فیمنیسم

 

 

1 – مقدمه

فمینیسم موضوعات فلسفی بسیاری را مطرح می کند که نه تنها شامل ادعاهای (8) مشخص اخلاقی و سیاسی است، بلکه همچنین شامل طرح سوالها و پاسخ به آنها، دیالوگ های سازنده و انتقادی نسبت به دیدگاه ها و روشهای جریانهای غالب فلسفی و طرح مباحث جدید هم می شود.
فلاسفه ی فمینیست در تمام عرصه های اصلی فلسفه مانند فلسفه ی تحلیلی، فلسفه ی عملگرای آمریکایی، و ... فعالیت می کنند. ورودی های این دائره المعارف که در زیر سرفصل «فمینیسم و رویکردهای آن» قرار گرفته اند درباره ی تاثیر این جریانهای سنتی فلسفی بر تحقیقات علمی فمینیستی بحث می کنند و امکان و کیفیت کارهایی را که موجب رابطه ی این دو جریان فلسفی می شوند بررسی می کنند. سهم و نقشی که فمینیسم در جریانهای غالب بحث فلسفی دارد در بخش ورودی با عنوان «نقش فمینیسم» پوشش داده شده است. ورودی هایی که در فصل «مباحث فمینیسم» آمده اند در رابطه با موضوعاتی هستند که بصورت جنس گرایی، نقد شیوه عمل اجتماعی و فرهنگی بر اساس جنس گرایی و توسعه ی دیدگاههای مربوط به یک جهان عادلانه صورتبندی می شوند. بصورت خلاصه، اینها مباحث فلسفی هستند که در درون فمینسم مطرح می شوند.

با اینکه رویکردهای متفاوت و گاه مغایر باهم در رابطه با فمینیسم وجود دارند، این سوال آموزنده ای است که اصلا فمینیست بعنوان یک گروه اجتماعی به چه اطلاق می شود. نظر کردن به بحث های مربوط به اینکه فمینیسم چیست جایگاهی برای دیدن اینکه چگونه ارجاعات فمینیستی جایگاهی برای مباحث فلسفی بوجود می آورند، فراهم می آورد. بخصوص که این ارجاعات با دنیایی که ما می شناسیم تقابل پیدا می کنند.

2 – فمینیسم چیست؟

2.1 – عقاید فمینیستی و جنبش های فمینیستی

اصطلاح «فمینسیم» موارد استفاده ی متفاوتی دارد و معنای آن اغلب مورد اختلاف است. برای مثال، برخی نویسندگان از اصطلاح «فمینیسم» برای ارجاع دادن به جنبش سیاسی معینی در تاریخ آمریکا و اروپا استفاده می کنند و برخی دیگر برای ارجاع دادن به باورهای مربوط به بی عدالتی های مربوط به زنان، هر چند که توافقی بر سر ارائه ی فهرست دقیقی از این بی عدالتی ها وجود ندارد. با اینکه سابقه استفاده از اصطلاح «فمینیسم» در زبان انگلیسی به جنبش های زنان از اواخر قرن 19 میلادی تا کنون باز می گردد، باید میان ایده ها و باورهای فمینیستی و جنبش های سیاسی تفاوت قائل شد، چرا که حتی در دوره هایی که جنبش ها و حرکت های سیاسی مهمی در مورد انقیاد (9) زنان وجود نداشته است کسانی بوده اند که به موضوع عدالت(10) برای زنان توجه نشان داده اند و برای تئوریزه کردن آن کوشیده اند. برای همین مثلا بی معنی نخواهد بود اگر سوال کنیم آیا افلاطون با توجه به دیدگاهش در مورد تربیت زنان برای حکمرانی (جمهور- کتاب پنجم) فمینیست بوده است؟ با وجود اینکه او در این زمینه یک استثناء بوده است.

(تاونا 1994).

هدف ما بررسی تاریخ فمینیسم بعنوان مجموعه ای از آراء یا جنبش های سیاسی نیست، بلکه هدف، بیشتر ترسیم موارد استفاده اصلی از این اصطلاح برای کسانی است که علاقمند به دانستن درباره ی فلسفه فمینیستی معاصر هستند. مراجعی که ما در زیر ارائه می دهیم فقط نمونه ی کوچکی از کارهای در دسترس درباره ی این مبحث هستند. کتابنامه های کاملتر در آخر هر ورودی مشخص قرار دارند.

در اواسط قرن نوزدهم میلادی اصطلاح «فمینیسم» برای توضیح «شایستگی های جنس مونث»(11) بکار می رفت و فقط از سال 1892 در اولین انترناسیونال بین المللی زنان در پاریس بود که این اصطلاح در زبان انگلیسی به طور منظم در مورد آراء و عقاید درباره ی حقوق برابر زنان بر اساس برابری حقوق دو جنس و حمایت فعال از این حقوق بکار رفت. با اینکه کاربرد اصطلاح «فمینیسم» در زبان انگلیسی ریشه در بسیج زنان در اروپا و آمریکا برای بدست آوردن حق رای در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم دارد، اما کوشش برای رسیدن به برابری حقوق زنان پیش از این دوره و پس از آن هم ادامه داشته است. برای همین برخی این روش را سودمند می دانند که جنبشهای زنان در آمریکا را بصورت چند «موج» در نظر بگیرند. در مدل موجی، مبارزه برای دستیابی به حقوق سیاسی اساسی در دوره ی زمانی از میانه قرن نوزدهم تا تصویب متمم نوزدهم قانون اساسی در سال 1920 (که طبق آن زنان دارای حق رای شدند) بعنوان اولین موج فمینیسم محسوب می شود. فمینیسم که در دوره ی میان دو جنگ جهانی اول و دوم تا حدودی خاموشی گرفته بود، دوباره در اواخر سالهای 1960 و اوایل 1970 زنده شد و بعنوان موج دوم فمینیسم در نظر گرفته می شود. در این موج دوم، فمینیست ها از تلاش برای کسب حقوق سیاسی فراتر رفتند و به مبارزه برای برابری حقوق در عرصه های دیگر زندگی اجتماعی، از جمله آموزش، محیط کار و در خانه پرداختند. دگرگونی های تازه در فمینیسم موجب پدید آمدن «موج سوم» شده است. انتقاد موج سوم فمینیسم از عدم توجه موج دوم به تفاوتهای میان زنان در رابطه با نژاد، قومیت، طبقه، ملیت و دین بر می گردد و بر «هویت (12)» بعنوان یک صحنه ی رویارویی میان جنس گونگی ها (13) تاکید می کند.

با این حال، برخی از محققین فمینیسم با این نوع هویت بخشیدن به فمینیسم بوسیله ی حرکت ها و جنبش های سیاسی مخالفت می کنند. بر این پایه که این نوع تعریف بدست دادن از فمینیسم، واقعیت مقاومت در برابر تسلط جنس مرد را که همواره در طول تاریخ و در عرصه ی فرهنگ های مختلف وجود داشته است تحت الشعاع قرار می دهد. بعنوان مثال، فمینسیم محدود به چند زن (سفید پوست) در غرب از قرن گذشته تا حال نمی شود. بیشتر از این، حتی با توجه نشان دادن به تلاشهای نسبتا جدید مقاومت در برابر تسلط مردان در اروپا و آمریکا، تاکید روی "اولین" و "دومین" موج فمینیسم، مقاومت بر علیه تسلط جنس مرد در سالهای میان 1920 و 1960 ومقاومتِ خارج از جریانهای غالب سیاسی را که عمدتا توسط زنان غیر سفیدپوست و زنان طبقه کارگر انجام گرفته نادیده می گیرد.

یکی از راههای حل این مشکل، تعریف فمینیسم بعنوان مجموعه ای از آراء یا عقاید است تا شرکت در این یا آن جنبش سیاسی. همانطور که در بالا دیدیم، اینگونه تعریف بدست دادن همچنین موجب شناخت جایگاه این یا آن متفکر فمینیست هم که در زمان خودش مورد درک یا توجه قرار نگرفته می شود. ولی ما چگونه می توانیم فمینسیم را بوسیله ی مجموعه ای از آراء و عقاید تعریف کنیم؟ برخی پیشنهاد می کنند ما باید روی آراء سیاسی که فمینیسم در ظاهر می خواهد آنها را در بر بگیرد تکیه کنیم، مانند تعهد به مبارزه برای حقوق برابر برای زنان. این روش تایید می کند که حمایت از حقوق برابر زنان تنها به «جنبش آزادی زنان در غرب» محدود نمی شود. ولی این روش هم موجب مباحثه و جدل است چرا که فمینیسم را در چارچوب کلّی و با برداشتی لیبرال از زندگی سیاسی و اقتصادی تعریف می کند. با اینکه شاید بیشتر فمینیست ها بر سر نوعی معنی "حقوق"(14) توافق داشته باشند که برابری این «حقوق» برای زنان شرط لازم پیشرفت فمینیسم است، اما این هنوز کافی نیست. این کافی نبودن بخاطر اینست که ستمی(15) که در زیر سلطه ی جنس مرد بر زنان می رود بندرت منحصر به محدودیت های سیاسی و قانونی "حقوق" بوده است. این ستم بر زنان، به ساختار جامعه و فرهنگ بسط پیدا نموده و درخودآگاهی ما نفوذ کرده است.

پس اصلا پرسش برای دادن تعریفی از فمینیسم موضوعیتی دارد؟ توجه به بحث و جدل هایی که روی موضوع فمینیسم جریان دارد و مرزبندی های سیاسی که یک جنبش اجتماعی در آن تعریف می شود، گاهی ما را به این فکر وا می دارد که بهترین کار، دسته بندی مجموعه ای از مفاهیم جداگانه است که آراء مختلف فمینیستی را در بر بگیرند. با این همه و در همین حال، هم از نظر فکری و هم از نظرسیاسی سودمند است که چارچوبی برای نکات مورد توافق یا اختلاف داشته باشیم. ما در اینجا برای شروع برخی از عناصر اساسی فمینیسم را بعنوان یک جایگاه سیاسی و همچنین مجموعه ای از آراء در نظر می گیریم.

.2 - اجزاء هنجاری و توصیفی

فمینیسم در اَشکال مختلف خود شامل دو گروه ادعاهای فلسفی است، یکی هنجاری و دیگری توصیفی. ادعاهای هنجاری مربوط به این هستند که چگونه دید و رفتاری نسبت به زنان باید (یا نباید) وجود داشته باشد و بر زمینه ی درکی مبتنی بر عدالت و جایگاه اخلاقی گسترده ای حرکت می کند. ادعاهای توصیفی چگونه بودن زنان را در نظر می گیرند، بعنوان یک واقعیت موجود با نگاهی و رفتاری که نسبت به آنان وجود دارد، با این ادعا که این رفتار و نگاه به آنان مطابق با معیارهای عادلانه و اخلاقی که در ادعاهای فلسفی هنجاری مطرح شده اند نیست. ادعاهای فلسفی هنجاری و توصیفی به همراه هم دلایل و انگیزه هایی را برای تغییر وضعیتی که وجود دارد، فراهم می آورند. از این رو فمینیسم نه تنها یک جنبش روشنفکری که یک جنبش سیاسی هم هست.

بدین ترتیب برای مثال، یک رویکرد لیبرال که در بالا به آن اشاره شد فمینیسم را (هر چند ساده شده) در قالب دو ادعای فلسفی تعریف می کند:

الف – (هنجاری) مردان و زنان هر دو سزاوار حقوق برابر و احترام متقابل هستند.
ب – (توصیفی) زنان در حال حاضر در مقایسه با مردان از حقوق برابر و احترام متقابل برخوردار نیستند (در مورد این و این موضوع ... و در رابطه با این و این شرایط ...)

برای همین، اینکه زنان و مردان باید دارای حقوق برابر و احترام متقابل باشند، یک ادعای هنجاری است. و این ادعا که زنان از داشتن حقوق برابر با مردان و احترام متقابل منع می شوند، در اینجا نقش یک ادعای توصیفی را بازی می کند. مسلما، ادعای اینکه زنان از حقوق برابر و احترام متقابل محروم هستند، یک «ادعای توصیفی صِرف» نیست چرا که دارای یک جزء ترکیبی ارزیابی کننده است. در هر حال، منظور اصلی ما در اینجا به زبان ساده این است که ادعاهایی این چنین، آنچه را که وجود دارد در نظر می گیرند و نه آنچه که باید باشد. بعلاوه، همانطور که این نکات نشان داد جزء توصیفی یک دیدگاه فمینیستی مستقل و قائم به ذات با یک ادعای فلسفی واحد بیان نمی شود، بلکه شامل مکانیسم های مشخص اجتماعی که موجب محرومیت زنان از جمله در مورد حقوق برابر و احترام متقابل می شوند است. برای مثال، منشاء اصلی و پایه ای محرومیت و انقیاد زنان، نقش آنان در خانواده است؟ (انگلس 1845، اُکین 1989) یا نقش زنان در بازار کار است؟ (برگمان 2002) . آیا مشکل در تمایلات مردانه به خشونت است؟ (و منشاء این تمایلات چیست؟) (براون میلر 1975، مک کینون 1987) یا اینکه منشاء اصلی خیلی ساده نقش بیولوژیک زنان در تولید مثل است؟ (فایرستون 1970)

اختلاف نظرهای درونی فمینیسم می توانند هم با توجه به ادعاهای توصیفی و هم ادعاهای هنجاری بروز کنند. برای مثال فمینیستها در مورد اینکه چه چیزی برای زنان عادلانه یا ناعادلانه است، تفاوت نظر دارند. اینکه چه چیزی "تساوی"، "ستم" یا "محرومیت" است؟ اینکه چه حقوقی ست که همه باید از آن برخوردار باشند؟ اینکه زنان از چه روابط ناعادلانه ای رنج می برند؟ (چه مواردی در وضعیت کنونی زنان لطمه زننده (16) و ناعادلانه است؟)

اختلاف نظرها همچنین می توانند در مورد توضیح "ناعادلانه بودن" بوجود بیایند: دو فمینیست می توانند در مورد اینکه زنان بطرز غیرعادلانه ای از حقوق برابر و احترام متقابل محروم هستند، با هم توافق داشته باشند ولی در عین حال در مورد اینکه چگونه و چرا این ناعدالتی وجود دارد و چگونه می توان به آن پایان داد، نظرات کاملا متفاوتی داشته باشند.

اختلاف نظرها میان فمینیستها و غیرفمینیستها می تواند هم در مورد ادعاهای توصیفی وهم در مورد ادعاهای هنجاری، بروز کند. برای مثال برخی از غیر فمینیستها در مورد اینکه به زنان چگونه باید نگریسته و رفتار شود با فمینیستها توافق نظر دارند، ولی مشکلی در وضعیت زنان آنچنان که اکنون وجود دارد نمی بینند. برخی دیگر در مورد زمینه های اخلاقی و دیدگاه های سیاسی اختلاف نظر دارند.

در تلاش برای ترسیم طرحی از موضوع فمینیسم، سوزان جیمز فمینیسم را اینگونه توصیف می کند:

فمینیسم بر اساس این باور که زنان در مقایسه با مردان تحت ستم و دچار محرومیت هستند، و اینکه این ستم به نوعی غیرمشروع و ناعادلانه است، بنیاد گذاشته شد. با این حال در زیر چتر این توصیف کلی، تفاسیر بسیاری از زنان و ستمی که بر آنان می رود وجود دارند. بخاطر همین، این اشتباه است که از فمینیسم یک دیگاه فلسفی واحد ارائه کنیم و یا از آن بعنوان یک برنامه ی سیاسی مورد توافق برداشت کنیم. (جیمز 2000، 576).

به نظر می رسد که جیمز در اینجا از مفاهیم "ستم" و "محرومیت"(17) بعنوان مَحمِلی برای مفهوم مستقل و قائم به ذات «ناعادلانه» (هم هنجاری و هم توصیفی) در بیان اختلاف نظرها استفاده می کند.

