان شمول و عام اخلاقي كه مبتني بر ارزشهاي والايي بشري قرار دارد استمرار مي‌يابد. نتايج تحقيقات او نشان مي‌دهد كه بسياري از افراد جامعه هرگز به آخرين مراحل تحول قضاوت اخلاقي دست نمي‌يابند و اين يافته با يافته‌ها و نتايج تحقيقات پياژه مبني بر اينكه بسياري از افراد به آخرين مراحل تحول شناختي دست نمي‌يابند، هماهنگ است.

دوره‌هاي تحول قضاوت اخلاقي:

1-    دوره اول: پيش قراردادي (كودكي ميانه)

v    جهت گيري بر مبناي پاداش و تنبيه: از نظر كودك رفتاري كه به پاداش منتهي شود نيك و اگر به تنبيه منتهي شود، بد و يا غير اخلاقي تلقي مي‌شود. در اين مرحله كودك قادر به درك ديدگاه ديگران و يا نياز ديگران نمي‌باشد. از نظر كودك اگر رفتاري به رفع نياز يا نيازهاي او منتهي شود، خوب تلقي مي‌شود و اگر به پيامدهاي نا خوشايندي منتهي گردد، بد تلقي مي‌گردد. خود ميان بيني دوره دوره عملياتي عيني، و تسلط عينيت و عيني نگري كودك بر ديدگاه و داوري كودك در اين دوره بر داوري اخلاقي او نيز تأثير مي‌كند.

v    نسبي نگري ابزاري و مقبوليت فردي: از ديدگاه كودك رفتاري اخلاقي تلقي مي‌شود كه براي خود او مقبوليت داشته باشد. مقبوليت براي ديگران و اينكه براي ديگران خوشايند باشد يا نه براي كودك از اهميتي برخوردار نيست.

2-    دوره دوم: قراردادي: (13 تا 16 سالگي)

v    پسر  خوب/دختر خوب: در اين مرحله براي كودك يا نوجوان معيار اخلاقي بودن يك رفتار مقبوليت اجتماعي آن است. به عبارت ديگر، اگر كودك با انجام عملي از نظر ديگران خوب تلقي شود، رفتار او اخلاقي است و اگر از نظر اجتماعي منجر به خوب بودن و يا مقبوليت او نشود اخلاقي نيست.

v    نظم و قانون: احترام به مراجع قدرت و قوانين اجتماعي و توجه به ديدگاه قانون گذار علاوه بر انگيزه‌هاي فردي معيار اخلاقي و غير اخلاقي بودن يك رفتار است. اگر رفتاري بر اساس مقررات وضع وضع شده و پذيرفته شده باشد، آن رفتار اخلاقي است و اگر نباشد، اخلاقي نمي‌باشد.

3-    دوره سوم: فرا قراردادي: (16 تا 20 سالگي)

v    جهت گيري مبتي بر قرار داد اجتماعي: نيكي و بدي و يا بعبارت ديگر، اخلاقي بودن و غير اخلاقي بودن يك رفتار تابع رأي اكثريت و ابتناي بر مقررات اجتماعي است. بنابراين، مقررات اجتماعي، و رأي اكثريت معيار قضاوت اخلاقي است. در اين مرحله گاهي ممكن است كه بين مقررات و يا قراردادهاي اجتماعي تضادها و تناقضاتي پيشآيد كه تبعا داوري را با مشكل مواجه خواهد ساخت.

v    اصول جهان شمول وجداني: معيار قضاوت و داوري اخلاقي براي افراد در اين مرحله اصول عام و جهان شمول پذيرفته شده فردي است. برابري حقوق بشر و احترام به كرامت انساني در اين مرحله براي افراد از اهميت والايي برخوردار است. اگر براي فرد در اين مرحله تعارضي بين اصول وجداني و جهان شمول كه مبناي عمل اوست و مقررات اجتماعي اتفاق افتد، او بر اساس اصول وجداني خويش عمل خواهد كرد.

بدين ترتيب، بر اساس ديدگاه كهلبرگ فرايند تحول قضاوت اخلاقي داراي سه دوره و شش مرحله است كه به اختصار مطرح گرديد. آنچه بايد توجه نمود اينست كه اين دوره ها و مراحل به منظور بررسي قضاوت اخلاقي است. اما رفتار اخلاقي و اينكه آيا رفتار تابع معيارهاي اخلاقي است يا نه خود به بررسي ديگر نياز دارد.

 

 

 

تنها حقيقت است كه مي‌تواند در سفر زندگي راهنماي بشر باشد. چرا كه به جز حقيقت هيچ چيزي ديگري نمي‌تواند انسان را از تزلزل و لغزش در اين مسير پر فراز و نشيب ايمن نگهدارد.

"دكتر مرتضي نصفت"