ممکن است برخی ترجیح بدهند فمینیسم را تنها با ادعای هنجاری تعریف کنند: فمینیستها کسانی هستند که معتقدند زنان سزاوار حقوق برابر، احترام متقابل، یا ... (این جای خالی را با مفاهیمی که در معنای عادلانه می گنجد پُر کنید) هستند، و احتیاجی به این باور نیست که وضعیت امروز زنان ناعادلانه است. با این حال اگر این اصطلاح قراردادی را بپذیریم، شناختن چند منشاء مهم اختلاف نظرها، هم در درون فمینیسم و هم میان فمینیستها و غیرفمینیستها، مشکل خواهد شد. همچنین اصطلاح «فمینیسم» مقدار زیادی از کارایی خود را برای اتحاد آنان که توجه و تعهدات آنها از باورهای اخلاقیشان به دیدگاه های اجتماعی و سیاسی، فراروییده است، از دست می دهد. فمینیستها فقط کسانی نیستند که بطور اصولی متعهد به عدالت برای زنان هستند، فمینیستها به ضرورت تغییرات اجتماعی برای حل مسئله ی زنان باور دارند.

مستلزم کردن فمینیسم هم به تعهدات اخلاقی و هم به تعهدات تجربی (18)، استفاده ی امروزین از اصطلاح «فمینیسم» را در گفتمان عمومی جامعه قابل درک می کند. در گفتگوهای روزانه بسیار اتفاق می افتد که هم مردان و هم زنان یک پیشوند هشدارگونه در ابتدای نظرشان می گذارند: "من فمینیست نیستم اما ...". البته از این اصطلاح برای مقاصد گوناگونی استفاده می شود ولی یک استفاده ی مشخص این است که در دنباله ی این جمله ادعاهایی مطرح می شوند که فرق زیادی با ادعاهای فمینیستی ندارند. بعنوان مثال: "من فمینسیت نیستم اما بر این باورم که زنان در ازای کار برابر باید مزد برابر دریافت کنند." یا "من فمینیست نیستم اما خوشحالم که بالاخره زنان بسکتبالیست برتر در جام ملی بسکتبال زنان، دارای جایگاه شناخته ای شدند و از گمنامی به در آمدند." اگر ما هویت یک «فمینیست» را هم بعنوان تعهد کسی به یک دیدگاه هنجاری مبنی بر این که وضع زنان چگونه باید باشد، و هم بعنوان یک موضع گیری درباره ی شرایط زنان آنچنان که امروز هست، در نظر بگیریم، می توان تصور کرد که کسی بخواهد یا ادعای هنجاری و یا ادعای توصیفی را تایید نکند. پس بنابراین می توان این را پذیرفت که مواردی وجود دارد که زنان در محرومیت از حقوقشان بسر می برند، بدون اینکه بخواهد از یک تئوری گسترده ی اخلاقی پشتیبانی کند (مخصوصا وقتی که معلوم نباشد آن تئوری گسترده اخلاقی چه هست). از سوی دیگر کسی می تواند بصورت خیلی کلی این را بپذیرد که تساوی حقوق برای زنان چیز خوبی است، بدون اینکه بخواهد این را تصدیق کند که وضعیت روزمره ی زنان ناعادلانه است (مخصوصا وقتی که معلوم نباشد این تصدیق تا کجا ادامه پیدا می کند). با این حال فمینیستها، حداقل در رابطه با گفتمان عمومی اجتماع، هم موضوع گسترده ی حقوق عادلانه برای زنان را می پذیرند و هم وضعیت روزمره ی زنان را به همان صورت گسترده غیرعادلانه ارزیابی می کنند. کسانی که فمینیسم را قبول ندارند، براحتی می توانند بخشی از این دیدگاه را تایید کنند ولی مایل نیستند همه آنچه را بعنوان یک مجموعه ی مشکل زا ارزیابی می کنند بپذیرند.

همانطور که در بالا اشاره شد، بحث های قابل توجهی در درون فمینیسم درباره ی مسائل هنجاری وجود دارند: چه چیزی بعنوان حقوق کامل زنان محسوب می شود؟ طبیعت و ماهیت آنچه بعنوان «ناحق»(19) بوسیله ی فمینیسم ارزیابی می شود چیست؟ آیا «ناحق» این است که زنان از حقوق برابر محروم هستند؟ آیا این است که از حق احترام به زنان بخاطر تفاوتهایشان با مردان جلوگیری می شود؟ آیا بخاطر این است که تجربیات زنان نادیده گرفته می شود و یا کم ارزش تلقی می شود؟ آیا همه ی اینها و بیشتر از اینهاست؟ چه چارچوبی باید برای شناسایی و بررسی این موضوعات در نظر بگیریم؟ (نگاه کنید به جَگر 1983، یانگ 1990، تاونا و تانگ 1995). فلاسفه ی فمینیست بطور مشخص این پرسش را مطرح کرده اند: آیا موضوعات شناخته شده ی فلسفی درباره ی عدالت و اخلاق مراجع کافی برای تئوریزه کردن چگونگی اقتدار مردان فراهم آورده اند؟ یا اینکه ما به موضوعات مجزایی در رابطه با فمینیسم نیازمندیم؟ (بعنوان مثال: اوکین 1979، هوگلاند 1989، اوکین 1989، رودیک 1989، بن حبیب 1992، همپتون 1993، هِلد 1993، تانگ 1993، بایر 1994، مودی-آدامز 1997، واکر 1998، رابینسون 1999).

توجه کنید که بدین ترتیب یعنی در کار شناختن آن «ناحقی» هایی که زنان از آن لطمه دیده و می بینند، این نظریه هم نهفته است که زنان بعنوان یک گروه اجتماعی در رابطه با موقعیت اجتماعی شان قابل مقایسه با مردان آنهم بعنوان یک گروه اجتماعی هستند. به همین ترتیب این نظریه بیان می کند که با زنان بعنوان یک گروه اجتماعی به یک گونه رفتار می شود و آنها بطور یکسان از بی عدالتی لطمه می بینند، همانطور که مردان بعنوان یک گروه اجتماعی از مزیت مرد بودن بهره می برند. ولی البته این موضوع مصداق ندارد، یا لااقل به این سادگی نیست. همانطور که بل هوکس به روشنی خاطرنشان می کند، هنگامی که بتی فریدان در سال 1963 زنان را به تغییر نقش آنها بعنوان زن خانه دار، ترغیب می کرد و خواستار فرصتهای بیشتری برای زنان برای ورود به بازار کار می شد (فریدان 1963)، او از طرف زنان طبقه کارگر و یا بیشتر زنان رنگین پوست صحبت نمی کرد. (هوکس 1984) و همینطور نه از طرف زنان همجنسگرا. زنان بعنوان یک گروه اجتماعی اَشکال مختلفی از بی عدالتی را تجربه می کنند و جنس گرایی که با آن مواجه هستند دارای روابط متقابل پیچیده ای با دیگر سیستم های ستمگری است. در اصطلاح امروزین، این بعنوان مسئله ی تقاطع نامیده می شود. (کرنشاو 1991). این انتقاد، برخی از متفکرین را به مقاومت در برابر عنوان «فمینیسم» وا داشته است و آنها واژه ی دیگری برای نظریاتشان برگزیده اند. پیش از این در سالهای بین 1860 تا 1880 گاه از اصطلاح «زن گرایی»(20) برای چنین نظریات روشنفکری و سیاسی استفاده می شد. اخیرا آلیس واکر این را مطرح نموده که مفهوم جدیدی از «زن گرایی» بعنوان جایگزین «فمینیسم»، نیازهای زنان سیاهپوست و بطور کلی زنان رنگین پوست را بیان می کند. (واکر 1990).

2.3 – فمینیسم و گوناگونی زنان

برای در نظر گرفتن برخی روشهای بررسی پدیده ی «تقاطعی»(21) اجازه بدهید به طرح ادعاها مبنی برتحت ستم بودن زنان و ناحق بودن و غیر عادلانه بودن این ستم برگردیم. بطور خیلی گسترده ممکن است کسی هدف فمینیسم را پایان بخشیدن به ستمی که بر زنان می رود تعریف کند. ولی اگر ما تصدیق کنیم که زنان نه تنها بوسیله ی جنس گرایی، بلکه ازبسیاری راههای دیگر از جمله تبعیض طبقاتی، نفرت از همجنسگرایی (21)، نژادپرستی، تبعیض بخاطر سن و سال (23)، تبعیض بخاطر معلولیت های جسمی و امثال اینها تحت ستم قرار می گیرند، به نظر می رسد که هدف فمینیسم پایان دادن به همه ی این اَشکال ستم است. و برخی از فمینیستها این تفسیر را پذیرفته اند. (ویر 1970) نقل شده از (کراو 2000).

توجه کنید که با این حال همه با این تعریف گسترده از فمینیسم موافق نیستند. می توان با این که فمینیستها باید برای پایان دادن به تمام اَشکال ستم بر زنان تلاش کنند، موافق بود. ستم ناعادلانه است و فمینیستها، مثل هر کس دیگر، برای مبارزه با ناعدالتی یک وظیفه ی اخلاقی دارند بدون اینکه حتما وظیفه و هدف فمینیسم پایان دادن به همه ی شکل های ستم باشد. می توان حتی بر این باور بود که برای رسیدن به اهداف فمینیسم باید با نژادپرستی و استثمار اقتصادی مبارزه کرد، ولی همزمان بر آن بود که مجموعه ی محدودتری از اهداف مشخص فمینیستی وجود دارد. به بیان دیگر، مقابله با همه ی اَشکال مختلف ستم بر زنان می تواند وسیله ای حتی لازم برای رسیدن به اهداف فمینیسم باشد، اما این مقابله با همه ی اَشکال ستم، ذاتی فمینیسم نیست. بعنوان مثال بل هوکس اینچنین استدلال می کند:

"فمینیسم ، بعنوان یک مبارزه آزادیبخش، باید بتواند جدا از و بعنوان بخشی از مبارزه ی وسیعتر برای ریشه کن کردن تمام اَشکال تسلط و سَروَری باشد. ما باید این را درک کنیم که تسلط پدرسالارانه بنیاد ایدئولوژیک مشترکی با نژادپرستی و دیگر اَشکال ستم گروهی دارد، و تا این سیستم های نژادپرستانه و تسلط گرایانه دست نخورده باقی مانده اند نمی توان امید به ریشه کن شدن ستم داشت. این شناخت باید بطور پیوسته مسیر تئوری و عمل فمینیستی را مشخص کند." (هوکس 1989).

در نظر هوکس، تعریف مشخصاتی از فمینیسم که آن را از دیگر اَشکال مبارزات آزادیبخش جدا کند، در توجه آن به جنس گرایی است:

"بر خلاف بسیاری از رفقای فمینیست، من معتقدم برای اینکه فمینیسم بتواند به یک جنبش سیاسی توده ای نیرومند بَدَل شود، زنان و مردان باید درک مشترکی – یک شناخت اولیه از اینکه فمینیسم چیست- داشته باشند. در «تئوری فمینیستی، از حاشیه به مرکز» من این را مطرح کردم که دادن تعریف گسترده ای از فمینیسم بعنوان "حرکتی برای پایان بخشیدن به جنس گرایی و ستم جنسی" به ما اجازه می دهد که دارای اهداف سیاسی مشترکی باشیم ... داشتن اهداف مشترک، دربردارنده ی این نیست که زنان و مردان دیدگاه ها و مَنظَرهای متفاوتی درباره ی چگونگی رسیدن به آن اهداف نخواهند داشت." (هوکس 1989)

رویکرد هوکس بستگی به این ادعا دارد که جنس گرایی، شکل مشخصی از ستم است که می تواند جدا از دیگر اَشکال مانند تبعیض نژادی یا نفرت از همجنسگرایی مطرح شود، با اینکه امروزه (و در واقع همیشه) این اَشکال مختلف ستم به هم گِره خورده اند. منظور فمینیسم، پایان بخشیدن به جنس گرایی است، با اینکه رابطه ی این شکل ستم با شکلهای دیگر، از بین رفتن آن را به از بین رفتن آن شکلهای دیگر موکول می کند. برای مثال، فمینیستهایی که خودشان نژادپرست هستند قادر نخواهند بود که درک کاملی از تاثیر گسترده ی تبعیض نژادی بر روی زنان رنگین پوست داشته باشند. بعلاوه چون نهادهای جنس گرا همچنین نژادپرست، طبقاتی و ضد همجنسگرا هم هستند، از کار انداختن این نهادها بدون از کار انداختن دیگر اَشکال انقیاد که با آن درهم پیچیده شده اند ممکن نمی شود. با تأسی از هوکس، ما می توانیم توصیفی از فمینیسم را در قالب طرحی (طرحی که برای موضوعات مختلف صورتهای مختلف بخود می گیرد) بعنوان دیدگاهی که بر اساس آن زنان تحت ستم هستند و این ستم ناحق است ترسیم کنیم. بدین ترتیب موضوع ِ دادن ِ توصیفی برای فمینیسم به دادن توصیفی برای اینکه جنس گرایی یا ستم جنسی چیست، تبدیل می شود.

همانطور که در بالا اشاره شد، تفسیرهای متفاوتی – فمینیستی و غیر از آن- در مورد اینکه دقیقا این ستم از چه تشکیل شده وجود دارند، ولی اندیشه ی راهنما این است که ستم، "ساختاری احاطه کننده (24) متشکل از نیروها و موانعی است که موجب عدم تحرک و تقلیل کارایی دسته ای از مردم و یا گروهی از مردم می شود." (فایر 1983).

هر ساختاری انقیاد آفرین نیست، با این همه هر روند اجتماعی شدن، ساختاری در درون خود برای افرادی که در آن ساختار زندگی می کنند پدید می آورد که هم شامل محدودیت ها و هم فضای عمل برای آنهاست. در مورد ستم، لیکن این «ساختار احاطه کننده» ی مورد بحث بخشی از سیستم گسترده تری است که بطور نابرابر و ناعادلانه موجب محرومیت یک گروه و بهره برداری گروهی دیگر می شود. بعنوان مثال با اینکه جنس گرایی هم برای مردان و هم برای زنان محدود کننده ی فرصت های آنان است که بدون شک به آنها لطمه می زند، با این همه زنان بعنوان یک گروه اجتماعی لطمه ی بیشتری می بینند. هرچند که مقایسه ی این دو در مواردی از جنس گرایی، تاثیر منفی بیشتری بر روی مردان داشته باشد. موضوع مهمی که امروز وجود دارد اینست که نمی توان چنین در نظر گرفت که افراد گروهی که امتیاز بیشتری دارند، از روی قصد و نیت چنین سیستمی را برای بهره برداری خودشان بوجود آورده اند. ساختار انقیاد آفرین می تواند محصول یک روند تاریخی باشد که سازماندهندگان آن مدتهاست دیگر وجود ندارند، و یا ممکن است نتیجه ی ناخواسته ی راهبردهای پیچیده ی مشترکی باشند که به مقصد مورد نظر نرسیده اند.

با کنار گذاشتن جزئیات بیشتر در مورد مسئله ی ستم، این پرسش باقی می ماند: چه چیزی سازنده ی یک نوع ستم جنسی است؟ اگر ما فقط بگوییم هر ستمی که به حقوق زنان لطمه بزند ستم جنسی است، این برای تشخیص آن از دیگر اَشکال ستم کافی نیست. اصولا، تمام اَشکال ستم به حقوق زنان لطمه می زنند و احتمالا برخی اصولا به زنان ( اگرچه نه فقط منحصرا به آنان) مثل اندازه و بزرگ و کوچکی بدن و یا سن و سال. علاوه براین، همانطور که پیش از این اشاره کردیم، جنس گرایی نه فقط به زنان بلکه به همه ی ما لطمه می زند.

آن چیزی که پدیدآورنده ی ستم جنسی است به نظر نمی رسد تنها آن ستمی است که به زنان لطمه می زند، بلکه آن چیزی است که افراد مشخصا (لااقل اینطور به نظر می رسد) بخاطر زن بودنشان موضوع آن ستم قرار می گیرند. تبعیض نژادی به زنان لطمه وارد می آورد، ولی تبعیض نژادی (در نفس خودش) به حقوق زنان لطمه نمی زند چون آنها زن هستند. تبعیض نژادی به حقوق آنان لطمه وارد می کند چون آنها به نژاد خاصی تعلق دارند. این نظر که جنس گرایی متشکل ازستمی ست که کسی بواسطه ی زن بودن یا زن گونه بودن موضوع آن می شود، برای ما ابزاری تحلیلی فراهم می آورد تا بر اساس آنها بتوانیم ساختارهای بوجود آورنده ی انقیاد را که برخی یا حتی همه ی زنان را مطیع خود می سازند از ساختارهایی که مشخصا با جنس گرایی سر و کار دارند تشخیص بدهیم. (هاسلانگر) . ولی مسائل و نقاط مبهم باقی می مانند.

در ابتدا باید روشن کنیم که ستمدیده بودن "بخاطر اینکه تو یک زن هستی" به چه معناست. بعنوان مثال :به این معنی است که شکل خاصی از ستم وجود دارد که فقط بر زنان اِعمال می شود؟ یا به این معنی است که "تحت ستم بودن زن" بخاطر این است که این ستم به شکل خاصی بر آنان اِعمال می شود؟ یا اینکه ما می توانیم بپذیریم که ستم جنسی انواع مختلفی دارد و از جدا کردن اَشکال آن فراتر از آنچه برای تحلیل ما سودمند است خودداری کنیم؟

ثابت شده است که دو راهبرد برای روشن ساختن مفهوم ستم جنسی مشکل زا بوده است. اول اصرار بر اینکه شکل خاصی از ستم وجود دارد که برای همه ی زنان مشترک است. برای مثال، ممکن است بتوان کار کاترین مک کینون را بعنوان ادعایی مبنی بر اینکه تحت ستم بودن زن، نوع نگاه و رفتاری است که بعنوان کسی که تحت انقیاد جنسی قرار دارد به او می شود، در حالیکه پایه و اساس این ادعا در این واقعیت کلّی قرار دارد که به تسلط جنسی مرد و تسلیم زن رنگ عاشقانه ی جنسی (25) زده شده است (مک کینون 1987 و 1989). با اینکه مک کینون بر آن است که انقیاد جنسی می تواند از هزارراه اِعمال شود، نظر او در این رابطه که تلاش می کند اَشکال متفاوت ستم جنسی را حول یک محورواحد مبتنی بر نگاه به زن بعنوان یک شیئی جنسی، توضیح دهد، یک نظر مونیستی (یکتا کننده) است. با اینکه کار مک کینون ابزار قدرتمندی برای تجزیه و تحلیل انقیاد زنان فراهم می آورد، بسیاری بر آن هستند که این روش، محدود کننده است. بعنوان مثال در برخی زمینه ها (بویژه در کشورهای در حال رشد) به نظر می رسد که ستم جنسی بیشتر در رابطه با تقسیم کار و استثمار اقتصادی است. با اینکه البته انقیاد جنسی یکی از عوامل ستم جنسی است، اما ما باید توجیهات ناموجهی بسازیم تا بتوانیم برای تشریح زندگی اجتماعی، همه ی شکل های تقسیم کار را که بر اساس آنها زنان (بعنوان زن) مورد استثمار و بهره کشی قرار می گیرند، با "اروتیزه کردن تسلط و تسلیم" توضیح دهیم. بعلاوه این یک امر بدیهی نیست که برای توضیح ستم جنسی ما باید بدنبال شکل واحدی از ستم که همه ی زنان را در بَر می گیرد بگردیم.

راهبرد مشکل ساز (26) دوم در رابطه با این اُلگو (27) این است که ستمدیدگان را تنها بعنوان زن در نظر بگیریم. با این تفکر، موارد پیچیده ای اَشکالی از ستم را بوجود می آورند که مشخص بودن و مختص بودن ستم جنسی را تحت الشعاع قرار می دهد. این راهبرد ما را در ایالات متحده آمریکا بر آن می دارد تا برای مشخص کردن ستم، اگر چنین ستمی باشد، فقط روی زنان سفیدپوست، مرفه، جوان و زیبا، سالم، دگرجنسگرا تمرکز کنیم، با امید به یافتن جنس گرایی در ناب ترین فرم آن یعنی بدون نژادپرستی یا نفرت از همجنسگرایی و مانند آن. (سپِل مَن 1988). این رویکرد نه تنها دارای این نقطه ضعف است که از تمامی زنان فقط قشر برگزیده ای را در بر می گیرد، بلکه فرض را بر این می گذارد که داشتن امتیازات در حوزه های دیگر اثری روی پدیده ی مورد بررسی ندارد. همانطور که الیزابت سپل مَن خاطرنشان می کند:

"... هیچ زنی تنها از آن رو که یک زن است تحت ستم قرار نمی گیرد، برای اینکه آن شکل ستمی که بر او اِعمال میشود بستگی به این دارد که او «چگونه» زنی است. در دنیایی که یک زن می تواند مورد نژادپرستی، ستم طبقاتی، نفرت از همجنسگرایی و ضد یهودگرایی قرار بگیرد، اگر زنی مورد چنین ستم هایی قرار نمی گیرد بخاطر تعلق او به نژاد، طبقه، دین و خصوصیت جنسی (28) اوست. برای همین، اینطورنیست که رفتاری که با یک زن می شود تنها وابسته به جنس گونگی اوست و ارتباطی با طبقه و نژاد او ندارد." (سپل مَن 1988).

نظریات جدیدی درباره ی «ستم» عَرضه شده است تا نشان دهد ستم اَشکال متفاوتی می تواند بخود بگیرد و این را بیان کند که هیچ شکلی از ستم، پایه ای تر و بنیادی تر از بقیه نیست. برای مثال، آیریس یانگ پنج "چهره" از ستم را تشریح می کند: بهره کشی اقتصادی، به حاشیه رانده شدن (29)، ضعیف نگاه داشته شدن (30)، امپریالیسم فرهنگی و خشونت سیستماتیک و نهادینه شده. (یانگ 1990). موارد دیگری می تواند و باید به این لیست اضافه شود. جنس گرایی یا تبعیض نژادی در زمینه های گوناگون، از راههای گوناگونی خودشان را نمایان می کنند. بعنوان مثال در برخی زمینه ها از راه خشونت سیستماتیک و نهادینه شده، در برخی دیگر از زمینه ها از راه بهره کشی اقتصادی. تصدیق این موضوع به اندازه کافی ما را به جلو نمی برد ولی با این حال برای فلاسفه ی مونیست مانند مک کینون تا اینجا پذیرفتنی است. نظریات کثرت گرا در باره ی ستم جنسی نیز باید این را در نظر بگیرند که توصیف همه جانبه ای از ستم جنسی وجود ندارد که دربر گیرنده ی تمام اَشکال آن باشد: در بعضی موارد امکان دارد که ستم به زنان (بعنوان زن) در رابطه با اروتیزه شدن تسلط مردانه باشد، ولی در موارد دیگری بهتر است با نقش بازتولید زنان در پایه گذاری ساختارهای خویشاوندی توضیح داده شود. (روبین 1975). و یا مثلا تاثیرات جهانی شدن و تغییر مطالبات بر روی محل کاری که درشرایط بومی پایه گذاشته است. به بیان دیگر، نظریه پردازان کثرت گرا در برابر وسوسه ی مفاهیمی چون "تئوری اجتماعی برتر"(31)، "فراروایتها"(32) و "توضیحات تَک علتی"(33) مقاومت می کنند. بدین ترتیب توضیح دادن جنس گرایی در یک زمینه ی تاریخی مشخص به عوامل اقتصادی، سیاسی، حقوقی و فرهنگی ِ مختص به آن زمینه ی تاریخی تکیه می کند و از تعمیم آن به همه ی موارد جنس گرایی فارغ از این عوامل مشخص، جلوگیری می کند. (فریزر و نیکُلسن 1990). با این حال جستجو برای نمونه های موقعیت اجتماعی زنان و توضیحات ساختاری در درون و در امتداد زمینه ی اجتماعی با روشهای کثرت گرا سازگار است، ولی باید در مورد گوناگونی های تاریخی و فرهنگی بسیار حساس بود.


2.4 – فمینیسم بعنوان ضد جنس گرایی

با این همه، اگر ما راهبرد کثرت گرا را برای درک مفهوم ستم جنسی دنبال کنیم، نقطه ی اشتراک تمام مواردی که بعنوان نمونه های جنس گرایی خوانده می شوند چیست؟ رویهم رفته ما نمی توانیم فرض کنیم که ستم جنسی مورد بحث در تمام زمینه های اجتماعی به یک شکل واحد اِعمال می شود و باز نمی توانیم فرض کنیم یک توضیح بنیادین درباره ی تمام اَشکالی که این ستم خدش را آشکار می کند وجود دارد. پس بدین ترتیب آیا ما اصلا می توانیم درباره ی مجموعه ی واحدی از موارد و نمونه ها – آن چیزی که ستم جنسی می نامیم- صحبت کنیم؟

برخی فمینیستها ما را به این نظر ترغیب می کنند که یک روش سیستماتیک برای توضیح همه ی انواع مختلف جنس گرایی و بنابراین یک فمینیسم واحد وجود ندارد. به جای این ما باید اساس وحدت فمینیستی را در برقراری ائتلاف ها ببینیم. (ریگن 1983). گروه های مختلف برای مبارزه با اَشکال مختلف ستم مبارزه می کنند که برخی از این گروهها توجه اساسی شان بر روی ستم بر علیه زنان (بعنوان زن) است و با آن مبارزه می کنند. اگر در یک زمینه ی مشخص، پایه و اساس مشترکی برای همکاری این گروههای مختلف وجود داشته باشد، پیدا کردن این پایه ی مشترک، بزرگترین کار است. ولی این همیشه تضمین شده نیست.

یک آلترناتیو دیگر، این فرض است که در عمل، اتحاد میان همه ی فمینیستها یک موضوع بدیهی نیست. اما شروعی بر اساس پایه های تئوریک مشترک و دیدگاه های فمینیستی مشترک است که بنا بر آن پایه ها، جنس گرایی در یک شکل واحد و به علل واحد در همه ی زمینه ها اِعمال نمی شود. ما در بالا دیدیم که یک رویکرد سودمند برای مشخص کردن جنس گرایی از نژادپرستی، تبعیض طبقاتی و دیگر اَشکال بی عدالتی تمرکز روی این است که اگر یک فرد دچار ستم جنسی است، یک جزء اساسی در توضیح این بی عدالتی این است که او بخاطر زن بودن مورد این ستم قرار می گیرد. این، هم شامل مواردی است که یک سیاست و یا عمل اجتماعی زنان را بعنوان یک گروه مرد هدف قرار می دهد و هم شامل مواردی می شود که آن سیاست و یا عمل اجتماعی بطور عاملی تاریخی بعنوان جنس گرایی عمل می کند حتی اگر زنان بطور مشخص هدف آن قرار نگیرند. بعنوان مثال هنگامی که زنان از حق تحصیل محروم می شوند و بعنوان یک گروه اجتماعی از سواد محروم هستند، و از طرف دیگر فقط اشخاص باسواد از حق رای برخوردارند. در اینجا می توانیم بگوییم زنان بعنوان یک گروه اجتماعی از حق رای محروم هستند و این یک ستم جنسی است، بخاطر اینکه بخشی از توضیح اینکه چرا زنان نمی توانند رای بدهند اینست که چون آنها زن هستند و زنان از حق تحصیل محرومند. عمومیتی که در موارد و نمونه های گوناگون وجود دارد را باید در نقشی که جنس گونگی در توضیح بی عدالتی دارد دید، تا شکل مشخصی که آن بی عدالتی بخودش گرفته است. بر این پایه ما می توانیم بر پایه ی دو ادعای (بسیار مجرد) زیر، مایه ی اتحاد طیف گسترده ی فمینیستها را فراهم کنیم:

الف – (ادعای توصیفی) زنان، و کسانی که بعنوان زن تلقی می شوند، مورد ناحقی و / یا بی عدالتی قرار می گیرند. حداقل تا حدودی به این خاطر که آنها زن هستند یا بعنوان زن تلقی می شوند.
ب- (ادعای هنجاری) ناحقی ها / بی عدالتی های مورد بحث در بخش الف، نباید واقع شوند و وقتی که واقع می شوند باید جلوی آنها را گرفت.

تا اینجا من از اصطلاح «ستم» با این مسامحه استفاده کرده ام که بیانگر مفاهیم ناحقی و یا بی عدالتی باشد. با وجود ادامه ی این برداشت آزاد از ماهیت دقیق ناحقی، این پرسش باقی می ماند که: اینکه زنان به خاطر زن بودن مورد بی عدالتی قرار می گیرند، به چه معناست؟ برای بررسی این پرسش، ممکن است در نظر گرفتن ابهامی که در مفهوم «به خاطر»(34) قرار دارد کمک کند: آیا ما در اینجا توضیح علت و معلولی را در نظر داریم یا توجیه مطلب را؟ از یک سو این ادعا که کسی تحت ستم قرار دارد چون یک زن است، بهترین علت برای انقیاد مورد بحث را در جنسیت او ( احتمالا بعلاوه ی نژاد او و موقعیت اجتماعی او) ارزیابی می کند. بعنوان مثال پاولا تحت ستم جنسی قرار دارد چون او (زن) در ازای کار برابر با پُل (مرد) 1 دلار کمتر دریافت می کند. از سوی دیگر، این ادعا که کسی به خاطر زن بودن زیر ستم است، بیانگر این است که دلیل منطقی و پایه ی ساختار ستمگری مطالبه می کند که نسبت به جنیست افراد در رابطه با نگاهی که به آنان وجود دارد و رفتاری که با آنان می شود حساس باشیم. به عبارت دیگر توجیه رابطه ی فرد با ساختار مورد بحث، مربوط به جنسیت زنانه یا مردانه ی اوست. بعنوان مثال، پاولا (زن) در محل کار مورد ستم جنسی قرار می گیرد به خاطر اینکه میزان مزد او در چارچوبی تعیین می شود که ارزش کمتری برای کار زن در مقایسه با کار مرد قائل است.

توجه کنید که با این حال، در هر دو مورد اینکه کسی بعنوان زن تلقی می شود، تنها عاملی نیست که بر اساس آن بی عدالتی توضیح داده می شود. امکان دارد برای مثال، کسی در یک گروه اجتماعی قرار داشته باشد که به خاطر نژادش، طبقه اش و یا به خاطر جنیستش هدف بی عدالتی قرار بگیرد. ولی اگر بی عدالتی شکلی بخودش بگیرد که مخصوصا زن را هدف قرار بدهد، آن بی عدالتی باید بعنوان تقاطعی در نظر گرفته شود، به عبارت دیگر بعنوان پاسخی به یک طبقه بندی تقاطعی. برای مثال، موضوع تجاوز به زنان بوسنیایی یک بی عدالتی تقاطعی بود. این بی عدالتی، آنان را هم به خاطر بوسنیایی بودن و هم به خاطر زن بودن، هدف خود قرار داده بود.

البته این دو روش ِ درک تحت ستم بودن، به خاطر این که تو یک زن هستی، با هم ناسازگار نیستند و در واقع یکدیگر را پشتیبانی می کنند. از آنجایی که کُنش و رفتار انسانها اغلب با چارچوبی که این کُنش و رفتار در داخل آن توجیه می شود، قابل توضیح است، جنسیت یک نفر می تواند نقش بزرگی برای تعیین رفتاری که با او می شود ایفا کند. چون در درکی که از رفتار مناسب وجود دارد تفاوتی میان دو جنس وجود دارد. به بیان دیگر، مکانیسم علت و معلولی جنس گرایی اغلب از درون بازنمود های مسئله آفرین از زن و نقش جنس گونگی می گذرد.

در هر کدام از این موارد، تحت ستم بودن بعنوان یک زن که در بالا به آن اشاره شد، پاولا (زن) از بی عدالتی لطمه می بیند، ولی یک عامل قطعی در توضیح بی عدالتی برای پاولا این است که او به یک گروه اجتماعی – یعنی زنان، مونث - تعلق دارد. این نکته به نظر من، در درک اینکه چرا جنس گرایی و تبعیض نژادی و دیگر انواع تبعیض بعنوان انواع ستمگری تلقی می شوند، نقش اساسی دارد. ستمگری بی عدالتی است، پیش از همه از آنرو که گروههای اجتماعی را هدف قرار می دهد. افراد مورد ستمگری قرار می گیرند تنها در صورتی که عضوی از یک گروه اجتماعی باشند. در این دیدگاه، این ادعا که زنان بعنوان زن از بی عدالتی لطمه می بینند، به معنی این ادعاست که زنان تحت ستم هستند.

این نگاه به موضوع ما را به کجا می برد؟ «فمینیسم» اصطلاحی ست که طیفی از دیگاه ها را درباره ی بی عدالتی بر علیه زنان در بر می گیرد. در میان فمینیستها عدم توافق هایی وجود دارد. موارد این عدم توافق شامل طبیعت عدالت بطور کلی و طبیعت جنس گرایی بطور مشخص، انواع بی عدالتی و ناحقی که زنان را مورد لطمه قرار می دهند و گروه اجتماعی که توجه و تمرکز اساسی فمینیستها باید روی آنان قرار بگیرد، می شوند. با این وجود، همه ی فمینیستها متعهد به تغییرات اجتماعی برای پایان دادن به بی عدالتی بر علیه زنان بطور مشخص و بی عدالتی بر علیه زنان یعنوان زن هستند.

3 – موضوعات فمینیسم: نگاهی به ورودی های دائره المعارف

با ترسیم چارچوبی برای در نطرگرفتن اَشکال مختلف فمینیسم، این باید روشنتر شده باشد که چگونه هنگام بررسی دقیق جایگاه فمینیسم، مسائل فلسفی سر بر می کشند. روشن ترین تعهد فلسفی عبارت خواهد بود از یک تئوری هنجاری برای صورتبندی موضوع عدالت و / یا موضوع خیر(35) . فمینیستها مدتهاست که در کار نقد تئوری های هنجاری موجود و صورتبندی آن بوده اند. یک بررسی از برخی از این کارها در ورودی زیر عنوان Feminism, Intervensions در زیر ورودی های فرعی Feminist Political Philosophy قرار دارد. عنوان برخی از این کارها عبارتند از:

Liberal Feminism ، Materialist Feminism و Radical Feminism.

با این حال، کارهای فلسفی مهمی نیز باید درباره ی آنچه جزء ترکیبی «توصیفی» نامیده ایم انجام شود. توجه موشکافانه و نقادانه به کارهای ما، غیردقیق بودن سرفصل های فلسفی ما را آشکار می کند. برای مثال، فمینیستهایی که از منظر زندگی زنان کار می کنند، در توجه فلسفی به پدیده هایی مانند پرستاری و مواظبت (رادیک 1989، هِلد 1995)، وابستگی (کیتِی 1999)، کار زنان (وِیرینگ 1999، دِلفی 1984)، پیشداوری و عینی گرایی علمی (لونگینو 1990) موثر و صاحب نفوذ بوده اند. این فمینیستها نقاط ضعفی را که در تئوری های موجود درباره ی اخلاق، سیاست و شناخت شناسی وجود دارند آشکار کرده اند. بصورت کلی تر، فمینیستها روی آن چیزهایی که مسائل «خصوصی» و «شخصی» تلقی می شوند علامت سوال گذاشته اند. مواردی مانند خانواده، رابطه ی جنسی، بدن و جسم، برای ایجاد تناسبی میان آنچه که مشغله ی ذهنی مردانه بوده است با مسائل عمومی و غیر شخصی. فلسفه ابزار تفسیری را برای درک زندگی روزمره ی ما بعنوان پیش فرض در نظر می گیرد. کار فمینیستی، در ایجاد صورتبندی ابعاد نوین در تجربیات ما و جنبه های نوین عمل ما بسیار گرانبهاست، چون پیشداوری ها را در ایزار فلسفی موجود نشان می دهد و ابزار نوین بهتری را جستجو می کند.

توضیحات فمینیستی درباره ی جنسیت گرایی همچنین موجب مطرح شدن موضوعاتی که در قلمرو پرسشهای فلسفه سنتی هستند، می شود. برای مثال، در تفکر درباره ی پرستاری و مراقبت (36)، فمینیستها طبیعت «خود» را مورد سوال قرار داده اند. در تفکر درباره ی جنس گونگی، فمینیستها این پرسش را مطرح کرده اند که چه رابطه ی میان «طبیعی» و «اجتماعی» وجود دارد؟ در تفکر درباره ی جنس گرایی درعلم، فمینیستها می پرسند چه چیزی می تواند بعنوان «شناخت» محسوب شود؟ در برخی از این موارد، جریانهای غالب فلسفه ابزار سودمندی را عرضه می دارند. در موارد دیگر، آلترناتیوهای دیگر امیدبخش تر هستند.

 

 

 

 

 

فمینیسم اسلامی

 

هدف فمينيسم اسلامي بازگرداندن سلامت گذشته ي واژه ي «امت» به آن، و بازيابي مفهوم آن به عنوان فضاي اشتراکي و کثرت گرايي است که حقوق برابر زن و مرد را تضمين کند. فمينيسم اسلامي نگرشي وراي دوئيت ها و دو قطبي هايي نظير شرقي/غربي، خصوصي/دولتي و يا مذهبي/غير مذهبي دارد، مخالف تاکتيک هاي تسلط طلبانه يي نظير «تفرقه بيانداز و حکومت کن»، «صف بندي ايجاد کن و کنترل کن»، «جدايي بيانداز و تنبيه کن» است، و آن را از پيام قرآن بدور مي داند.

اسلام در ميان اديان سه گانه ي معروف به اهل کتاب ، تنها ديني بود که از طريق کتاب آسماني و کلام خداي خود، پيام اساسي برابري زن و مرد (بعنوان نوع بشر و انسان)، حقوق زن، و عدالت اجتماعي را تبليغ مي کرد، هرچند که همين پيام بعدها به نام خود اسلام از درون استحاله شد. انديشه ها و رسوم پدر سالارانه يي که اتفاقاً قرآن براي تعديل و براندازي نهايي آن آمده بود (در عربستان و ديگر سرزمين هاي اسلامي) سرسختي خود را در عمل ثابت کرده و به رغم پذيرش اسلام سرسختانه به حيات خود ادامه دادند. من فمينيسم اسلامي را در مرکز يک «دگرگوني» جوشنده ي درون اسلام مي نشانم. هدف فمينيسم اسلامي «اصلاح» دعوي ها و عملکردهاي پدرسالارانه ي نفوذي در اسلام نيست و به دنبال دگرگون ساختن ناخالصي هاي وارد شده در اسلام، از طريق انطباق مجدد اسلام با پيام قرآني‌ِ برابري انسان ها و عدالت اجتماعي است. من در اينجا واژه ي «دگرگون سازي» را به اين دليل بکار برده ام که فرآيند تبديل «لايه هاي عمقي» به «لايه هاي رويي» را بطور ضمني به خاطر نزديک مي سازد. در اين مفهوم، پيام «عمقي» قرآن به «لايه هاي بالا» يي و عام‌ِ آگاهي و تعريف انتقال مي يابد. به بيان ديگر، اين «دگرگون سازي» به معني باز گرداندن اسلام به اصل خود(از طريق کتاب مقدس)، است نه دگرديسي و تبديل آن به يک پديده ي متفاوت.

انديشه ي «دگرگون سازي اسلامي» و «فمينيسم اسلامي»، به اعتبار جهاني بودن دين اسلام، پديده ها و جنبش هايي جهاني به شمار مي آيند. فمينيسم اسلامي بمانند خود اسلام، به شرق و غرب و شمال و جنوب (حدود جغرافيايي)، و چهارچوب هاي ايدئولوژيک (حدود ذهني) منحصر نمي ماند. بسياري از مسلمانان، فمينيسم در مفهوم فعلي را «غربي»، و بيگانه از اسلام تلقي کرده و در بهترين حالت، از تلفيق «فمينيسم» و «اسلامي»، احساس ناخوشايندي پيدا مي کنند. عبارت فمينيسم اسلامي در آن واحد هم رساست و هم ستيز انگيز. این واژه ها مي توانند هم تبلور نقد، و چارچوبي براي بررسي هاي جدي، و هم دشمني انگيز و بدنام شوندگي به همراه پيام دروني خود باشند.

نامها و پيامها

بيشک حيات هر پديده يي، بر نامي که بعدها بر آن نهاده مي شود تقدم زماني دارد. نام نهادن بر يک پديده به معناي شناسايي و توجه به آن، و فعال شدن روابط متقابل با آن است. توجه به چيزي که مي رفت بعدها به نام «فمينيسم اسلامي» معروف شود، از دهه هاي ٨٠ آغاز شد، اما تثبيت نام آن به سالهاي دهه ٩٠ بر مي گردد. برخي پديده ها توسط آفرينندگان آن، و برخي ديگر توسط افراد غير نامگذاري مي شوند. نام فمينيسم اسلامي، با توجه به تازگي مضمون آن، توسط افرادي به اين جريان داده شد که از دور ناظر تکوين آن بودند. از جمله اين افراد مي توان به زنان مسلمان‌ِ روشنفکر و فعال در اجتماع، روزنامه نگاران، و پژوهشگراني که فمينيست‌ِ غير مذهبي به شمار مي آيند، اشاره کرد. اين افراد همراهان و ناظرين يک چرخش تازه ي ذهني و کاربردي نسبت به جنسيت بودند و آنرا شکلي از فمينسيم که در چهارچوب هاي ذهني اسلامي تعريف شده است ارزيابي نمودند و همين زنان بودند که عبارت «فمينيسم اسلامي» را همزمان در جوامع چهارگوشه ي جهان جا انداختند. من در اواسط سالهاي دهه ٩٠ متوجه استفاده ي زنان ايراني و مصري و ترک و عربستان سعودي از اين عبارت در نوشته هاي خود، چه در شرق و چه در غرب جهان شدم. اين واژه در گفتگو هاي رو در رو نيز مورد استفاده قرار مي گرفت و من در ديداري که در اواخر سالهاي ٩٠ از آفريقاي جنوبي داشتم، متوجه استفاده ي زنان مسلمان پيشرو از اين واژه شدم.

اين واژه توسط آغازگران آنچه که بعدها بنام فمينيسم اسلامي خوانده مي شد، و کساني که به دنبال تفسير نويني از قرآن رفته بودند، ابداع نشده است. اين افراد در کتاب مقدس خود بدنبال يافتن پاسخي براي مشکل زن و جنسيت، و برابري و عدالت اجتماعي بودند. هرچند که تعريف اين مفسرين از پيام برابري جنسي و حقوق زن و حقوق بشر، گونه يي «فمينيسم در چارچوب اسلام» را تداعی می کرد ، اما اين پيشاهنگان، به اقرار برخي هايشان، از بکار بردن اين واژه، از جمله به دليل تداعي معاني آن با مفاهيم «غربي»، دوري گزيدند. اينان، برعکس کار خود را مطرح ساختن يک خوانش و برداشت متفاوت از قرآن تلقي مي کردند. به مرور برخي از مقاومت ها در مقابل اين واژه تعديل يافت، چرا که اين افراد بيش از پيش عمل خود را در اين واژه منعکس مي ديدند.

اينترنت بزودي به مجرايي براي گسترش بحث فمينيسم اسلامي و به کانون مباحثات و برخوردهاي وسيع در آن زمينه مبدل شد. در آستانه ي قرن ٢١ ، نيرو هاي تازه يي به اين بحث پيوسته، و روز به روز بر شماره ي فعاليني که فمينيسم اسلامي را پذيرفته و هويت خود را به آن نزديک مي يافتند افزوده شد.

دو پارگي شرقي/غربي

جنجال هاي اطراف عبارت «فمينيسم اسلامي» از آنجا سرچشمه مي گرفت که گويا «فمينيسم» ماهيتي غربي داشته و به همين دليل اگر نه ضد اسلام، حداقل بيگانه با آن محسوب مي شود. اين برداشت يا ناشي از يک جهل عميق، و يا بهانه يي براي بدنام کردن فمينيسم، از هر گونه يي که باشد، به شمار مي آيد. نفس جنبش فمينيسم اسلامي، صرفنظر از هر نامي که به آن داده شود منافع افراد بسياري را به خطر مي اندازد و نيرو نهادن بر روي لفظ، باعث انحراف حساب شده ي توجه از اصل موضوع مي گردد.

ملاحظات تاريخي نشان مي دهد که فمينيسم نه يک بنياد منحصراً غربي، و نه يک پديده ي کاملاً يک پارچه بوده است. تاريخ نشان مي دهد که نخستين انديشه ها و نهضت هاي فمينيستي‌، به طور همزمان در شرق و غرب جهان آغاز شده است. فمينيسم در مفهوم اوليه ي خود، منادي اصلاح شرايط زن در جامعه، انتقاد از زير دست بودن او، و جدال با تسلط و تفوق مرد(در زمينه هاي مختلف زماني و مکاني) تلقي مي شد. تاريخ نشان مي دهد که جلوه هاي گوناگون و اشکال مختلف اين جنبش در بسياري از زمان ها و مکان هاي متفاوت خود را نشان داده است.

غربي قلمداد کردن فمينيسم، نه تنها جهل تاريخي مدعيان را نشان مي دهد بلکه به تداوم اين نطريه ي وسيعاً رايج در غرب کمک مي کند که گويا، زنان مسلمان و شرقي قادر به برخورد با سيستم پدر سالارانه و نقش زير دستانه ي خود نبوده و از برپا ساختن جنبش هاي فمينيستي و بهبود بخشيدن به اوضاع خود عاجز هستند. امروزه همه بخوبي مي دانند که اين ادعا وسيعاً در خدمت تحقير اسلام و مسلمانان بکار گرفته شده و کارت بَرَنده و سلاح موثر زرادخانه هاي اسلام ستيزي بشمار مي آيد که بار ها و بار ها در جهت مشروعيت بخشيدن به تاخت و تاز ها و تهاجمات آنان مورد استفاده قرار گرفته است. فمينيسم اسلامي بر قلمرو خاص خود ادعاي مالکيت مي کند، بر برداشت هاي خود از اسلام (بر مبناي اجتهاد دقيق خود) اتکا دارد، زبان خود را داشته و وراي دو قطب ايدئولوژيکی «شرق» و «غرب» و اينکه چه کسي اول بار به توليد دانش پرداخته و چه کسي مالک آن محسوب مي شود عمل مي کند.

دو پارگي مدني/مذهبي

در همان حال که تداعي معاني فمينيسم با مضامين غربي تنش بر انگيز بوده ، واژه هاي «سکولار» و «سکولاريست» نيز به دليل تحميل خصيصه ي ضديت با مذهب بر آن، مشکل آفرين بوده است. هر واژه يي براي خود تاريخي دارد و معناي آن در برخي از مقاطع زماني، از بنياد دگرگونه مي شود. واژه ي «سکولار» در ابتداي کار، حذف مذهب را القا نمي کرد و برعکس به معناي پذيرش برابري کليه اديان در يک جامعه ي ملي و مردم گرا بود. «سکولار» به معناي جدايي دين از سياست بود، هرچند که اين جدايي درجات مختلفي به خود مي گرفت. بطور مثال در مستعمرات عربي سابق، قوانين اسلامي و مسيحي (براي جوامع مسيحي) مربوط به فرد و خانواده، در چارچوب قوانين سکولار به درجات رسميت داشت.

پس از ظهور اسلام سياسي در سالهاي دهه ي ٧٠ و ٨٠، اسلاميست هاي سرزمين هاي مختلف آسيايي و آفريقايي به واژه هاي سکولار و سکولاريست مهر غير اسلامي و ضد اسلامي و حتي نامسلماني زدند و در همان حال سکولار و مذهبي را به دو قطب متضاد راندند. در همين دوره، زناني که همزمان با فراگير شدن و استقرار مجدد اسلام، گرايش هاي عملي شديدتري به اسلام پيدا کرده بودند به «زنان مذهبي» معروف شدند. همين زنان، صرفنظر از وابستگي يا عدم وابستگي به گروه هاي اسلامي، توسط همان اسلاميست ها بر عليه زنان مسلمان سکولار و خصوصاً فمينيست ها بسيج شدند. اينان انبوه کليشه ها را به کار گرفتند و بي هيچ ملاحظه يي فمينيسم را به باد تهمت گرفتند و از آن تصويري شيطاني ارائه کردند.

تنش عميق تري نيز بين افراد و گروه هاي « جنس-روشن» بين از يکسو و «جنس-واپسگرا» از سوي ديگر در جريان بود که خود به تنش ميان انديشه هاي مختلف اسلامي و تعريف آنها از دين مربوط مي شد. اين تنش نه يک نزاع ساده ي سکولار-مذهبي، بل دشمني و دوپارگي يي بود که اسلاميست ها به وجود آورده و به آتش آن مي دميدند. مردان و زنان اسلاميست با شعار و عمل خود به همگان نشان داده بودند که خواستار ديوار کشيدن ميان زنان مسلمان سکولار و زنان مذهبي، و تداوم بخشيدن به دشمني متقابل ميان اين دو گروه هستند.

ميان فمينيست هاي سکولار و فمينيست هاي اسلامي، و نيز دانشوران اسلامي زن(عالمه) که از دانش هاي اسلامي پر اهميتي بر خوردارند، رابطه ي رو به رشدي ايجاد شده است. به رغم آنچه تبليغ مي شود فمينيسم اسلامي و فمينسم سکولار جوامع اسلامي با يکديگر جنگ نداشته و برعکس، همديگر را متقابلاً تقويت مي کنند. زنان آزاديخواه و پيشروي جوامع اسلامي شرقي، روز به روز بيشتر از استدلال ها و نظريات هردو فمينست هاي اسلامي و سکولار بهره گرفته و بنياد ها، ارتباطات، و نظم سازماني خود را در خدمت پيشبرد امر تمام زنان به کار مي گيرند. در جهان پيچيده يي که ما را احاطه کرده است، هريک از ما با انديشه هاي متنوعي روبروست و صرفنظر از اينکه به آن اقرار نماييم يا نه، ما را از هويت جمعي خود گريزي نيست.

بنابرين فمينيسم اسلامي فصل مهمي در تاريخ جهاني فمينيسم گشوده است و از راه هاي ويژه ي خود به اين امر خدمت مي کند. نامگذاري آن ما را در شناخت و يافتن موقعيت آن در اين راه ياري مي رساند.

زمينه هاي پيدايش فمينيسم اسلامي

در مقايسه با فمينسم سکولار، که همزمان با پا گرفتن «جنبش هاي اجتماعي در چارچوب هاي ملي»، و در چارچوب ناسيوناليسم فراگير کشور هاي استعمار زده ي اسلامي شرق(و نيز در ترکيه ي دوران نزول امپراطوري عثماني، و يا در ايران اواخر دوران سلطنت) شکوفا شد، فمينسم اسلامي نه به عنوان يک جنبش اجتماعي بل به صورت يک مبحث نوين و همگاني در شرق و غرب جهان ظاهر شد. با اينهمه، امر فراگير فمينيسم اسلامي، زمينه ساز يک جنبش اجتماعي وسيع و فرا-ملي شده است.

فمينيسم اسلامي اول بار در کشورهاي شرقي يي ظاهر شده بود که اسلام سياسي سابقه ي طولاني تري داشت و تلاش کرده بود که دستاورد هاي گذشته ي فمينيسم را (کم و بيش با موفقيت) به عقب باز گرداند. اسلام سياسي بطور مثال در مصر تلاش کرده بود که حضور زنان را در اجتماع ممنوع کند، هرچند که اين تلاش به زودي به دلايل استراتژيک به شکست انجاميده بود. و در کشوري مانند ايران که به نيروي کار زنان (خصوصاً در دوره ي جنگ ايران و عراق) نياز داشت، تحرک اجتماعي و پوشش آنها را زير کنترل در مي آورد. فمينيسم اسلامي نه تنها از ميان زناني که نسبتي با سازمان هاي اسلام سياسي نداشتند، بلکه از ميان خود احزاب اسلام گرا و زناني که بعدها با ناخشنودي از آن بريده بودند (مانند ترکيه) نيز سر بر آورده بود. در افريقاي جنوبي، فمينيسم اسلامي به دنبال پايان گرفتن مبارزه ي ضد آپارتايد پا گرفته بود؛ درست به همان شکلي که فمينيسم سکولار از آن پيشتر و در آغاز مبارزه ي ضد استماري جوامع مسلمان قرن بيستم سر بر آورده بود.

در سرزمين هاي شرقي فمينيسم اسلامي زماني شکوفا شد که شماري از زنان در تمام رشته ها و از جمله الهيات، به تحصيلات دانشگاهي راه پيدا کرده بودند. ظهور فمينيسم اسلامي با رو در رو شدن نيرو ها و طبقات تازه (از جمله شهرونداني که تازه به شهر ها نقل مکان کرده بودند) با معضلات خاص مدرنيته و فرصت هاي تازه، و ورود به حيطه هاي اجتماعي همراه بود.

فمينيسم اسلامي در غرب، از بطن جوامع مسلمان متشکل از تازه مهاجرين، نسل دومي ها، و نوکيشان مسلمان، و شديداً رو به رشد، بيرون آمد. اکثريت اين جوامع را زنان تشکيل مي دهند. زنان مسلماني که ريشه در جوامع اسلامي کشورهاي آسيايي و آفريقايي داشتند خود را با سلوک اجتماعي يي رو در رو مي ديدند که به نام اسلام به آنان تحميل شده و از نظر ايشان غير قابل پذيرش تلقي مي شد. اينان به همين دليل، شخصاً در اصول ديني به جستجوي پاسخ اسلام به امر جنسيت و برابري و عدالت پرداخته بودند. در ميان زنان مسلمان نوکيش افرادي يافت مي شد که با سنت هاي واپسگرايانه يي که به نام اسلام به زنان تحميل مي شود احساس راحتي نمي کردند و شخصاً وادار به بررسي دين شده بودند.

فمينيسم اسلامي در انديشه و عمل

١- تفسير

تئوري فمينيسم اسلامي پروسه ي رشد و گسترش خود را طي مي کند و تفسير قرآن، همانطور که در گذشته به آن اشاره رفت در مرکز اين پروسه قرار دارد. مفسرين زن (که اثرشان در کار فمينيسم اسلامي اهميت اساسي دارد) در جستجو هاي خود، از نقطه نظر هاي شخصي و بر اساس تجربه و دانش و مشاهدات خود، به کتاب مقدس رجوع مي کنند و اين برخوردي است که از ديرباز سنت تمام مفسرين بوده است. مفسرين جديد بمانند گذشتگان ريشه در زمان و مکان خود دارند. فمينيسم اسلامي انديشه ي برابري انسانها از هر جنس و نژاد و قوم و قبيله را، بر مباني قرآن تعريف مي کند و روي اين نکته (قرآني) تاکيد مي گذارد که خصوصيات ظاهري، ناقض اصل برابري ذاتي انسان ها نيست. مشروط ساختن اين بنياد به هر شکل، و جرح و تعديل آن، نقض اصل بنيادين و تغيير ناپذير برابري انسانها تلقي مي شود. فمينيسم اسلامي بر اين انديشه، که برابري ميان انسانها يک بنياد عملي و کاربردي است نه يک مفهوم انتزاعي ساده، پافشاري مي کند.

مرد و زن به رغم تفاوت هاي بيولوژيک خود، برابر محسوب مي شوند. قرآن روي عيان ترين نمود اين تفاوت، يعني حيطه ي زاد و ولد انگشت گذاشته است. اصل «توازان» در ارتباط مستقيم با برابري زن و مرد است. در چارچوب روابط زناشويي و در دوره يي که زن باردار و يا به پرستاري از فرزند مشغول است، مسئوليت حمايت خانواده به دوش مرد بوده و موازنه ي رنج همسر محسوب مي شود. قرآن در اينجا وارد جزئيات نمي شود اما بر اصل تفاهم متقابل در رابطه ي زناشويي و به حمايت هاي متقابل زن و شوهر از يکديگر تاکيد مي کند. تعيين و تحميل نقش هاي مشخص به فرد، انديشه ي پدر سالارانه يي محسوب مي شود که انگيزه هاي آن از ساختار هاي اجتماعي همراه فراهم مي آيد. اين سيستم ها در پيچيده گي ها و سلسله مراتب سلطه، اجتماع را چنان آرايشي بخشيده اند که مردان در جايگاهي بالاتر از زنان نشسته و اين امر را به نام اسلام توجيه مي کنند. محدود ساختن فرد، چه در خانه و چه در اجتماع، به يک نقش خاص، از ساخت و فرهنگ جامعه بر مي آيد و چنين چيزي در قرآن تصريح نشده است.

سوء استفاده از بيولوژي، و بخشيدن نقش محوري به آن در توجيه نابرابري هاي خانوادگي و اجتماعي همانقدر ياوه است که ضد قرآن. خط کشي ميان حيطه هاي خصوصي و عمومي و يا مذکر و مونث خواندن ها و نگهباني ديوار حايل ميان آن ها، يک محدوديت اجتماعي و بر آمده از چارچوب هاي زماني و مکاني و طبقاتي و امثال آن بيش نيست و مسلماً قرآن الهام بخش آن محسوب نمي شود. آنجا که وضع آشفته مي گردد و اسلام به ابزاري در خدمت تاکيد و تثبيت سلوک و انديشه هاي غير-اسلامي مبدل مي شود، نياز به باز تعريف اصول اسلامي پيش مي آيد و اين دقيقاً همان وظيفه يي است که فمينيسم اسلامي به عهده گرفته است.

به طوري که قبلاً اشاره کردم تعريف فمينيسم اسلامي از برابري حقوق زن و مرد، عميقتر از بحث هاي پيشين فمينيسم سکولار در اين خصوص است. فمينيسم سکولار (در جوامع اسلامي) به برابري حقوق کامل زن و مرد در سطح جامعه قايل بود اما در سطح خصوصي و خانوادگي، به نقش اول مرد در خانواده و نقش متفاوتي که از دير باز براي زن و مرد تعيين شده است باور داشت. باور به سروري مرد در خانواده، انديشه هاي پنهان مردسالارانه را برملا مي سازد تا يک ذهنيت قرآني را. تعريف فمينيسم اسلامي از برابري زن و مرد (به عنوان يکي از مولفه هاي اصلي برابري کامل و بدون قيد و شرط هاي مکاني و تلويحي) انديشه ي دره ي مصنوعي و مجازي يي را که ميان فضاي عمومي و خصوصي ايجاد شده است را رد مي کند و به آن برابري که در سرحد خانه و فضاي خصوصي متوقف مي شود باور ندارد.

فمينيسم اسلامي، با انگيزه هايي که از تفسير نوين خود از قرآن پيدا کرده است، برداشت هاي خود از مضامين برابري و عدالت قرآني را در موشکافي و تفسير فقه و حديث بکار گرفته است.

٢- فقه

فمينيسم اسلامي در اصول فقه نيز کنکاش کرده است. منتقدين حساس به مسئله ي جنسيت، به اين نتيجه رسيده اند که اصول فقهي بطرز چشمگيري خصلت مرد سالارانه داشته و انعکاسي از جوامع مرد سالارانه ي اواخر قرن نهم (ميلادي)، که در آن فرقه هاي مذهبي به انسجام نهايي خود رسيده بودند محسوب مي شوند. به دنبال تمرکز و انسجام دروني چهار فرقه ي اصلي اسلام، تلاش هايي به عمل آمد که اجتهاد يا کاوش عقلي و مستقل در اسناد مذهبي محدود شود و نشان داده شده است که مکاتب فقهي، از آن سرفصل، در راستاي انحصاري نمودن جريان تفکر عمل مي کرده اند. از آنجا که قرآن و سنت (حديث) دو مرجع عمده ي فقه محسوب مي شوند، هر نگرش تازه به آن ايجاب مي کند که هم يک تفسير نوين قرآن، که به مسئله ي جنسيت حساس باشد، و هم تجزيه و تحليل احاديث زن ستيز در آن گنجانده شود. هرچند که فقه کلاسيک وضوحاً انعکاسي از انديشه هاي پدر سالارانه محسوب مي شود اما در همان حال يک توده ي پيچيده از مکانيسم هاييست که بر افکار پدرسالارانه مهار زده و وسايلي در خدمت به اجرا در آوردن عدالت فراهم آورده است. به اين مي نمايد که بنياد گذاران مکاتب فقهي از مريداني که احتياط هاي آنان را به اصول تعبير کرده اند محتاط تر بودند.

اصول فقهي بيشتر از هرجا در حيطه ي شرعياتي که شامل حال فرد و خانواده مي شود، و توسط دولت به شکل قانون در آمده است، در انديشه ي قرآني برابري و موازنه ميان زن و مرد اختلال ايجاد کرده است. بنياد هاي دين رسمي و دولت پشتيبان آن، سنگ بناي قانوني مردسالاري در خانواده را گذاشته است. فمينيسم سکولار از همان ابتداي کار، تغيير قوانين شرعي فرد را طلب کرده است و با اتکا بر مباحثات مذهبي و بر مباني قرآني، به دنبال احياي حقوق زن بوده است. اين سازمان ها، به دليل نفوذ و تسلط سياست هاي مرد سالارانه و استفاده هاي ماهرانه ي آنان از تفکر ديني، عموماً پيشرفتي در کار خود نداشته اند.

در آستانه ي قرن ٢١ بارقه يي از پيشرفت نمودار شد و ثابت شد که برداشت هاي نوين از فقه اسلامي قادر است قوانين شرعي مربوط به فرد و خانواده را تعديل کرده و آن را هرچه بيشتر با اصول انساني منطبق سازد. اين اميد زماني زنده شد که در (مُدَوّنات) يا قوانين شرع خانواده در مراکش، تغيير اساسي ايجاد و بار ديگر مدل انساني خانواده احيا شد. در قانون جديد، زن و مرد در سرپرستي خانواده حقوق برابر داشته، چند همسري عملاً ملغي شده، و زوجين حق طلاق مساوي دارند. اين تجديد نظر ها و بهبود در قانون حاصل مبارزات هماهنگ و پيوسته ي فمينيست ها، فعالين حقوق بشري، قضات، دانشگاهيان، متخصصين مذهبي، و از اين قبيل بود.

نقض اصول قرآني حقوق انساني در هيچ جا وحشيانه تر و عريان تر از آنجايي نيست که فرد به عدول از اصول سکس شرعي متهم مي گردد. در اينجا در نهايت اين زنان اکثراً فقير هستند که بهاي سنگين اتهام به زنا را مي پردازند، در همان حاليکه مردان متهم عموماً آزاد مي گردند. در کشور هايي که حدود شرعي وارد قانون کشور گشته است دادخواهي زناني که قرباني تجاوز مي شوند، خطر اعدام به همراه دارد. در اين موارد زن شاکي غالباً به جرم زنا اعدام شده و مرد متجاوز از مجازات مي گريزد.

در چهارچوب هاي فقهي، به مدل مردسالارانه ي قصاص، تفوق مطلق بخشيده نشده است. وارد آوردن اتهام و محکوم ساختن و اجراي حکم اعدام به جرم زنا، در اسلام از کانال شرايط سخت و جزئيات دقيقي مي گذرد که محکوميت و اعدام بخاطر زنا را مجازاً غير ممکن مي سازد. گفته مي شود که در فقه اسلامي، به مجازات شديد زنا بايد به عنوان يک عامل بازدارنده نگاه کرد نه يک حکم لازم‌الاجرا. با اين وجود در کشور هايي که حدود اسلامي وارد قانون شده است، زنان عملاً پس از يک محاکمه ي صحرايي به اعدام محکوم شده و حکم (بطور مثال در ايران و پاکستان و عربستان سعودي) به اجرا در مي آيد در حاليکه مجرمين مرد عموماً آزاد مي شوند.

يکي از مهمترين استثناها در اين خصوص کشور نيجريه است که با وجودي که «حدود» يا قانون جزاي اسلامي از چند سال پيش در ايالات شمالي آن به اجرا در آمده است، اما تاکنون هيچ مورد سنگساري در مورد زنان زناکار به اجرا در نيامده است. و اين نيست مگر بخاطر دخالت ديوانعالي شرع و لغو احکام سنگسار صادره توسط دادگاه هاي شرعي محلي. در اينجا فمينست ها، اِن. جي. او ها، وکلا، و آگاهان به شرع اسلامي، زير پرچم اتحاد جمعيت هاي دفاع از حقوق انساني زنان، پيشبرد حقوق زنان، و حمايت هاي ديگر، دست به دست هم دادند و از حقوق دو زن فقير به نامهاي صفيه حسيني و امينه لَوال دفاع کردند. اين در حالي بود که متهمين مرد با آزادي کامل مي گشتند. مدافعين در اينجا، حجت هاي شرعي براي تبرئه ي اين دو زن را از متون فقهي استخراج کرده و بيگناهي اينان را به دادگاه عالي شرع اثبات کرده بودند، که همين مي تواند سابقه و پيش درآمد قانوني محکمي براي نمونه هاي مشابه به شمار رود. موفقيت در هر دو مورد در سايه ي درک و برداشت هاي آگاهانه از اصول فقهي حاصل آمد. قابل توجه است که در اينجا فعالين مسلمان و مسيحي مشترکاً، (در چهارچوب اِن. جي. او ها) براي احقاق حقوق خواهران نيجريه يي خود (در کشوري با جمعيت مسلمان و مسيحي تقريباً برابر) مبارزه مي کردند. اين واقعيت که اينان، در مقابله با «حدود»، از اصول فقهي بهره گرفته بودند، به معني تاييد ايشان از اين قوانين محسوب نمي شود و تنها طرز کار در محدوده ها و چارچوب هاي اين چنيني را نشان مي دهد.

فعالين حقوق زن به همراه ساير نيروهاي پيشرو پاکستاني در راه لغو «حدود» اسلامي که بيش از ٢٥ سال است بصورت قانون در آمده و باعث اعدام شمار بالايي از زنان شده است مبارزه مي کنند. رئيس جمهور پاکستان اخيراً قول اصلاح اين قوانين را داده بود اما زماني که اين نوشته در دست تهيه بود اين برنامه متوقف اعلام شد که خود اعتراض شديد فمينيست هاي اسلامي و فمينيست هاي سکولار و مدافعين حقوق بشري را در پاکستان و سراسر جهان بر انگيخت.

در کشور هاي مختلف آفريقايي و آسيايي فمينيسم اسلامي از فمينيسم سکولار پيشي گرفته است و تلاش هاي خود در راه کسب حقوق مساوي در خانواده و اجتماع را به ديگر صحنه ها و زمينه هاي سکولار و مذهبي و از جمله وارد شدن به حلقه ها و حرفه هاي مذهبي گسترش داده است. قابل توجه است که در بسياري از کشور هاي اسلامي زنان با وجودي که در زمينه هاي سکولار به حقوق برابر رسيده اند اما عموماً راه ورود آنان به صحنه ي مذهب بسته است و قابل تامل است که اصل قرآني برابري انسانها شامل حال حيطه ي عمل مذهب در سطح اجتماع نمي شود. شبکه ي وسيع متشکل از فمينيست هاي اسلامي کانال نشر اخبار منطقه يي و امور زنان به شمار مي آيد. فمينيسم اسلامي در سطح منطقه يي و جهاني فعال است و نشان داده است که چگونه ترکيب عمل و بحث سازنده به غناي آن ياري مي رساند.

 

 

 

 

 

توهم

Schizophrenia

About this leaflet

This leaflet is for you if:

  • you have a diagnosis of schizophrenia
  • you think you might have schizophrenia
  • you know someone with this diagnosis
  • you just want to know more about schizophrenia

 

It covers:

  • what it is like to have schizophrenia
  • what causes it
  • what can help
  • how to help yourself.
  • information for relatives

Why do we use the “S” word?

‘Schizophrenia’ is a word that makes many people uneasy. The media regularly uses it – inaccurately and unfairly – to describe violence and disturbance.  So, it's hardly surprising that many people with this diagnosis find it unhelpful. It can feel as though someone has judged you to be violent and out of control – when you are not.

 

We use this word here because there is not yet a better one for the pattern of symptoms and behaviours described. Even if you don’t find the word helpful, we hope that the information in this leaflet can still be useful.  

What is schizophrenia?

A disorder of the mind which affects how you think, feel and behave. Its symptoms are often described as either ‘positive’ or ‘negative’.

‘Positive’ symptoms

These are unusual experiences which are common in schizophrenia, but can also happen in other mental disorders.

Hallucinations

A hallucination happens when you hear, smell, feel or see something - but there isn’t anything (or anybody) there to cause it. The commonest one is hearing voices.

 

What do voices sound like?

They sound utterly real. They usually seem to be coming from outside you, although other people can’t hear them. You may hear them coming from different places, or they may seem to come from a particular place or object. Voices can talk to you directly or talk to each other about you – it can be like over-hearing a conversation. They can be pleasant, but are often rude, critical, abusive or just plain irritating.

 

How do people react to them?

You may try to ignore them, talk back to them – or even shout back at them if they are particularly loud or irritating. You may feel that you have to do what they tell you, even if you know you shouldn't. You may wonder if they are they coming from hidden microphones, from loudspeakers, or the spirit world.

 

Where do they come from?

Voices are not imaginary – you really do hear them - but they are created by the mind. Scans have shown that the part of the brain that is active when you hear voices is the part that is active when you talk, or form words in your mind. The brain seems to mistake your own thoughts, or ‘inner speech’, for voices coming from outside you.

 

Do other people hear voices?

In severe depression, you can hear voices but they tend to be simpler and repeat the same negative or critical word or phrase over and over again. You may hear voices which don't interfere with your life. They may be pleasant, or not very loud, or only happen from time to time. These voices do not usually call for any kind of treatment.

 

Other kinds of hallucination

You may see things that aren't there, or may smell or taste things that aren't there. Some people have uncomfortable or painful feelings in their body, or feelings of being touched or hit.

Delusions

A delusion happens when you believe something – and are completely sure of it – while other people think you have misunderstood what is happening.  It's as though you see things in a completely different way from everyone else.  You have no doubts, but other people see your belief as mistaken, unrealistic or strange. If you do try to talk about your ideas with someone, your reasons don’t make sense to them, or you can’t explain – you ‘just know’. It's an idea, or set of ideas, that can't be explained as part of your culture, background or religion.

 

How does it start?

  • It may suddenly dawn on you that at last you really understand what is going on. This may follow weeks or months when you have felt that there has been something wrong, but that you couldn’t work out what it was.
  • A delusional idea can be a way of explaining hallucinations. If you hear voices that talk about you, you may explain it with the idea that a government agency is tracking you.

 

‘Paranoid’ delusions

These are ideas that make you feel persecuted or harassed. They may be:

  • unusual – it feels as though MI5 or the government is spying on you. You may think that neighbours are influencing you with special powers or technology. 
  • everyday - you start to believe your partner is unfaithful. You do so because of odd details that seem to have nothing to do with sex or not being faithful. Other people can see nothing to suggest that this is true.
  • upsetting – feeling persecuted is obviously upsetting for you. It can also be distressing for the people you see as your persecutors, especially if they are close to you, like your family.

 

Making strange connections (‘ideas of reference‘)

You start to see special meanings in ordinary, day-to-day events. It feels as though things are specially connected to you – that radio or TV programmes are about you, or that someone is telling you things in odd ways, for example, through the colours of cars passing in the street.

 

Coping with delusions

  • Delusions may, or may not, affect the way you behave.
  • It can be hard to talk to other people about them – you realise that they won't understand.
  • If you feel that other people are trying to harm or harass you, you will probably just keep to yourself. If you feel threatened, you may want to hit back in some way.
  • You may try to escape your feelings of persecution by moving from place to place.

Muddled thinking (or ‘thought disorder’)

You find it harder to concentrate – it's more and more difficult to:

  • finish an article in the newspaper or watch a TV programme to the end
  • keep up with your studies at college
  • Keep your mind on your job at work.

 

Your thoughts wander. You drift from idea to idea – but there's no clear connection between them. After a minute or two you can’t remember what you were originally trying to think about. Some people describe their thoughts as being ‘misty’ or ‘hazy’ when this is happening. When your thoughts are disconnected in this way, it can be hard for other people to understand you.

Feelings of being controlled

You feel that:

  • your thoughts suddenly disappear – as though someone is taking them out of your mind;
  • your thoughts feel as though they are not yours – it's as though someone else has put them into your mind;
  • your body is being taken over, or that you are being controlled like a puppet or a robot.

 

Some people explain these experiences by thinking it's the radio, television or laser beams, or that a device has been implanted in them. Other people blame witchcraft, angry spirits, God or the Devil.

‘Negative’ symptoms

  • You start to lose your normal thoughts, feelings and motivations.
  • You lose interest in life. Your energy, emotions and ‘get-up-and-go’ just drain away. It’s hard to feel excited or enthusiastic about anything.
  • You can’t concentrate.
  • You don't bother to get up or go out of the house.
  • You stop washing or tidying, or keeping your clothes clean.
  • You feel uncomfortable with people.

 

People can find it hard to understand that negative symptoms are really symptoms – not just laziness. This can make it difficult for both you and your family. Your family feel that you just need to pull yourself together. You can’t explain that … you just can’t. Negative symptoms are less dramatic than positive symptoms, but can still be hard to live with.

Does everyone with schizophrenia have all these symptoms?

No. You can hear voices and have negative symptoms, but may not have delusional ideas. Some people with delusional ideas seem to have very few negative symptoms. If you only have thought disorder and negative symptoms, they may not be recognised for years.

Loss of ‘insight’

It feels as though everyone else is wrong, that they just can’t understand the things that you can. You feel that the problem is with the rest of the world, not with you.

Depression

  • Around half the people with schizophrenia for the first time will feel depressed, often before they get more obvious symptoms.
  • Around 1 in 7 people with continuing symptoms will become depressed. This can be mistaken for negative symptoms. 
  • Antipsychotic medication has been blamed – but research suggests that it actually helps depression in schizophrenia.
  • If you have schizophrenia and feel depressed, make sure that you tell someone and that they take you seriously. 

How common is schizophrenia?

It affects around 1 in every 100 people over the course of their life.

Who gets it?

It affects men and women equally and seems to be more common in city areas and in some ethnic minority groups. It is rare before the age of 15, but can start at any time after this, most often between the ages of 15 to 35.

What causes schizophrenia?

We don’t yet know for sure. It is probably a combination of several different things, which will be different for different people.

 

Genes

Although only 1 in 100 people get schizophrenia, about 1 in 10 people with schizophrenia have a parent with the illness.

 

Twins: an identical twin has exactly the same genetic make-up as his or her brother or sister, down to the smallest piece of DNA. If one identical twin has schizophrenia, their twin has about a 50:50 chance of having it too.

Non-identical twins have a different genetic make-up to each other. If one of them has schizophrenia, the risk to the other twin is just slightly more than for any other brother or sister. These findings are much the same even if twins are adopted and brought up in different families.

 

Relatives with schizophrenia

Chance of developing schizophrenia

None

1 in 100

1 parent

1 in 10

1 identical twin (same genetic make up)

1 in 2

1 non-identical twin (different genetic make up)

1 in 80

 

Brain damage

Brain scans show that there are differences in the brains of some people with schizophrenia – but not in others. Where this is the case, it may be that parts of the brain have not grown normally because of:

  • a problem during birth that stops the baby’s brain from getting enough oxygen
  • a virus infection during the early months of pregnancy.

 

Street drugs and alcohol

Sometimes, street drugs seem to bring on schizophrenia.

 

Amphetamines: can give you psychotic symptoms, but they usually stop when you stop taking the amphetamines. We don’t yet know whether these drugs, on their own, can trigger off a long-term illness, but they may do if you are vulnerable.  Some people start using drugs or alcohol to cope with their symptoms, but this can make things worse.

 

Cannabis

  • The heavy use of cannabis seems to double the risk of developing schizophrenia. New research has shown that the stronger forms of cannabis, such as skunk, may increase this risk.
  • It’s more likely if you start using cannabis in your early teens.
  • If you have smoked it frequently (more than 50 times) during your teens, the effect is even stronger – you are 6 times more likely to develop schizophrenia.

 

Stress

Difficulties often seem to happen shortly before symptoms get worse. This may be a sudden event like a car accident, bereavement or moving home. It can be an everyday problem, such as difficulty with work or studies. Long-term stress, such as family tensions, can also make it worse.

 

Family problems

At one time people thought that communication problems in the family could cause schizophrenia. This doesn’t seem to be the case. However, if you have schizophrenia, family tensions can certainly make it worse.

 

A difficult childhood

As with other mental disorders, schizophrenia is more likely if you were deprived or physically or sexually abused as a child.

What about violence in schizophrenia?

A few people with schizophrenia do become violent – they usually hurt themselves but sometimes hurt other people. This can be caused by feelings of persecution or voices telling them to do it – often a combination of the two. It is much more likely if drugs or alcohol are involved.

Outlook

Many people with schizophrenia now never have to go into hospital and are able to settle down, work and have lasting relationships.

For every 5 people with schizophrenia:

  • 1 will get better within five years of their first obvious symptoms.
  • 3 will get better, but will have times when they get worse again.
  • 1 will have troublesome symptoms for long periods of time.

What will happen without treatment?

If you just hear voices, don't mind them and they don't interfere with your life, you probably may not need any special help. However, if the voices become too loud or unpleasant (or if other symptoms develop), then you should talk it over with a doctor.

 

Suicide is more common in schizophrenia – particularly if someone has symptoms, has become depressed, is not getting treatment or is getting less help than they used to.

 

The evidence is beginning to suggest that if schizophrenia is treated early:

  • you are less likely to have to come into hospital
  • you are less likely to need intensive support at home
  • if you do come into hospital, you will spend less time there
  • you are more likely to be able to work and live independently.

Treatments

If you have the symptoms of schizophrenia for the first time, you should start medication as soon as possible.

 

You may not need to come into hospital, but you will need to see a psychiatrist and a community mental health team. They will usually be able to plan your treatment with you at home. Even if you do have to come into hospital, it will only be until you are well enough to manage at home.

Medication

This can help the most disturbing symptoms of the illness – but it is not the whole answer. It is usually an important step which can make other kinds of help possible. Other important parts of recovery are support from families and friends, psychological treatment and services such as supported housing, day care and employment schemes.

Why take medication?

Medication reduces the effects of the symptoms on your life. Medication should:

  • weaken delusions and hallucinations gradually, over a period of a few weeks;
  • help your thoughts to be clearer;
  • increase your motivation and ability to look after yourself – although too much medication (or the wrong medication for you) can have the opposite effect.

How is it taken?

  • As tablets, capsules, or syrup. It’s hard for anybody to remember to take tablets several times a day, so there are now some that you only need to take once a day.
  • If you find it hard to take tablets every day, you may find it easier to take antipsychotic medication as an injection every 2, 3 or 4 weeks. These are called depot injections and are given by a nurse.

How well does medication work?

  • About 4 in 5 people get help from them. They control the symptoms, but do not get rid of them. You have to go on taking the medication to stop the symptoms from coming back.
  • Even if the medication helps, the symptoms may come back. This is much less likely to happen if you carry on taking medication, even when you feel well.

How long will I have to take medication for?

  • Most psychiatrists will suggest that you take medication for a long time.
  • If you want to reduce or stop your medication, discuss this with your doctor.
  • Reduce your medication gradually. If you do this you can notice any symptoms returning before you become really unwell again.

What happens when I stop taking medication?

The symptoms will usually come back – not immediately, but usually within 3 – 6 months.

 

You can find more information about antipsychotic medication on our website.

Getting back to normal

Schizophrenia can make everyday life hard to deal with. This may or may not be due to the symptoms. Sometimes you may just get out of the habit of doing things for yourself. It can be difficult to get back to doing ordinary things like washing, answering the door, shopping, making a phone call or chatting with a friend.

Psychological (or talking) treatments

Cognitive Behavioural Therapy (CBT)

This can be done by clinical psychologists, psychiatrists or nurse therapists. It helps you to:

  • concentrate on the problems that you find most difficult. These could be thoughts, hallucinations or feelings that you are being persecuted.
  • look at how you tend to think about them – your ‘thinking habits’.
  • look at how you react to them – your ‘behaving habits’.
  • look at how your thinking or behaving habits affect you.
  • work out if any of these thinking or behaving habits are unrealistic or unhelpful.
  • work out more helpful ways of thinking about these things or reacting to them.
  • try out new ways of thinking and behaving.
  • see if these work. If they do, to help you use them regularly. If they don’t, to find better ones that do work for you.

 

This kind of therapy can help you to feel better about yourself and to learn new ways of solving problems. We now know that CBT can also help you to control troublesome hallucinations or delusional ideas. Most people have between 8 and 20 sessions, each lasting about 1 hour. To help the symptoms of schizophrenia, you may need to carry on with ‘booster’ courses from time to time.

Counselling and supportive psychotherapy

These can help you to:

  • get things off your chest
  • talk things over in more depth
  • get some help with the daily problems of life.

Family meetings

These try to help you and your family cope better with the situation. They can be used to discuss information about schizophrenia, how best to support someone with schizophrenia and how to solve the practical problems that can crop up. Around ten meetings happen over a period of about 6 months.

Support from the Community Mental Health Team (CMHT) or Early Intervention Team

  • A mental health worker from your local team (your care coordinator) should see you regularly.
  • Community psychiatric nurses can give you time to talk and can help sort out problems with medication.
  • Occupational therapists can:
    • help you to be clear what your skills are and what you can do
    • show you how to improve things you aren’t doing so well
    • work out ways of helping you to do more for yourself
    • help you to improve your social skills (how to get on with other people).
  • There may be help for families, with regular meetings for a while.These can help a family to learn more about the illness and treatment and can help them to sort out some of the practical problems of day to day living.
  • The psychiatrist will usually organise your medication and take responsibility for your overall care..
  • The care coordinator is responsible for making sure that you get the care you need.
  • Vocational rehabilitation or recovery workers can help you to get back into work, education or some sort of activity that you find rewarding.

How treatments compare

  • Apart from clozapine, there seem to be few differences in the effectiveness of any of the antipsychotics. Treatment should usually start with one of the newer drugs - an ‘atypical’.
  • It is also not possible to say in advance whether one antipsychotic will work better for you than another. You may need to try one antipsychotic and see how you get on with it. If it doesn't help you, or if the side-effects are a problem, discuss trying another with your psychiatrist. 
  • Clozapine does seem to work better than other antipsychotics for some people. However, its side-effects can be dangerous, so it can only be    prescribed by a specialist after other treatments have failed. If you have had both a ‘typical’ antipsychotic and an ‘atypical’ antipsychotic for 8 weeks without real help from either, clozapine may be worth trying.
  • CBT seems to be helpful in people who are taking medication, but we don’t know how well it works if someone is not taking medication. It may be   particularly helpful in very early schizophrenia.
  • If you want further information about treatments, see the NICE guidelines (listed below).
  • If you are unhappy with your treatment, you can ask for a second opinion from another psychiatrist.

Social help

Day centres

You may not be working, or may be unable to go back to work. Even so, it’s good to get out and do something every day.

 

Many people go regularly to a day hospital, day centre, or community mental health centre. These have a number of things you can do – keep fit, creative pursuits like painting and pottery, education or getting back to work activities. You can get active again and spend some time with other people.

 

These facilities don't exist in some areas where there is, perhaps, more emphasis on helping people to be included in ‘mainstream’ activities for everybody, whether or not they have had psychological difficulties.

Work projects

These can help you develop your skills for work. They will often have contacts with local employers and can support you when you go back to work.

If you are unwell for a long time, you may need a specialist rehabilitation service.

Supported accommodation

This could be a bedsit or flat where there is someone around to help you with day-to-day problems.

CPA – Care Programme Approach (England & Wales only) 

This is a way of making sure that people with schizophrenia get appropriate care and support. It involves:

  • a care coordinator who is responsible for organising all the different parts of your care and treatment.
  • regular meetings every 3 – 6 months. These involve you, your care   coordinator, your psychiatrist and any other people who are giving you care or support. This can include your family or carers.
  • a care plan that is checked at the regular CPA meetings. It is re-written each time and you will have a copy to approve or change.
  • plans are made with you at these meetings about what to do if you find yourself becoming unwell again, or run into difficulties.
  • carers can have an assessment of their needs every year.

Self-help

Learn to recognise early signs that you are getting unwell, such as:

  • everyday things like going off your food, feeling anxious or not sleeping.
  • other people may notice that you stop bothering to change your clothes, clean your flat or cook for yourself.
  • mild symptoms – you feel a bit suspicious or fearful or start to worry about people’s motives. You may start to hear voices quietly or occasionally, or find it difficult to concentrate.

 

Try to avoid things that make you worse, such as:

  • stressful situations such as spending too much time with people (although being with people can be helpful – see below).
  • using street drugs or alcohol.
  • getting anxious about bills, but not asking for help or advice (see our leaflet on debt and mental health).
  • disagreements with family, friends or neighbours.
  •                  

Learn relaxation techniques.

 

Make sure you regularly do something you enjoy.

 

Find ways of controlling your voices:

  • spend time with other people
  • keep busy
  • listen to a personal stereo (TV and radio also work but may annoy your  family or neighbours).
  • remind yourself that your voices can’t harm you
  • remind yourself that your voices don’t have any power over you and can’t force you to do anything you don’t want to

 

Join a self-help group for people with similar experiences to yours (see below).

 

Get someone you trust to tell you if you are becoming unwell again.

 

Learn about schizophrenia and your medication:

  • talk it over with your nurse, mental health worker, psychiatrist - or     someone else with schizophrenia.
  • ask for written information about your diagnosis and treatment.
  • if your medication is not working well, ask about other medications.

 

Look after your body:

  • try to eat a balanced diet, with lots of fresh vegetables and fruit.
  • try not to smoke – cigarettes harm your lungs, your heart, your         circulation and your stomach.
  • take some regular exercise, even if it’s only 20 minutes out walking   every day. Regular vigorous exercise (double your pulse rate for 20 minutes 3 times a week) can help improve your mood.

 

If there is an inaccurate or abusive item about schizophrenia in the press, a radio talk show or on TV, don’t get depressed, get active. Write a letter, e-mail them, phone them up and tell them where they are wrong. It works!

For families

It can be hard to understand what is happening if your son or daughter, husband or wife, brother or sister develops schizophrenia. Sometimes, no-one realises what is wrong.

What do you see?

Your relative may become odd, distant or just different from how they used to be. They may avoid contact with people and become less active. If they have delusional ideas, they may talk about them but may also keep quiet about them. If they are hearing voices, they may suddenly look away from you as if they are listening to something else. When you speak to them, they may say little, or be difficult to understand. Their sleep pattern may change so that they stay up all night and sleep during the day.

 

You may wonder if this behaviour is just rebellious. It can happen so slowly that only when you look back can you see when it started. It can be particularly difficult to recognise these changes during the teenage years, when young people are changing so much anyway.

Was it my fault?

You may start to blame yourself and wonder ‘Was it my fault?’ You may wonder if anyone else in the family is going to be affected, what the future holds or how they can get the best help.

Can I talk to the mental health team?

Families have often been left out of discussions because of worries about confidentiality. This should not be the case now. People with schizophrenia are often living with or being supported by their family. So, their family should have the information that will allow them to care most effectively. Even if the person does not want their family to be involved, the family can still tell the mental health team about what is going on.

 

Families deserve the help and information they need, and mental health teams need to listen to their worries and concerns.

 

The Princess Royal Trust for Carers and the Royal College of Psychiatrists have published a checklist of questions for families, to help them find out what they need to know. Several voluntary organisations concerned with schizophrenia  provide useful information and support (see list below).

What can we do?

Families also need advice. What do they need to do? Schizophrenia makes you more sensitive to stress, so it is helpful to avoid arguments and keep calm - perhaps easier said than done!

Some myths

Isn't schizophrenia a split personality?

No. Too many people have the idea that someone with schizophrenia can appear perfectly normal at one moment, and change into a different person the next. This is not true.

 

People can misuse the word ‘schizophrenia’ in two different ways to mean:

  • Having mixed or contradictory feelings about something. This is just part of human nature - a much better word is ‘ambivalent’.
  • That someone behaves in very different ways at different times. Again, this is just part of human nature.

Doesn't schizophrenia make people dangerous?

People who suffer from schizophrenia are not often dangerous. Any violent behaviour is usually sparked off by street drugs or alcohol. This is similar to the situation with people who don’t suffer from schizophrenia.

 

Although there is a higher risk of violent behaviour if you have schizophrenia, it is very small compared to the effects of drugs and alcohol in our society. People with schizophrenia are far more likely to be harmed by other people than other people are to be harmed by them.

Schizophrenia never gets better

1 in 4-5 people with schizophrenia recover completely, another 3 out of 5 people with schizophrenia will be helped or get better with treatment.

Further help

Rethink

Advice line: 0208 974 68 14 (open 10am -3pm Monday, Wednesday and Friday; 10am- 1pm Tuesday and Thursday) or email: advice@rethink.org
National voluntary organisation that helps people with any severe mental illness, their families and carers.

 

Tel: 0131 557 8969, email: info@nsfscot.org.uk
 
Mindinfoline: 0845 766 0163 (Mon-Fri, 9.15am - 5.15pm); email: info@mind.org.uk
Publishes a wide range of literature on all aspects of mental health.
 
Helpline: 0845 767 8000 (1pm to 11pm every day of the year).
A national mental health helpline offering emotional support and practical information for people with mental illness, families, carers and professionals.

 

 

Further reading

Fast Facts: Schizophrenia. S Lewis and RW Buchanan

Living with schizophrenia. N Burton and P Davison

 

ریشه یابی خشونت های خانوادگی

ریشه یابی خشونت خانوادگی
تهران – خبرگزاری ایسکانیوز: خشونت خانوادگی در ایران تا همین چند سال پیش به منزله پدیده‌ای اجتماعی مد نظر نبود و هرچند برخی موارد در مطبوعات انعکاس می‌یافت اما به صورت معمول به عنوان رفتار نابهنجار فردی در نظر گرفته می‌شد.بحثی هم اگر در این زمینه صورت می گرفت برای روشن کردن علل فردی رفتار خشن بود و نه ریشه یابی دقیق.
به گزارش روز چهارشنبه گروه حوادث ایسکانیوز ، یک کارشناس ارشد جامعه‌شناسی می گوید : از چند سال پیش به این سو ، سرانجام خشونت خانوادگی مورد توجه سازمان‌ها و محافل علمی قرار گرفت و گردهمایی‌های تخصصی با هدف بررسی و مقابله با این پدیده شوم برگزار شد.توجه به خشونت و تلاش در راستای مقابله با آن، ضرورت انجام بررسی‌هایی را در مورد خشونت ایجاب می‌کند.بررسی در زمینه خشونت با مشکلات متعددی رو‌به‌روست و در ایران به علت نبود اطلاعات آماری، نامشخص بودن جمعیت، مشکل دستیابی به افراد و همچنین فقدان یافته‌های دیگر در این زمینه، این مشکلات از شدت بیشتری برخوردارند و این امر ضرورت انجام چنین بررسی‌هایی را تشدید می‌کند.
«فریبا موقوفه‌ای» اضافه می کند : بررسی خشونت از ساده‌ترین و آشکارترین شکل آن؛ یعنی خشونت جسمانی (بدنی) نسبت به کودکان آغاز و در این بررسی‌ها مشخص شد که باید میان 2 نوع خشونت بدنی تفاوت گذاشت؛ خشونت بدنی سنگین (سخت) که منجر به ورود جراحات و صدمات جدی به قربانی می‌شود و به صورت معمول از طرف افکار عمومی نفی می‌گردد و خشونت سبک (ملایم) مانند سیلی و پشت دستی که به صـورت مـعـمـول در افکار عمومی زیر عنوان «تربیت» رده‌بندی می‌شود و نگرش منفی نسبت به آن وجود ندارد.انواع دیگر خشونت نیز به‌تدریج مشخص شدند؛ انواعی که هرچند جراحات بدنی را به دنبال ندارند؛ اما تأثیر آنها بر قربانی حتی می‌تواند بیشتر از خشونت بدنی هم باشد. از جمله این خشونت‌ها، خشونت روانی (تحقیر، دشنام، از میان بردن اعتماد به نفس)، خشونت اقتصادی (در مضیقه مالی قرار دادن قربانی) و خشونت اجتماعی (انزوای اجتماعی و ممانعت از برقراری روابط اجتماعی) بودند.
محققان با توجه به وابستگی کودکان به خانواده، از بدرفتاری و بی‌توجهی نسبت به آنها؛ یعنی عدم ارائه امکانات مناسب برای زندگی کودکان هم به عنوان نوعی از خشونت نام می‌برند."گلز" و "استراوس"، 2 پژوهشگری که سال‌ها در زمینه خشونت خانوادگی فعالیت کرده‌اند، تعریفی از این پدیده ارائه داده‌اند. آنها خشونت را رفتاری با قصد آشکار (یا رفتاری با قصد پوشیده؛ اما قابل درک) برای وارد کردن آسـیـب بـدنـی به فردی دیگر تعریف کرده‌اند. (گلز و استراوس، 1979، 534)
در این تعریف، خشونت بدنی مدنظر بوده است. ‌
«مگارژی» محقق دیگری که در زمینه خشونت کار می‌کند، مـعـتـقـد اسـت کـه تـعریف او دربرگیرنده انواع دیگر خشونت، به‌خصوص خشونت‌های روانی نیز می‌باشد. او از خشونت به عنوان شکل افراطی رفتار پرخاشگرانه نام می‌برد که احتمالاً باعث ورود آسیبی مشخص به فرد قربانی می‌شود. (مگارژی، 1981، 85)در نخستین بررسی‌ها، نگاه پژوهشگران بیشتر متوجه عـوامـل فـردی مـؤثـر بـر خـشـونـت بـود؛ عـوامـلی مانند پرخاشگری عمومی یا حالات نابهنجار روانی افراد.بـا توجه به این که معمولاً بررسی‌های خشونت پـس‌رویـدادی اسـت، تعیین رابطه‌ای میان ویژگی‌های شخصیتی و رفتار خشن بسیار دشوار است و نمی‌توان مشخص کرد که عوامل شخصیتی علت ظهور خشونت هستند یا به‌عکس رفتار خشن بر شخصیت فرد تأثیر گذاشته و ویژگی شخصیتی او را شکل داده است.
«فریبا موقوفه‌ای» ادامه می دهد : بررسی‌های دیگر بیانگر این بود که خشونت خانوادگی در جوامع، گستردگی زیاد دارد، در میان تمامی طبقات اجتماعی و خرده‌فرهنگ‌های مختلف دیده می‌شود و عواملی مانند فشارها و تنش‌های اجتماعی یا بحران‌های خانوادگی در بروز آن دخالت نـدارنـد؛ زیـرا خـشـونت تنها در خانواده‌های مسئله‌دار مشاهده نمی‌شود؛ بلکه حتی در میان خانواده‌های طبقات میانی و بالا با شرایط اقتصادی و روابط خانوادگی به ظاهر مطلوب و بدون هر نوع مشکل اجتماعی یا خانوادگی نیز وجود دارد.
‌نتیجه این بررسی‌ها باعث شد که پژوهشگران به دنبال یافتن علل دیگری غیر از عوامل فردی و اجتماعی بـاشـنـد و بـه‌تـدریج نگاه‌ها مـتـوجه رابطه موجود میان ساختار جامعه و خشونت خـــانـــوادگـــی شــد. اگــر در جامعه‌ای نهادهای اجتماعی دارای سلسله مراتب اقتداری خـاصـی بـاشـنـد، رفـتـارهای اجـتـمـاعـی بـه نـوعـی شکل می‌گیرند که جامعه از تکامل افراد؛ یعنی امکان به واقعیت درآمـدن قابلیت‌های فردی آنها جلوگیری خواهد کرد. رفتارهای اجتماعی در این جوامع به نوعی هستند که به صورت‌های گوناگون باعث محرومیت افراد از حقوق برابر و مشابه می‌شوند.سلسله مراتب اقتدار موجود در ساختار جامعه و سازمان‌ها و نهادهای اجتماعی آن باعث تشدید رفتار خشن در جامعه و خانواده می شود.در خشونت فردی، به طور معمول فرد عامل خشونت شناخته می‌شود و رفتار خشن معطوف به قربانی است که به صورت آشکار اعمال می‌گردد و باعث وارد شدن صدمات بدنی یا انواع دیگر صدمات به وی می‌‌شود.در صورتی که خـشونت‌های ساختاری معمولا به صورت پنهان رخ می‌دهند و نمی‌توان فرد خاصی را به عنوان عامل خشونت در نظر گرفت و اعمال خشونت بر خلاف خشونت فردی به صورت غیرمستقیم است.تظاهر خارجی خشونت ساختاری را تنها می‌توان به شکل تقسیم نابرابر شانس‌های زندگی مشاهده کرد ، نه به صورت صدمات بدنی.هر دو نوع خشونت (ساختاری و فردی) بر یکدیگر تاثیر متقابل دارند و همدیگر را تقویت می‌کنند. هدف هر دو نوع خشونت نیز تأثیرگذاری بر افراد به منظور کاستن از امکان تحقق توانایی‌های بالقوه فرد است.
بـیـشـتـر نظریه‌های مطرح در جامعه‌شناسی بر رابطه میان خشونت خانوادگی و ساختار اجتماعی تأکید دارند.به عنوان مثال، نظریه «یادگیری اجتماعی» که سعی در توضیح فراگیری رفتار خشن در خانواده از طریق مشاهده یا تجربه خشونت دارد، از یــک ســو بـر تـجـربـه فـرزنـدان خانواده و مشاهده رفتار خشن تاکید داشته و از سوی دیگر مـطـرح مـی‌کـنـد کـه در خــانــواده‌هــا تــفــاوت‌هــایـی درخـصوص جـامـعه‌پذیری جنسیتی وجود دارد که باعث می‌شود دختران و پسران با هنجارهای اجتماعی متفاوتی جامعه‌پذیر شوند و هریک نقش جنسیتی خاص خود را فراگیرند؛ نقشی که برای دختران با فرودستی، وابسته بودن به دیگری و تحمل خشونت همراه است.
پسران نیز نقش جنسیتی خاص خود را با فرادستی، اسـتـقـلال و مـجـاز بـودن بـه انـجـام دادن رفـتار خشن، فرامی‌گیرند. (استراوس، 1980)
دیدگاه نظارت اجتماعی نیز بر رابطه جامعه- خانواده تأکید دارد و علت رفتار خشن را چنین بیان می‌کند: "نه تنها جامعه خشونت را مجاز درنظرمی‌گیرد؛ بلکه از آنجا که در جامعه، خانواده به عنوان محدوده‌ای خصوصی مطرح است، برای دولت امـکـان نظارت بر رفتار افراد در این محدوده خصوصی نیز وجود ندارد.("گلز و استراوس، 1988)
دیـدگـاه‌هـای دیـگـری نـیـز دربـاره هـمـاهـنگی میان ارزش‌هـای اسـاسی جامعه و خشونت بحث می‌کنند. مردانی که در خانواده دست به خشونت می‌زنند، در محیط‌های فرهنگی- اجتماعی خاصی زندگی می‌کنند که حاکمیت مردان بر زنان طبیعی در نظر گرفته می‌شود و پرخاشگری و خشونت به عنوان یک ویژگی مردانه و فرمان‌برداری به عنوان یک ویژگی زنانه مطرح است.در چنین جامعه‌ای اگر نظم اجتماعی به خطر افتاده باشد، استفاده از پرخاشگری و خشونت برای برقراری مجدد نظم و ترتیب هم در سطح کلان (جامعه) و هم در سطح خرد (خانواده) به عنوان راه‌حلی مشروع و مجاز در نظر گرفته می‌شود.
یـکـی از نتایج مهمی که از بررسی‌های خشونت خانوادگی به دست آمده، این است که روابط خشن در خانواده تنها بر فرد تأثیر نمی‌گذارد؛ بلکه جامعه را نیز دربرمی‌گیرد؛ بدین معنا که قربانیان خشونت در روابط اجتماعی خود دارای مشکلاتی هستند. این افراد معمولاً در مـحـیـط‌هـای کـاری کـارآیـی پـایـیـنـی دارند و رفتارهای پرخاشگری یا حالات افسردگی در آنان مشاهده می‌شود.تمایل به رفتارهای بزهکارانه، مصرف مواد مخدر و حتی تمایل به خودکشی در میان قربانیان خشونت بیش از دیگران است و در زندگی خانوادگی نیز رفتار اجتماعی مناسبی ندارند.
بررسی‌های متعدد ثابت کرده‌ است که افراد خشن در دوران کودکی قربانی یا شاهد خشونت بوده‌اند. به این ترتیب، خشونت خانوادگی به یک فرد منتهی نمی‌شود و قربانی در بزرگسالی و پس از تشکیل خانواده، همان رفتار فراگرفته را برای حل تعارض‌ها و تنش‌های خانوادگی به کار می‌گیرد؛ پدیده‌ای که در جامعه‌شناسی از آن به عنوان "گردش خشونت" نام می‌برند.
*خشونت خانوادگی در ایران
خانواده در ایران دارای ویژگی‌های خصوصی خاصی است. در اثر این ویژگی‌ها، رابطه میان مرد و زن و کودکان رابطه‌ای تلقی می‌شود که دیگران اجازه دخالت در آن را ندارند. محدوده خصوصی خانواده و روابط میان افراد تنها به محیط خانه ختم نمی‌شود؛ بلکه خصلت خصوصی بودن رفتار خانوادگی مهم‌تر از مکان رخ دادن آن است، به طوری که حتی اگر رفتار خانوادگی در اماکن عمومی نیز صورت گیرد دیگران از دخالت مستقیم در آن خودداری کرده و احیاناً به نصیحت یا سرزنش اکتفا می‌کنند.وجـود سـازمـان‌هـای نـظارتی مانند کلانتری و دادگاه‌هایی که بر چگونگی رفتار افراد در خانواده نـظـارت دارنـد، مـی‌تـوانـد کـمک مؤثری در جـلـوگـیری از بروز خشونت خانوادگی باشد. در یک بررسی که به صورت مصاحبه‌های عمقی با زنانی که به مـراکـز مـشـاوره بـهزیستی در تهران مراجعه می‌کردند، صورت گرفت، مشخص شـد هـیـچ یـک حـاضـر به طلاق و جدایی و پایان بخشیدن بــه شـرایـط دشـوار زنـدگـی خـود نیستند. ‌زنان برای بهبود یافتن شرایط زندگی خود به هر کاری از جمله مراجعه به مراکز مشاوره، کلانتری و دادگاه دست می‌زنند؛ اما مردان به‌ندرت تمایلی به حضور در جلسات مشاوره دارند. در نتیجه مشاور و مددکار تنها با زنی روبه‌روست که در زندگی مشکلاتی دارد.با توجه به مشکلات اجتماعی و اقتصادی که در صورت جدایی برای زنان به وجود می‌آید، معمولاً این مراکز سعی در منصرف کردن زن از جدایی، آرام کردن او، دادن پیشنهاد گفت‌وگو با شوهر و در بسیاری از موارد، درخواست تحمل از طرف زن و تغییر رفتار او متناسب با درخواست‌های شوهر دارند.
*نتیجه‌گیری
یکی از ویژگی‌های خشونت خانوادگی در ایران آن است که خشونت رفتاری مجاز تلقی می‌شود؛ زیرا نهی اجتماعی خاصی در مورد رفتار خشن اعضای خانواده نسبت به یکدیگر وجود ندارد و بیشتر در مقوله تربیت جای می‌گیرد.گزارش ایسکانیوز می افزاید،خـشــونـت خـانـوادگـی را نمی‌توان به صورت مجزا مورد بررسی قرار داد. تا زمانی که ساختار جامعه بر نابرابری اجتماعی استوار باشد و ارزش‌ها و نگرش‌های خشونت در جـامعه وجــود داشـتــه باشد ، تــا زمــانــی کــه دگرگونی‌های اساسی در قوانین جامعه ایجاد نشود و تسهیلات لازم در اختیار افراد قربانی قرار نگیرد و تا زمانی که انجام هر نوع عمل خشن در جامعه مورد تقبیح قرار نگیرد امکان برخورد اساسی با این پدیده وجود ندارد.
در سـطــح فــردی، اجـتـمــاعـی و قـانـونـی مـی‌تـوان مجموعه‌ای از پیشنهادها را ارائه داد که در آنها مسئولیت اصلی برعهده رسانه‌های جمعی، مدارس و افراد مسئول در سازمان‌های مختلف است و احتیاج به زمان طولانی و مهم‌تر از آن صرف هزینه‌های فراوان دارد. از طریق اقدامی همه‌جانبه تام با افزایش هزینه می‌توان سعی در از میان بردن خشونت کرد.
منابع:1- سلیمی، علی و داوری، محمد، 1386؛ جامعه‌شناسی کجروی، تهران، انتشارات حوزه و دانشگاه

خشونت

از: ماهرخ غلامحسين پور
تحقيقات نشان داده است كه در جوامع بدوي يا در جوامعي كه قوانين عرفي آن حول محور " زور" مستقر شده و منطق در آن كاربرد كمتري دارد ، تنبيه سخت‌ترين و كم هزينه‌ترين و در عين حال هم بدترين واكنش موجود است

 

"خشونت" و "تنبيه" در خانواده گاهي تبلور ترس و دلهره است زيرا فرزنداني كه از كودكي فقط آموخته‌اند كه به همه درخواستهاي موجود پاسخ "آري" بدهند و اگر "نه" بگويند در معرض تنبيه قرار مي‌گيرند، در بزرگسالي احتمال آنكه هرگاه "نه" مي‌شنوند ،از ابزار خشونت استفاده كنند بيشتر است ، همانطور كه فرزندان خانواده‌هاي پدرسالار، غالبا يا خشونتگرا هستند و يا از افسردگي رنج مي‌برند

 

اگر مي‌خواهيم جهاني صلح آميز داشته باشيم بايد در قدم نخست، با روش هاي خشونت آميز در خانواده مبارزه كنيم ، زيرا امروزه متداولترين خشونت موجود در سطح جوامع انساني ، خشونت در خانواده است

 

پديده خشونت خانگي در كشور ما در قياس با پاره‌اي از كشورها كمتر رخ مي دهد اما به هر حال واقعيت تلخي است كه وجود دارد و عواملي نظير بي پناهي اعضاي آزار ديده ، ترس و شرم اعضاي خانواده در بيان آزار، كاستي هاي قانوني ، بي‌توجهي نهادهاي حمايتي و هزاران عامل ديگر در گسترش اين امر دخيل است.

اين امر ضروري به نظر مي‌رسد كه با يك عزم ملي ، علل گرايش به خشونت توسط كارشناسان بررسي شده و روشهاي درماني متناسب با آن به افكار عمومي ارائه شود

 

 

در اين خصوص يك فوق تخصص روانكاوي با بررسي علل روانشناختي گرايش به خشونت اظهار داشت: گاهي خشونت توسط فرهنگ ، تاييد و يا تشويق مي‌شود و حتي توسط خانواده به رسميت شناخته شده و يك رفتار نرمال تلقي مي‌شود

 

دكتر"تورج مرادي" افزود: روانكاوان معتقدند هنگامي كه نمي‌توانيم حرفمان را به كرسي بنشانيم توسط خشونت آن را اعمال مي‌كنيم و اين به معناي آن است كه كسي كه اقتدار دروني‌اش از بين رفته يا كم رنگ شده است ناچار است توسط خشونت خواسته‌اش را محقق كند

 

اين استاد دانشگاه خاطرنشان كرد: وقتي احترام به‌خود را ياد نگرفته‌ايم و از كودكي با احساس تحقير زندگي كرده‌ايم به ديگران نيز طبعا احترام نمي گذاريم و اين بي‌احترامي را بر فردي كه از خودمان ضعيف تر است مثل كودكمان اعمال مي‌كنيم.

وي ادامه داد: اين بي‌احترامي مثل يك عقده سركوفته‌ي حل نشده در درون فرد باقي مي‌ماند و هنگامي كه فرد توسط عوامل بيروني تحريك مي‌شود آن را به شكل پرخاشگري و خشونت بيرون مي‌ريزد

 

اين محقق با اشاره به اين كه وقتي انسان قادر نباشد بر محيط كنترل داشته باشد اين عدم كنترل را دليل ضعف و ناتواني خود تلقي مي‌كند گفت: در چنين شرايطي فرد بيمار فكر مي‌كند كه دوست داشتني نيست و غيرقابل احترام است و در چنين حالتي حتي احساس شرم نهفته در درون آدمي افزايش مي‌يابد

 

وي ادامه داد: در چنين شرايطي است كه تخليه كردن احساس شرم بوسيله كتك زدن و تحقير كردن كسي كه ما را خشمگين كرده‌است ،فوق‌العاده ارضاكننده و تخليه‌كننده است لذا اين تجربه به كرات تكرار مي‌شود

 

مرادي تصريح كرد: هنگامي كه كودك كتك مي‌خورد به تنها چيزي كه نمي انديشد كار اشتباهي است كه انجام داده است و اصلا به دليلي كه پدر و مادر به خاطر آن وي را كتك زده‌اند فكر نمي‌كند بلكه تنها چيزي كه كودك در آن شرايط به آن مي‌انديشد آن است كه مورد توهين و تحقير قرار گرفته‌است

 

وي خشونت اعمال شده توسط والدين را مهمترين عامل از بين رفتن اعتماد و صميميت در خانواده عنوان كرد

اين متخصص، اضطراب ، ترس از جدايي ، شب ادراري و وجود علائم روان تني را از جمله تاثيرات كوتاه مدت خشونت نسبت به كودكان دانست

 

وي تاكيد كرد:آن چه اهميت بيشتري دارد اثرات درازمدت خشونت بر كودك است ،اعتماد بنفس پايين و احساس شرم از مهمترين اين تاثيرات است و چنين كودكي در بزرگسالي تبديل به يك والد مهاجم، خشن و آزاردهنده شده و كودك خود را مورد آسيب قرار مي‌دهد

 

در همين راستا دكتر"علي نجفي توانا" متخصص جرم شناسي گفت: خشونت يك نوع پاسخ اعتراض‌آميز است كه فرد نسبت به فشارهاي دروني و بيروني كه به وي تحميل شده‌است ، مي‌دهد

 

وي افزود: فرد بوسيله اعمال خشونت ، واكنش قهرآميز خود را به عوامل ناخوشايندي كه وي را تحت فشار قرار داده‌اند، ارائه مي‌كند

 

اين استاد دانشگاه تصريح كرد: قربانيان خشونت نيز خودشان در اعمال خشونت نقش مهمي را ايفاء مي‌كنند زيرا سكوت بزه‌ديدگان در مقابل خشونت موجب بروز مجدد آن خواهد شد

 

وي افزود: اگر در خانواده، گفتمان منطق حاكم باشد مي‌توان بحرانهاي گوناگون را مديريت كرد اما هر جا كه ما روشهاي آموزشي، تربيتي ، علمي و ساز و كارهاي منطقي براي مهار اختلافات خانوادگي نداشته باشيم خشونت تنها راه چاره تلقي مي‌شود

 

نجفي‌توانا در خصوص شناخت علل اعمال خشونت در خانواده گفت: علل اجتماعي ، فرهنگي و رواني از جمله مهمترين علل ايجاد خشونت است ، مشاهده فيلمهاي سراسر خشونت به كودكانمان مي‌آموزد كه مي‌توان از طريق اعمال اين رفتار هاي خشونت‌آميز به مقصود رسيد.

 

وي بيان داشت: گاهي خشونت مي‌تواند علل رواني داشته باشد و نشانگر ترس و دلهره فرد از يك عامل بيروني باشد زيرا بسياري مواقع شخص به علت ترس و دلهره از يك عامل ديگر دست به خشونت مي‌زند

 

اين جرم شناس ، استرس ، دلواپسي ، نگراني و افسردگي را از نتايج اعمال خشونت عنوان كرد و افزود: هر چه درجه جامعه پذير شدن افراد بيشتر باشد به همان نسبت نيز نظم ، قانون پذيري و خشونت گريزي بيشتر مي‌شود.

وي يادآور شد: خشونت معمولا وقتي ميان افراد ابراز مي‌شود كه فرد تهديدي را احساس مي‌كند و در پاسخ به آن احساس تهديد ، رفتار پرخاشگرانه از خود بروز مي‌دهد

 

 

وي درپاسخ به‌اين سوال كه"چه خانواده‌هايي مستعد بروز رفتار پرخاشگرانه در كودك هستند؟" گفت: شيوع تعارض خانوادگي ، عدم صميميت مابين پدر و مادر ، زد و خورد ، خانواده از هم گسيخته ، طلاق و فرزنداني كه توسط تك والد نگهداري مي‌شوند ، مي‌توانند فضا را براي پرخاشگري كودكان فراهم كنند.

وي همچنين وجود پدر و مادراني كه دچار بيماري بوده و يا به‌مصرف مواد مخدر يا الكل مبتلا هستند و يا مشكلات شخصيتي دارند را از جمله عوامل ايجاد رفتار پرخاشگرانه در كودك عنوان كرد

 

نجفي توانا به اين نكته اشاره كرد كه كودك بيشترين آموزه‌هاي خود را نه از طريق توصيه‌هاي كلامي بلكه از طريق مشاهداتش بدست مي‌آورد و الگو مي گيرد

اين جرم شناس افزود: كودك از والدينش مي‌آموزد كه چگونه رفتار كند، پدر و مادري كه خودشان درگير پرخاشگري كلامي هستند به كودكشان اين پيام را منتقل مي‌كنند كه" اگر كسي كاري انجام داد كه خوشايند تو نبود مي‌تواني بر سر او داد زده يا به او ضربه بزني !"

وي در پايان يادآور شد: ما معمولا كودكمان را وقتي تنبيه مي‌كنيم كه كاري مخالف ميل ما انجام داده است ، ما از كار او خوشحال نيستيم و به او اين پيام را مي‌دهيم كه اگر از كسي خوشحال نبودي مي‌تواني او را بزني و كودك پيام ما را دريافت كرده و تقليد مي‌كند. قابل ذکر است که این مطلب از سایت کودکان دات او آر جی کاپی شده است